سلام! کاربر مهمان عزیز برای ارسال مطالب ، دانلود فایل ها و ... در سایت ثبت نام کنید. با کلیک بر روی ثبت نام در مدت کوتاهی عضو سایت شده و از مطالب و امکانات سایت بهره مند شوید.

KarBar

رمان : قاتل سریالی

1 پست در این موضوع قرار دارد

بسمه تعالی

دانلود رمان قاتل سریالی برای موبایل

| رمان جاوا، رمان اندروید، رمان Epub، رمان PDF |

دانلود رمان قاتل سریالی

دانلود رمان های ایرانی در میهن ایبوک

دانلود رمان قاتل سریالی :

داستان قاتلی را می خوانیم که بدون توجه به آینده پیش روی خود دست به قتل هایی می زند و شاید ندانسته از اقدامی که کرده احساس پشیمانی هم کند و دو پلیسی که دست روزگار آنها را در مقابل قاتل سریالی داستان قرار می دهد ...

برگی از رمان :

 

جهت مشاهده این بخش باید در عضو انجمن باشید یا وارد انجمن شوید. جهت مشاهده این بخش باید در عضو انجمن باشید یا وارد انجمن شوید. جهت مشاهده این بخش باید در عضو انجمن باشید یا وارد انجمن شوید. جهت مشاهده این بخش باید در عضو انجمن باشید یا وارد انجمن شوید. جهت مشاهده این بخش باید در عضو انجمن باشید یا وارد انجمن شوید. جهت مشاهده این بخش باید در عضو انجمن باشید یا وارد انجمن شوید.

 


نویسنده : LAVENDER حجم : (PDF و موبایل) حجم کتاب (مگابایت) : 1.4 (پی دی اف) – 0.2 (پرنیان) – 0.9 (کتابچه) – 0.2 مگابایت (epub) صفحات : 112 پی دی اف

دریافت رمان جاوا : جهت مشاهده این بخش باید در عضو انجمن باشید یا وارد انجمن شوید. .

دریافت رمان آیفون : جهت مشاهده این بخش باید در عضو انجمن باشید یا وارد انجمن شوید. .

دریافت رمان اندروید : جهت مشاهده این بخش باید در عضو انجمن باشید یا وارد انجمن شوید. .

دریافت رمان پی دی اف : جهت مشاهده این بخش باید در عضو انجمن باشید یا وارد انجمن شوید. .

0

به اشتراک گذاری این پست


لینک به پست
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال نظر یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید نظر ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در انجمن ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !


ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید


ورود به حساب کاربری

  • مطالب مشابه

    • توسط KarBar
      بسمه تعالی
      جن نامه : هوشنگ گلشیری
      مجلس اول  
      پدر را در سال ١٣٣٤ بازنشسته کردند. معمولا يک راست به خانه نمي آمد. دوچرخه داشت و اگر تابستان بود و آخر 
      برج ، توي خرجين اش يک خربزه بود و گاهي دو هندوانـۀ کوچک . باچرخ جلو در را، که جز شب ها بسته نمي شد، 
      چهارتاق باز مي کرد و همان جا، ميان شير آب و در، تکيه مي داد و قفل مي کرد. هندوانه ها يا خربزه را _اگر آخر برج 
      بود_بيرون مي آورد و زير شير آب مي گذاشت . شير را که روشان باز مي کرد، دست و روش را مي شست و بعد سر 
      شلنگ را در شير فرو مي کرد و آن سرش را روي هندوانه ها يا خربزه ميزان مي کرد.  
      آب پاشي حياط کار خودش بود. از بالاي حياط شروع مي کرد و از گوشـۀ راست . ديوارها را هميشه در نوبت دوم 
      مي شست . پدر آب مي ريخت و مادر ـاگر نان نمي پخت ـ جارو به دست ، با دو پاي پدر و پشنگه هاي آب و آبشرۀ
      خاک آلود و پردوده همپا مي شد. سه روز يک بار نوبت خواهر بزرگتر بود که آن وقت ها سيزده ، چهارده سالش بود؛ اما 
      از بس فشار آب قوي بود و کف سيماني حياط را پدر شيبدار درست کرده بود و آبشره ها از اين جا و آن جا از او جلو 
      مي زد، داد پدر را درمي آورد: بجنب ، دختر!  
      دورتادور باغچه را پدر باريکـۀ جويي سيماني درست کرده بود و بعد هم آجرهاي مربع را لوزي وار، دورتادور، در خاک 
      باغچه نشانده بود. آب کف کرده و پردوده اول جوي را پر مي کرد و بعد از روي زاويه هاي قائم ميان لوزي ها نم آبي به 
      باغچه مي ريخت و هنوز يک کف دست را ترنکرده ، پدر داد مي زد: ببين ، چه کار کرد؟  
      به مادر مي گفت و خواهر بزرگتر مي جنبيد و گاهي حتي با دست و دو پا جلو آبشره ها را مي گرفت و با تمام پهناي 
      جارو آب را به دهانـۀ چاهک مي رساند. آب در قدح طور دهانـۀ چاهک مي چرخيد و خاک گاه سرخ و دوده هاي 
      هميشه سياه را پايين مي برد. بعد هم نوبت ديوارها بود: آجرهاي سرخ و داغ . پدر انگشت شستش را بر دهانـۀ
      شلنگ مي گذاشت و پشنگه هاي ضربدار آب را بر هُرم آجرهاي ديوار روبه رو مي پاشاند و بر ديوار طرف راست و 
      ديوارک آشپزخانه و خواهر يا مادر ـاگر نان نمي پخت ـ همان جلو باغچه مي ايستادند و آب را که حالا فقط کف کرده بود 
      و رو به آن ها مي آمد به چاهک مي راندند.  
      پدر که سر شلنگ را پاي درخت کنار، بر يک تکه گوني ، مي گذاشت و خودش مي رفت تا فشار آب را کم کند، خواهر 
      يا مادر بار ديگر حياط را، از سر تا ته ، جارو مي کشيدند. از زمين ديگر بخار برنمي خاست . بخار ديوارهاُتنُک تر شده بود 
      و تا پدر برود و لباس کارش را دربياورد و زيرشلواري به پا بيايد، دورتادور درخت کنار آب جمع شده بود.  
      آب دادن به باغچه و پاشيدن پشنگه بر گل ها کار پدر بود. گلبرگ هاي زرد يا اصلا نارنجي لادن ها با آن لکـۀ قهوه اي 
      وسط و پرچم هايي که ديگر نمي شد ديد، زير قطرات ريز آب و شست و شلنگ پدر مي لرزيدند و قطره هاي آب از 
      برگ هاي سبز سير و قلب مانند و حتي شاخک هاي سبز و تردشان سرازير مي شد. ميمون و شاه پسند و شب بو هم 
      داشتيم و کنار ديوار، در دو رديف ، لاله عباسي و پشت کنار، نزديک تنور مادر، سه تاج خروس . دست آخر هم يک 
      تکه گوني را در گوشـۀ کرت سبزي اش مي گذاشت و سر شلنگ را بر زاويـۀ قائمـۀ ميان دو لوزي ميزان مي کرد، تا 
      مبادا فشار آب ، هرچند ديگر فشاري نداشت ، ريحان يا تربچه اي را ريشه کن کند. کرت سبزي يک متر در يک متر هم 
      نبود. خود پدر تخم شان را مي پاشيد و فقط همان قدر بود که سبزي عصرانـۀ پدر را بدهد. اما بوتـۀ گل ها رامي خريد و 
      يکي يکي ، وقتي من و حسن با نوک مالـۀ پدر در امتداد نخي گودال مي کنديم ، در زمين مي نشاند. فراهم کردن کود 
      باغچه هم با ما پسرها بود. از آن طرف خاکريز گله هاي گوسفند را به کشتارگاه مي بردند و ما سطل به دست به گدار 
      آن طرف خاکريز مي رفتيم و دانه دانه پشکل برمي چيديم و وقتي خوب با نيمه مي کوبيديم ، گوشـۀ باغچه مي ريختيم 
      تا پدر بيايد و با نوک ماله دور ساقـۀ ترد هر گل بپاشد.  
      گليم را خود پدر، اگر ما دم دست نبوديم ، که اغلب هم نبوديم ، مي آورد. گوشـۀ گليم را مي گرفت و از گوشـۀ
      آشپزخانه تا کنار باغچه مي کشاند و تاهاش را باز مي کرد و منتظر مي ايستاد تا خواهر چانه کردن خمير را تمام کند و 
      يا مادر از آشپزخانه بيايد و به نوک جاروي خيس گرد گليم را بگيرد. بعد هم همان جا مي نشست و يک مشت سبزي 
      عصرانه اش را مي چيد: برگ هاي سبز وهنوز کوچک چند تربچه ، چند پر هم ريحان و يکي دو پيازچه . پرپين هم بود، 
      اما نمي خورد. خواهر مي شست و کنار سيني نان گرم ـاگر مادر نان مي پخت ـ و نعلبکي پنير مي گذاشت . باديـۀ آب 
      يخ را بعد مي آورد. آخر برج ها هندوانه را پدر قاچ مي کرد. خربزه مي ماند براي فردا، مگر وقتي دايي مادر بود يا 
      ميرزاعمو، شوهرِ خاله تهراني .  
      2                                                                                                                                    

      چاي را مادر قبلا دم کرده بود و پدر حالا ديگر خودش چراغ خوراک پزي و کتري و قوري را از آشپزخانه مي آورد، و وقتي 
      کسي ، هرکس ، بالش پدر را مي آورد و پدر تکيه به آن مي زد، بچه هاي کوچکتر که دور و بر تنور مي پلکيدند، به 
      سروقت پدر مي رفتند تا از ته ماندۀ نان و پنير و سبزي اش يکي دو لقمه نصيب ببرند. سيني را که خواهر بزرگتر 
      مي برد و پدر اولين چاي اش را مي خورد، ته تغاري مي توانست بر زانوي پدر بنشيند و با سبيل جو گندمي يا 
      دگمه هاي جليقه اش بازي کند. اگر پدر سر حال بود، ساعت بغلي اش را از جيب جليقه اش درمي آورد، درش را باز 
      مي کرد و به نوبت به گوش دخترها ـاگر هر دو بودندـ و پسر ته تغاري نزديک مي کرد تا آن صداي آهسته اما موزون را 
      بشنود.  
      آن روز ـيادم است ـ ما هم بوديم ، آخر برج بود و من و داداش حسن مي رفتيم و مي آمديم . وقت نان پختن مادر هم 
      بود. گاهي دو روز يک بار مي پخت ، اگر مهمان داشتيم ، نه از همسايه ها، که کسي به مهماني نمي آمد و ما هم 
      نمي رفتيم . همکارهاي پدر هم نمي آمدند. اما ماهي يکي دو بار، تابستان ها بيشتر، خويشاوندي از اصفهان مي آمد، 
      بيشتر دايي مادر و يا ميرزاعمو. مادر معمولا نان ها را بر سر تنور و به ديوار تکيه مي داد و بعد که خنک مي شدند، 
      دسته مي کرد و همان جا، پايين پاي خودش ، بر بقچه اي گشوده مي گذاشت . نمي شد کش رفت . خواهر بزرگتر 
      بيشتر مواظب بود و سيخ اغلب داغ هميشه در دسترس مادر بود. اما آخرين چانه ـ اگر صبر مي کرديم ـ نصيب ما بود. 
      مادر خميرهاي ته قدح را با کاردک خميرتراشي اش مي تراشيد و خودش چانه مي کرد و پهن مي کرد و بر شاطري 
      مي انداخت و به تنور مي زد. وقتي مادر نان را نصف مي کرد، هرکدام گازي به سهم مان مي زديم و بقيه را توي مشت 
      مچاله مي کرديم و مي دويديم بيرون ، تا به بازي ادامه بدهيم ، فوتبال و تازگي ها واليبال . تيله بازي هم هنوز مي کرديم . 
      اين يکي را ديگر پدر نمي بايست بداند. بزرگ شده بوديم و زشت بود. نان ته تغاري خشک و ترد بود، لقمه را توي 
      دهان مي چرخانديم و گلوله هاي ريز و خمير هنوز نپخته را به بيرون تف مي کرديم .  
      مادر، هروقت نان مي پخت ، تنور را دمدمهاي آمدن پدر آتش مي کرد: دست به دست مي ماليد و ما همه اش 
      مي رفتيم و مي آمديم . چانه را خواهر بزرگتر آماده کرده بود، همان قدر که توي سيني بزرگ و گرد کنگره دار مسي جا 
      بود، و مادر حتي يکي را پهن کرده بود، اما دستکش به دست مي رفت و مي آمد. چوب ها را هم يکي از ما، بسته به 
      نوبت ، همان صبح توي تنور چيده بوديم و چند تکه کاغذ مچاله شده جايي گذاشته بوديم . همان که کبريت مي کشيد و 
      پتـۀ چادرش را به کمر مي بست ، چوب ها يا سعف نخل ها گر مي کشيد و سينـۀ تنور آن قدر گرم مي شد که خمير به 
      آن بچسبد، اما مادر باز مي رفت و به شله و کوفته اش توي آشپزخانه سرمي زد، يا وقتي حسابي ذله مي شد، 
      مي نشست کنار باغچه و پسر ته تغاري اش را شير مي داد، و ما، به قول خودش ، هار و هور هي پابه پا مي کرديم : به 
      مستراح مي رفتيم يا آب به سر و صورت مان مي زديم و هي همان دور و بر مي پلکيديم تا وقتي که مادر غر مي زد: 
      شير داغ که نمي توانم به بچه بدهم .  
      گاهي نفرين هم مي کرد: دو دستش را توي آرد کف سيني گرد مسي مي زد، رو به آسمان مي گرفت و مي گفت : 
      خدايا، از دست اين ها!  
      ما به دو مي رفتيم و باز برمي گشتيم ، حتي يکي مان مي پرسيد: مي خواهي من روشنش کنم ؟  
      ـ نه ، نه ، باز مي خواهي آن قدر نفت بريزي که همـۀ نان ها بوي نفت بگيرند؟  
      بالاخره خودش مي آمد، دستکش را باز به دست مي کرد و يکي دو قطره نفت بر چوبي مي چکاند و کبريت مي کشيد 
      و وقتي آتش حسابي از دهانـۀ تنور گُر مي کشيد، يا نان اول به نان دوم مي رسيد، پدر پيداش مي شد. فايده اي 
      نداشت ، نمي شد چيزي کش رفت . همان نان ته تغاري هم بد نبود. ديگر عادت کرده بوديم : تکه اي از نان خشک و ترد 
      را مي جويديم و گلوله هاي خمير نپخته را تف مي کرديم .  
      اما آن روز ـ يادم است ـ وقتي رسيديم تنور روشن بود و بوي نان سوخته مي آمد. خواهر سيخ به دست بر پنجـۀ پاها 
      ايستاده بود، داد مي زد: ننه بدو، سوخت .  
      ما را هم که ديد، دستي را حايل پنج شش نان برشتـۀ دسته کرده بر سفره گرفت وگفت : آمدند ننه ، بدو!  
      3                                                                                                                                    
      سراغ تنور هم که رفت و بر پنجـۀ پا ايستاد، باز يک دستش ، انگار حايل نان هاي پخته باشد، توي هوا بود. ناني 
      برداشتيم . ديد و جيغ زد: ننه !  
      نه ، مادر پيداش نبود. دوچرخـۀ پدر به ديوار تکيه داشت . زير شير آب هندوانه يا خربزه اي نبود. خرجين پشت ترک هم 
      خالي بود. حتي حياط آب پاشي نشده بود. دوده ها اين جا و آن جا برکف حياط نشسته بود. از هوا مي آمد، از دهانـۀ
      لوله هاي بلند آجري يا سيماني آن طرف ديوار پليتيِ شرکت . شکل منار بودند. قسمت پايين شان حتما قطورتر بود و 
      بعد باريکتر مي شد، و بالاخره به دهانه اي باريک و گرد مي رسيد که حلقه حلقه دود غليظ بيرون مي داد. پدر همين ها 
      را مي ساخت ، آجرهاي سرخ لندني را، حتما، رج به رج روي هم مي چيد و بالا مي رفت . دود، اگر هوا دم مي کرد و 
      شرجي مي شد ـکه مرداد و شهريور هميشه شرجي بود و بايست مي دويديم ، بدويم ، تند، تا مگر بادي به 
      صورت مان بخوردـ گلوله مي شد و پايين مي آمد، بر يخـۀ سفيد آدم مي نشست ، يا بر لباس هاي شسته و حتي بربند 
      رخت . ما پيراهن سفيد نمي پوشيديم ، نداشتيم . همين پارسال پيرارسالش ، وقت صبحگاه ، سربازها دورتادور 
      دبيرستان را محاصره کردند و بعد هرکسي را که پيراهن سفيد پوشيده بود بردند، ريختند توي ماشين ارتشي و 
      بردند.  
      نان را نصف کرده بوديم و بايست مي رفتيم ، اما به طرف آشپزخانه رفتيم ، صداي مادر از اتاق دوم مي آمد. در دو اتاق 
      جلو ما مي نشستيم و اتاق عقبي را به زن و شوهر جواني اجاره داده بوديم . توي طارمي غذا مي خوردند و همان جا 
      هم مي خوابيدند. شوهر غروب مي آمد، لاغر بود و سياه سوخته . زن سفيد و چاق بود، تپل . خنده رو بود. کجاست 
      حالا؟ اذيت مي کرد، وقتي که قهر نبوديم . حالا دو هفته اي بود قهر بوديم ، از ترس اين که باز دوباره بيفتم و آن طور 
      بشوم که شدم ، قهر کردم.  
      مادر گفت : بلند شو، خوب نيست ، بچه هات مي بينند.  
      پدر وقتي خيلي خسته بود، يا دلش مي گرفت ـخودش مي گفت گرفته است ـ يا دل هوا مي گرفت و هيچ بادي 
      نمي آمد و دوده ها پايين مي آمدند و بر گلبرگ هاي نازک و نارنجي لادن هاش مي نشستند و يا سبزي هاش را 
      خال خال مي کردند، دراز به دراز مي خوابيد، پاها باز و دست ها گشوده به دو طرف . پنج شش دقيقه اي بي حرکت 
      مي ماند و يک دفعه به دمي طولاني هوا را تو مي داد و ناگهان و در بازدم به يک نفس مي گفت : هاي واي ، مادر!  
      طوري که انگار گفته باشد «هاي »، يا فقط «ها»، و چنان بلند که هرکس هرجاي خانه بود از جا مي پريد. باز چند 
      دقيقه اي بي حرکت مي ماند، با پاهاي گشوده و دو کف دست َلخت بر قالي ، و هاي واي اش را مي گفت . قرارش فقط 
      سه بار بود و بعد ديگر بلند مي شد، مي گفت : خوب خوب شدم.  
      خوب خوب هم بود. تا حالا، به قول خودش ، دکتر نرفته بود. اما حالا دمر خوابيده بود، با همان لباس کار و کفش به پا، و 
      يک دست را پشت گردنش گذاشته بود و يکي در راستاي تنش بر قالي بود، مشت کرده . مادر کنارش نشسته بود، 
      دستکش نانوايي به دست راست : با شما هستم .  
      پدر را به ضمير جمع صدا مي زد، حتي وقتي دعواشان مي شد. اگر دور بود، مي گفت :«بابا حسن !» مرا نمي گفت . 
      پدر هم همين طور. اما ضمير مادر مفرد بود: با توام.  
      پدر تکان نمي خورد. صداي هق هق نمي آمد، شانه اي هم تکان نمي خورد، همان طور که وقتي ياد برادر ناکامش افتاد 
      و گريه کرد. اما آن طور که خوابيده بود و دست راستش را مشت کرده بود و دست چپش را آن طور بر گوش چپ و 
      پشت گردن پيچانده بود بايست صدايي مي آمد، يا دست کم شانه هاش تکان مي خورد. ما همه مي دانستيم که دارند 
      بازنشسته اش مي کنند ـجز ته تغاري که هنوز داخل آدم نبودـ منتظر هم بوديم که همين روزها براي تسويه حساب به 
      حسابداري يا جايي احضارش کنند و سابقه اش را بدهند. شش ماهي بود شروع شده بود. هرهفته اي توي ايستگاه 
      يک ، محلـۀ ما، يکي دونفر بازنشسته مي شدند، يا بازخريدشان مي کردند با ده پانزده سال سابقه . پولي مي دادند و 
      گاهي هم يک مقرري ماهانه روش ، و بعد انترناش شرکت مي آمد، اثاث شان را بار مي کرد. بچه هاي بزرگتر روي 
      بارها مي نشستند و پدر و مادر جلو، کنار دست راننده ، و اگر بچه اي کوچکتر داشتند، مثل علي ما، توي دامن زن 
      مي نشست و اگر بزرگتر بود، مثل دردانه که پنج سالش بود، از شيشه بيرون را نگاه مي کرد و به ما که دور ماشين 
      ايستاده بوديم ، مي خنديد. فقط او مي خنديد. در خانه شان را مأموران ادارۀ رفاه قفل مي کردند، اما ما از ديوار بالا 
      4                                                                                                                                    
      مي رفتيم ، شلنگ به دست ، و گل هاشان را آب مي داديم ، مثل پدر و پشنگه اي . فقط دو يا سه روز خالي مي ماند. 
      مي آمدند، زن و مردي جوان با يکي دو بچـۀ کوچک ، فقط . پدر شصت سالي داشت . خودش مي گفت ندارد. مي گفت 
      براي فرار از سربازي ، سجل که مي گرفته ، شناسنامه اش را بزرگتر گرفته است . اما شناسنامه مهم بود. پولي 
      مي دادند و حتماً هم ماهانه اي برامان منظور مي کردند و ما حتما بايست مي رفتيم به اصفهان ، با اتوبوس و به خرج 
      شرکت . بازخريد و يا پول بازنشستگي به حساب آن روزها براي خودش پولي بود؛ مي شد باش خانه اي خريد و يا 
      دکاني علم کرد. گاهي حتي مي شنيديم که مثلا توي ايستگاه هفت يا يازده دزدها، نصف شب ، رفته اند سراغ زن و 
      شوهر پيري . دست و پاي زن را بسته بودند و در دهانش يک تکه کهنه چپانده بودند. سر پيرمرد را گوش تا گوش 
      بريده بودند. اشتباهي رفته بودند؛ اما سي هزارتومان پول کمي نبود، گاهي حتي کسي چهل هزار تومان گرفته بود. 
      ما هم نگران بوديم . حياط خانه هاي ايستگاه يازده ، وقتي ما بوديم ، باريک و دراز بود، آن قدر دراز که مي شد توش 
      چرخ سواري کرد. اما شب ها در و ديوار روبه رو دور بود و تاريک و آدم نمي دانست از کجاي آن ديوارهاي دراز دو طرف 
      بالاخره اول دو دست و بعد سري بالا مي آيد. پدر خرجي را که مي داد، بقيـۀ پولش را توي جيب جليقه اش 
      مي گذاشت يا جايي ديگر. پول خردها که آن جا بود، و جليقه اش را، حتي اگر هوا شرجي بود و پشتش از عرق شوره 
      مي بست ، هيچ وقت در نمي آورد. شب ها، آن جا که بوديم ، خواب نداشتيم ، به خصوص که پشت خانه هنوز بيابان بود 
      و به يک خيز مي شد به طارمي رسيد و بعد روي پشت بام آمد. ما، حتي وقتي دوازده سيزده ساله بوديم ، 
      مي توانستيم ، و بعد هم از پشت بام به روي بام آشپزخانـۀ کنار حياط مي پريديم و از آن جا به حياط ؛ دست بر ديوار 
      مي گرفتيم و آويزان مي شديم و بعد مي پريديم . خانـۀ همسايـۀ دست راستي خالي بود. حالا البته حتما همـۀ
      خانه ها پر شده بود، اما مي گفتند کسي صدايي نشنيده . اصلاً اشتباهي رفته بودند. تازه نمي شد سر همـۀ ماها را 
      بريد، يا دست کم دست و پاي ماها را بست تا بتوانند بروند سروقت پدر. به يک چرخش سر هم مي شد ديوارهاي 
      سه طرف حياط را ديد، و سر که کمي بالا مي کرديم از خط مستقيم لبـۀ پشت بام هيچ دستي يا سري بيرون 
      نزده بود. اما، خوب ، اغلب شب ها وقتي ما مي بايست خواب مان برده باشد، پدر و مادرپچ پچ مي کردند که پول ها را کجا 
      بگذارند. مي خواستند اسکناس ها را چند دسته کنند و هر دسته را جايي بگذارند. مادر همه اش همين را مي گفت و 
      پدر بالاخره مي گفت : خودم مي دانم چه کارش کنم . تو بخواب .  
      پيرزن حتما از ترس چيزهايي گفته است ؛ وقتي ديده سر مردش را گوش تا گوش بريده اند. چيزي نبرده بودند. چورو 
      مي گفت : دنبال پول قلمبه بوده اند.  
      مادر مي گفت : آخر چي شده ؟ چقدر به ت مي دهند؟ اين که ديگر حقوقت نيست که نگويي .  
      پدر همچنان ساکت و دمر خوابيده بود و صداي زير خواهر بزرگتر که حالا ديگر چهارده سالش بود، از حياط مي آمد: 
      ننه ، بدو، سوخت . من نمي توانم درشان بياورم.  
      مادر مي گفت : سوخت که سوخت .  
      و با خودش غر مي زد: من خودم آتش به سرم هست .  
      و به ما اشاره کرد که برويم . به خواهر دوم نگفت . بالاي اتاق نشسته بود، پشت به چرخ خياطي مادر، و ديگر با 
      عروسکش بازي نمي کرد. همين يکي را داشت . مادر براش درست کرده بود و طبق صورت عروسکش مثل صورت 
      خودش بود: ابروها پيوسته و پرپشت ، و لپ هاش ـ به قول پدرـ دو گل هندوانه . مادر لپ هاي عروسک را با نوک مداد 
      قرمزي که به دهان مي زد، سرخ کرده بود. شش سالش مي شد. خواهر سوم آن جا نبود. پنج سالش بود. مادر آن ها 
      را شيربه شير زاييده بود، مثل من و داداش حسن . اغلب خانـۀ آقامقتدا بود. کارمند بود و خانه اش سر کوچه بود. 
      چهاراتاقه بود با حياط بزرگ و زمين چمن کاري جلو طارمي . عمه خانم مي آمد، مي بردش . بچه نداشتند. اما علي را 
      نمي بردند؛ از بس عمه وسواسي بود : همه اش چيزي مي شست ، يا حياط را مي شست و يا زير شير وضو 
      مي گرفت . خانم خانم ها موهاي دردانه خانم را ريز مي بافت و يک روبان سرش مي زد، هربار هم به يک رنگ ، و پشت 
      سرش مي انداخت .  
      به حياط که آمديم خواهر داشت ناني برشته و نيم سوخته را از سر سيخ مي گرفت . من گفتم يا داداش حسن گفت : 
      خاک بر سر بي عرضه ات !  
      5                                                                                                                                    
      گفت : نمي شود.  
      صورتش اشک آلود بود، شايد هم از هرم آتش تنور عرق کرده بود، اما زبانش را هنوز داشت . از در که بيرون مي رفتيم ، 
      گفت : شکم گنده ها! فقط بلدند بخورند.  
      وقتي برگشتيم ، هردو، پشت به بقچـۀ نان ايستاد: پاها گشوده و سيخ به يک دست و نان برشته و سوخته 
      به دستي که دستکش نداشت . من انگشتي به طرفش تکان دادم. جيغش بلند شد: ننه !  
      و به من گفت : تو را به خدا نکن .  
      هر ده انگشت را تکان مي دادم و جلو مي رفتم ، انگار بخواهم دست برسانم به زيربغلش . دهانش به خنده باز شد و 
      يک قطرۀ درشت عرق يا اشک از کرک بالاي لبش روي چانه اش افتاد. مي خنديد و همين حالا و دم بود که از 
      غش غش خنده به زمين بيفتد. به حسن مان گفت : بگو نکند.  
      نکردم ، حوصله اش را نداشتم ، اگر نه مي شد ـ بي آن که دست بهش بزنم ـ کاري کرد که از خنده ريسه برود و ما 
      هرچه بخواهيم نان برداريم و دربرويم . به دو رفتيم ، تمام کوچه را دويديم و سر کوچه حتماً ديگر يادمان رفت ، يا وقتي 
      پيچيديم به پشت خانه ها و به ميدان رسيديم ، يادمان رفت . بچه ها والبيال بازي مي کردند. تور والبيال را دانگي 
      خريده بوديم و عصربه عصر تيرک ها را از سه کنج حياط خانـۀ چورو اين ها مي آورديم و در دو گودال مي نشانديم و 
      سنگ دورشان مي ريختيم و تور را به ميخ هاشان بند مي کرديم . سر سلامتي مي زديم ، اما گاهي که از 
      ايستگاه هاي ديگر مي آمدند بازي تيغي مي شد. اغلب بزرگتر و حتي بلندتر از ما بودند. توي ايستگاه سه ديلاقي بود 
      که همان طور ايستاده آبشار مي زد، از وسط زمين . اما مي باختند و جر هم مي زدند. پدرها، انگار بخواهند از ما 
      حمايت کنند، همان نزديکي ها روي پل مي نشستند و زيرچشمي ما را مي پاييدند. يک بار که باختند و ما پول را از 
      داور گرفتيم ، توپ ما را برداشتند و دستش ده کردند و بردند. آقامقتدا هم بود. ديد، اما کاري نکرد. گفت : گفتم بازي 
      مي کنيد. نفهميدم که .  
      و حالا هروقت مسابقه اي بود، شورت و زيرپيراهني به تن و کرکاب به پا مي رفت و مي آمد و زيرچشمي نگاه مان 
      مي کرد.  
      تا غروب بازي مي کرديم و شب باز، شام خورده و نخورده ، توي کوچه بوديم . کوچه و خيابان مثل روز روشن بود. پدر 
      مخالف بود، شامش را که مي خورد، مي رفت در را قفل مي کرد و کليد را مي گذاشت زير سرش . وقتي شنيد با 
      سنگ سگي را کشته ايم جد گرفت که نبايد برويم . سگ ها، که بالاخره نفهميديم از کجا، شب ها گله اي مي آمدند، 
      از کوچـۀ ما داخل مي شدند و کوچه به کوچه جلو مي رفتند تا حتماً برسند به ايستگاه يازده و دوازده .  
      ايستگاه سه دبستان ما بود، وقتي آن جا مي نشستيم ، عصرها توي لوله هاي بزرگ فاضلاب که هنوز کار 
      نگذاشته بودند، راست راست مي دويديم و يا از بدنـۀ داغ شان سرمي خورديم پايين . سر لوله هاي باريک يک دايرۀ
      آهني بود که به ضرب سنگ يا ته تيشـۀ پدر کنده مي شد و جان مي داد براي طوقه بازي . سر يک تکه سيم را خم 
      مي کرديم و از بقيه اش دسته مي ساختيم . طوقه که راه مي افتاد، ديگر مي شد همـۀ ايستگاه را رفت و برگشت .  
      ايستگاه چهار يخ مي دادند: تابستان ها هر روز صبح سياه سحر من يا حسن ، بسته به نوبت ، مي رفتيم و ربع قالب 
      سهم مان را لاي گوني مي پيچيديم و بر سر و يا شانه به خانه مي آورديم . اگر دير مي رفتيم قالب يخ ديگر نيم قالب 
      هم نبود، باريک هم مي شد و ربع قالب ما، اگر هم خوب توي گوني مي پيچيديمش و به دو هم مي آمديم ، همين قدر 
      بود که تا پيش از ظهر بکشد و بعدازظهر کاسـۀ آب پدر بي يخ بماند.  
      بعد هم ايستگاه شش بود. دبيرستان مان آن جا بود که ديگر حتماً نمي رفتيم ، هرچند من از مثلثات و انشا تجديدي 
      آورده بودم. ايستگاه هفت بازار بود و پلي که به اهواز مي رفت . بعد از ايستگاه يازده را ـمي گفتندـ باز ساخته اند. 
      بيشتر از اين که سگ ها کوچه به کوچه مي رفتند عصباني شده بوديم . بو مي کشيدند و جلو مي رفتند و تا آن جا که ما 
      دنبال شان گذاشته بوديم ، هيچ کوچه اي را بو نکشيده وانمي گذاشتند. يک شب يک دسته ته کوچـۀ ما با سنگ 
      جلوشان را گرفتند. سگ ها برگشتند. چند نفري منتظر ايستاده بوديم ، سنگ به دست و سر کوچه ، همان جا که هر 
      6                                                                                                                                    
      شب بوکشيدن شان را شروع مي کردند. ناني هم از همين کوچه شروع مي کرد. عصرها مي آمد، طبق بر سر و 
      درست از سر کوچه داد مي زد: ناني ، نان داغ ، نان تازه !  
      زن هاي عرب هم از همين کوچه شروع مي کردند، صبح ها، طبقي کوچکتر از طبق ناني بر سر، اما پر از ظرف هاي 
      لعابي کوچک سرشير و يک دبـۀ بزرگ شير در وسط .ُام ليلي داد مي زد: شير، شير و سرشير!  
      سگ ها واقعاً لج مان را درآورده بودند وگرنه بازي که زياد بود. البته موش هم آتش زده بوديم ، يکي دو بار، و بعد ديگر ول 
      کرده بوديم . موش که نبود، موش خرما بود، به چه بزرگي . دهانـۀ يک گوني را که بر دهانـۀ لوله هاي راه آب خيابان ها 
      به جوي سيماني مي گرفتيم و از آن سر سنگ مي انداختيم و يا چوبي تکان تکان مي داديم ، يکدفعه ته گوني پر 
      مي شد و چيزي توي گوني لول مي خورد. بازي نبود. سگ ها که برگشتند بستيم شان به رگبار سنگ . سگ ها از 
      دسته اي به دسته اي مي رفتند و سنگ ها با صداي خفه به سر يا شکم شان مي خورد. يکي دو تا که برگشتند و ته 
      کوچه سنگباران شدند، باز برگشتند. يکي از همين دو تا بود که وقتي برگشت ، به ضرب سنگ توي جوي آب افتاد و 
      ديگر نتوانست بالا بيايد. سنگ که به سرش مي خورد ديگر صداي خفه نمي کرد، يا صداي خفه در صداي جيغه هاي 
      سگ پنهان مي ماند. پدرها از بوي لاشه اش فهميدند و ديگر، براي ما حداقل ، بازي شب ها قدغن شد.  
      شب ها مثل روز روشن بود. کشتي هم مي گرفتيم ، توي چمن جلو طارمي خانـۀ آقامقتدا اين ها. پدر با اين هم 
      مخالف بود. مي گفت : آخرش به دعوا مي کشد.  
      شايد هم مي ترسيد که سربازها باز بريزند و بالاخره ما را بگيرند، گرچه ديگر حکومت نظامي نبود و گاهي که روي 
      ديوار خانه اي کسي مثلا نوشته بود: «کار، بهداشت ، فرهنگ براي همه »، همان صبح زود پاک مي شد.  
      پدر کليد را مي گذاشت زير بالش اش و مي خوابيد. مي شد از ديوار بالا رفت ، ديوار را طي کرد و از روي بام آشپزخانه 
      به پشت بام رسيد و از پشت بام همسايه روي طارمي شان پريد، نه از طارمي خودمان که زن و شوهر غذا 
      مي خوردند و زن ـگرچه قهر بوديم ـ تا فرصت مي کرد زبانک مي انداخت . از لبـۀ طارمي که به پايين آويزان مي شديم ، 
      ديگر توي کوچه بوديم . مادر نمي خواست به پشت بام رفتن بکشد، مي ترسيد که قر بشويم . اين طور مي گفت . شايد 
      هم از ترس شوهر زن بود که انگار بويي برده بود و تازگي ها چپ چپ نگاهم مي کرد. شايد هم مي ترسيد که 
      همسايه ها توي حياطهاشان خوابيده باشند. پدر که خوابش مي برد يا غلت مي زد، مادر کليد را برمي داشت و در را 
      آهسته باز مي کرد. بعد از شام پدرها ديگر روي پل جمع نمي شدند. پل کنار ميدان بازي مال ما مي شد. دو طرف و 
      رو به هم مي نشستيم و هربار يکي چيزي مي خواند. صدا نداشتيم ، اما مي خوانديم تا بالاخره چورو سر غيرت 
      مي آمد و «جبلي » مي خواند. با آن صداي گره دارش و جوزک بزرگي که زير پوست قهوه اي روشنش بالا و پايين 
      مي رفت .  
      گاهي هم مثل عرب ها کف مي زديم و با هم مي خوانديم تا بالاخره مادرها يکي يکي مي آمدند و صدامان مي زدند.  
      بچه ها داشتند والبيال بازي مي کردند. جاي ما معلوم بود، در ثاني دو نفر بوديم ، يکي اين طرف مي ايستاد و يکي 
      آن طرف . داداش حسن وسط را خوب مي گرفت و جدي بازي مي کرد و جر هم نمي زد و من مي توانستم بسازم ، اما 
      اگر پام روي خط مي رفت و داور هم مي ديد، جر مي زدم. چورو آبشار مي زد. بلندقد بود و سياه سوخته . اميرو، اگر 
      مي آمد، کفش به پا بازي مي کرد. ماها، همه ، پابرهنه بوديم . عصرها ديگر هوا آن قدر داغ نبود، حتي اگر شرجي نبود. 
      ظهر اگر بود، قير آسفالت خيابان ها نرم مي شد و حباب مي بست ، بنفش و نارنجي ، و پاي آدم ، اگر بي هوا مي رفت ، 
      در داغي نرم قير فرومي تپيد.  
      چورو اول کرکاب هاش را آويزان مي کرد به يکي دو ميخ تيرک ها و بعد مي آمد مي ايستاد جاي آبشارزن و تا آخر هم 
      تکان نمي خورد. غرغرو نبود، اما اگر دو يا سه يا حداکثر چهار بار توپ را درست يک وجب بالاي تور نمي فرستادم با 
      مشت محکم مي زد توي شبکه هاي تور يا اصلا کرکاب هاش را برمي داشت ، به پا مي کرد و تلق تلق مي رفت . اما زود 
      برمي گشت ، همين که صداش مي زديم مي آمد. کرکاب هاش را آويزان مي کرد و منتظر مي ايستاد. خوب آبشار مي زد. 
      دفاع به عهدۀ ديگران بود. براي جا خالي هم حسابي سوراخ بود. تکان نمي خورد. فقط مي زد، محکم و دقيق و مُک 
      يکي دو متري آن طرف خط وسط ، به خصوص اگرمي ديد که زني دارد نگاه مي کند، مثلا زن حسابدار ادارۀ رفاه . اغلب 
      پنجره را باز مي کرد و نگاه مي کرد و گاهي شب ها، وقتي دير وقت بود، سايه اش مي افتاد روي همان پنجره ، يا دو 
      7                                                                                                                                    
      سايه مي افتاد و ما از همان روي پل هم مي ديديم و شب همه اش غلت و واغلت مي زديم و يا هرچه شعر از بر 
      بوديم توي دل مان مي خوانديم تا مبادا دست به خودمان بزنيم و به قول سيدعربي کور شويم . کيف مي داد، از 
      فيلم هاي سينماي بهمنشير هم بيشتر، به جز تارزان .  
      زن همسايـۀ ما هم گاهي مي آمد و مي ايستاد توي باغچـۀ جلو طارمي که کرت بندي اش را ما کرده بوديم و از لاي 
      سفساف هايي که من و داداش حسن کاشته بوديم ، يا به فرض سعيد، نگاه مان مي کرد. از غش غش خنده اش 
      مي فهميديم که هستش و نگاه مي کند. من اگر بد مي ساختم کف هم مي زد. نشاي باغچه مان را هم من و 
      داداش حسن کاشته بوديم ، خواب بودند که مي کاشتيم . شوهرش اگر بود، مي بردش تو و شب ، شام که مي خورديم ، 
      صداي بگوومگوشان مي آمد. بالاخره يک روز عصر آمد، نمي توانست بازي کند. اما جانش را مي کند و نمي شد. چپ 
      دست بود و توپ با دستش جفت نمي شد. سوراخ سوراخ بود و قدسي جون مي خنديد و سينه هاي مشکي اش 
      مي لرزيد و دو چال قشنگ گوشـۀ لب هاش ، وقتي مي خنديد، طوري دل ريشه ام مي کرد که انگار سنگي را بر جام 
      شيشه اي بکشند. اذيت مي کرد، دو دستش را مي گذاشت روي چال هاش ، مي گفت : چال نه .  
      نبودش ، داشتند مي رفتند، اثاث جمع مي کردند. قهر بوديم . آمد در حمام را باز کرد و درست ايستاد روبه روي من که 
      لخت بودم ، سرم را مي شستم ، و هي خنديد و خنديد، مثل ديوانه ها. مادر نبود، هيچ کس نبود. فقط مي خنديد. 
      ظهرها وقتي مادر به اتاق جلو نم آبي مي زد و پنکـۀ سقفي را روشن مي کرد و همان جا روي چادرش مي خوابيد، 
      مي رفتم توي اتاق شان و يه قل دوقل بازي مي کرديم ، من و او و خواهر بزرگتر. اول آن ها بازي مي کردند و من هم 
      مي رفتم . جر مي زد. برنده مي بايست پانزده تا پشت دستي به نفر سوم و ده تا هم به دومي بزند. دستش را 
      درست نمي گرفت . من ، اگر مي باختم ، درست مي گرفتم و او آن قدر محکم مي زد که اشکم مي پاشيد. نوبت من که 
      مي شد باز نمي گرفت ، گرچه مي دانست محکم نمي زنم ، و من تا درست بر پشت دست هاش بزنم ، مچش را 
      بالاخره پيدا مي کردم ، محکم مي گرفتم و با دست ديگر مي زدم. توي دلش پنهان مي کرد، يا زير زانوهاش مي برد، و 
      نمي گذاشت . حتي اگر فقط چندتايي پشت دست چاقش مي زدم ، جاش مي ماند. نمي فهميد، مرتب نخودي 
      مي خنديد. مي گفت : چرا نمي گويي داداش حسنت هم بيايد بازي ؟  
      دوست نداشت . نمازش ترک نمي شد، گرچه حالا ديگر داشت به فارسي نماز مي خواند، همان ترجمـۀ نماز تعليمات 
      ديني مان را حفظ کرده بود و مي خواند. هرچه هم سيدعربي براش استدلال کرد به خرجش نرفت .  
      چورو مي دانست که قهريم . به اميرو نگفته بودم ، اما مي دانست ، حتي مي دانست که دارند دنبال جا مي گردند. از 
      ترس نبود که قهر کردم ، اما خوب ، آقامحسن به قدسي جون گفته بود: بگذار ببينم تان ، مي دانم چه بلايي سر هر دو 
      تان بياورم.  
      خودم هم شنيدم ، يک شب که بگومگو داشتند، طوري بلند مي گفت که ما هم بشنويم . مادر نمي دانست ، يا 
      مي دانست و به روي خودش نمي آورد. اخترمان نگفته بود، نمي دانست . حسن ديده بود، اما نمي گفت . مي گفت : 
      ولش کن !  
      همان شب که سگ ها قفل کرده بودند، گفت . با سنگ مي زديم شان و باز ول نمي کردند. جيغه مي کشيدند و پشت 
      به پشت زور مي زدند که باز بشوند. نمي شد. آقامحسن توي باغچه نبود. قدسي جون آمده بود بيرون و نگاه مي کرد. 
      خواهر چورو هم بود، با سر باز کف مي زد و هي با پشت دست آب دهانش را پاک مي کرد و کف مي زد، يا مثل 
      زن هاي عرب کل مي کشيد. آقامحسن چوب به دست آمد، گفت : برويد عقب ببينم .  
      و با چوب محکم زد وسط سگ ها، روي آن جاي آن يکي که نر بود، دوبار. از هم جدا شدند و دويدند. يکي شان به پل 
      که رسيد، نشست و خودش را ليسيد. آقامحسن گفت : خجالت بکشيد. شب است ، مردم خوابيده اند.  
      داداش مي گفت : مردک ديوانه است .  
      مي گفت : ولش کن ، کار دست خودت مي دهي .  
      مي ديد که دنبال هم مي کنيم ، يا مي فهميد که داريم يه قل دوقل بازي مي کنيم . نمازش را مي خواند. مي گفت : «من 
      8                                                                                                                                    
      مي خواهم با خدا به زبان خودم حرف بزنم .» سيدعربي مي گفت : «همه بايد به زبان مشترک نماز بخوانند، به زبان 
      کتاب خدا.» داداش حسن به خرجش نمي رفت ، اما مثل سيدعربي اگر چشمش به صورت نامحرم مي افتاد، حتماً 
      پولي به فقير مي داد، يک ريال . سيدعربي بيشتر مي داد، نمي گفت چقدر.  
      چورو آن روز يا مي زد به تور، يا توپ را مي فرستاد خارج . تقصير من هم بود. هيچ وقت نمي گذاشت جا عوض کنيم . 
      خوب مي زد، محکم و دقيق . حالا نمي زد. وقتي نوبت جابه جا شدن رسيد، از داداش حسن پرسيد: بابات بازنشسته 
      شده ؟  
      گفت : نمي دانم .  
      ـ شده ، بابام گفت .  
      همه نگاه مان مي کردند. فقط چورو سرش زير بود و داشت به دو انگشت پاش يک ريگ کوچک را مي گرفت . بازي گرم 
      نمي شد. بالاخره هم چورو کرکاب هاش را برداشت ، زمين انداخت ، پا به بندهاشان کرد و رفت ، هرچه هم ما، همه ، 
      صداش زديم ، برنگشت . پدرش رانندۀ شرکت بود. ميانه بالا بود. مادرش بلندقد بود و چاق . همين چورو را داشتند و 
      خواهر بزرگترش را. نمي گذاشتند از خانه بيايد بيرون . مي گفتند، يک روز لخت مادرزاد آمده بيرون و همه اش کل زده ، 
      وقتي که ما نبوديم . اغلب توي خانه ، ساکت ، يک گوشه مي نشست و انگشت کوچکش را مي مکيد، يا لبـۀ دامنش 
      را به دهان مي گرفت و مي مکيد. شب ها، مادر مي گفت ، تا چادر يا چارقد يا چيزي از مادر چورو را روش 
      نمي انداختند، خوابش نمي برد. چشم هاش ريز بود و دورتادورش سرخ سرخ ، با مژه هاي قي بسته . اما بيني اش 
      قلمي بود. لب هاش ، به آدم که نگاه مي کرد، مدام مي لرزيد، مثل قدسي جون که مي دانست چطور مي شود 
      پره هاي بيني را لرزاند. وضع شان بد نبود. البته چندان هم خبري شان نبود. همه مثل هم بوديم و درها، همه ، براي 
      همه باز بود و هرکس مي رسيد مي شد يک گوشـۀ سفره بنشيند، يا يک استکان چاي بخورد و برود. بچه که بوديم 
      هيچ وقت مهمان بازي نمي کرديم ، عروس و دامادي داشتيم . و حالا هم قدسي جون اذيت مي کرد. قلقلک مي داد و 
      مي رفت ، پايي جلو پاي ديگر مي گذاشت و دستي ، دست چپ ، بر انحنايي که زير دامن چين دارش مي لرزيد و به 
      دست راست موهاش را از زير لچک کوتاهش دسته مي کرد و پشت گردنش مي ريخت . قهر و آشتي سرش 
      نمي شد، برمي گشت زبانک مي انداخت و نخودي مي خنديد.  
      اميرو امير چاخان بود. بد آبشار نمي زد. اگر مي آمد، که گاهي مي آمد، سردستـۀ حريف مي شد. ازدواج کرده بود. و 
      حالا ديگر مدام کفش به پا مي کرد. کفش به پا هم بازي مي کرد. گفت : پس مي رويد، اصفهان ؟  
      حسن گفت : بله .  
      مي گفت : «ما همشهري هستيم .» چاخان مي کرد. نجف آبادي بودند. پدرش کوتاه قد بود و عينکي . کبوترباز بود و 
      عصر به عصر کبوترهاش را مي پراند. مادرش بوشهري بود، شايد هم بندرعباسي . درست نمي دانستيم . اميرو 
      نمي گفت . بلندقد بود و مِينار سر و گردن و سينه اش را مي پوشاند. جاي سوراخ حلقه اي که ديگر نبود در پرۀ
      بيني اش مانده بود، يک لکـۀ کبود، و نقطه اي سياه و گلولـۀ گوشتي سرخي که تکان تکان مي خورد. ناس مي جويد و 
      مدام تف مي کرد و با دستـۀ مينارش پاک مي کرد. همين يک پسر را داشتند. بي سر و صدا زنش دادند. عروس شان 
      را نمي ديديم ، حتي وقتي براي تماشاي کبوترها مي رفتيم . تا آن روز که اميرو خواست توي خانه شان کشتي 
      بگيريم ، توي اتاق و روي قالي بزرگي که زمينه اش سرخ بود و گل و بوتـۀ بزرگ و سفيد و زرد و غيره وسطش بود. 
      روي چمن جلو طارمي آقامقتدا مي زدمش ، از بس ديلاق بود و پاهاش توي دست و پاي آدم مي آمد. دو پا را که 
      مي چسبيدم ، تخت و بخت مي افتاد. نمي دانستم چرا پيله کرده . ديدمش . چادر سرش بود، چيت گلدار با گل هاي ريز 
      سفيد. فقط دو چشمش پيدا بود و از توي درگاهي اتاق عقبي نگاه مان مي کرد. اميرو تا بفهمم گردنم را گرفته بود و 
      داشت پشت پا مي زد. راحت زمينم زد و روي سينه ام نشست . چه رجزي مي خواند! انگشت بلند و سياهش را توي 
      صورتم تکان مي داد. بعد که بلند شد باز رجز خواند: من همه تان را مي زنم .  
      همه را که نه . اما، خوب ، گاهي . انگشتش را تکان مي داد. ديگر آن چشم ها يادم رفت و آن دستي که حالا زير چانه 
      بود و اجازه داده بود لبخندش را ببينم . دندان هاش سفيد بود، انگار شيري ، مثل دندان هاي دردانه خانم خودمان . 
      مي گفتند، اصفهاني است . مادر مي گفت : اصفهاني ها که اين طور حرف نمي زنند.  
      9                                                                                                                                    

      پاهاي ديلاقش را گرفتم و تخت و بخت انداختمش ، ديگر ضربه کردنش کاري نداشت . وقتي بلند شدم ، زنش نبود. 
      اميرو باز چاخان مي کرد که حسابت را مي رسم ، مي گفت : حالا صبر کن ، مي بيني . بي خبر حمله مي کني ؟  
      از خانه اي هم که در اصفهان داشتند مي گفت ، يا اين که با پدرش دوب هم رفته است و پدر او را زورکي فرستاده تو. 
      مي گفت سينماي تاج هم رفته . فيلمش تارزان يا لورل هاردي ، که ما مي ديديم ، اگر پنج ريال داشتيم ، نبود. بريم و 
      بوارده را هم ديده بود. با اتوبوس هاي کارمندي رفته بودند، دو ريالي بود و بليط فروشش دستـۀ کيسه اي چرمي را به 
      گردن مي آويخت و کيسه تا پهلوي چپ يا راستش پايين مي آمد. ما هم رفتيم با دوچرخه و دوترکه . اما سينماي ما 
      همان بهمنشير بود. تابستاني بود. لورل که موهاي سيخ سيخش را مي کشيد از خنده ريسه مي رفتيم .  
      پابه پا مي آمد، مي گفت : ناراحت نباشيد، يک طوري مي شود.  
      بلندتر از ما بود و رنگش به رنگ مادرش رفته بود. موهاش را بريانتين مي زد و فرق باز مي کرد، تابستان ها. پارسال 
      مجبور شد بزند، وقتي مدير همه را مجبور کرد بزنند. وقتي کت و شلوار مي پوشيد و کراوات مي زد، به خصوص که 
      تازگي ها کرک هاي چانه اش را مي تراشيد، نه انگار که همکلاس ما است و املاي فارسي اش آن قدر غلط دارد. يک روز 
      که مدير در را باز کرد و مبصر برپا داد، او را که ديد، عقب عقب برگشت . اميرو کنار نيمکت جلو ايستاده بود و مثل معلم 
      فارسي مان سر خم کرده بود وبا يکي حرف مي زد. مدير گفت : ببخشيد، نمي دانستم شما سر کلاس تشريف داريد.  
      نفهميد، آن هم با آن کلاس شلوغ . اميرو باز خيط کاشت ، برگشت که نمي دانم چي بگويد، يا يک بازي ديگر در بياورد 
      که مدير پريد تو: برو بنشين ، لندهور دراز!  
      اسم مدير را گذاشته بوديم زنبور. مي آمد پشت پنجره و بيني اش را مي چسباند به توري پنجره و توي کلاس را نگاه 
      مي کرد. چه معلم داشتيم و چه نداشتيم مثل زنبور صداي وز وز درمي آورديم .  
      اميرو گفت : بابام مي گويد: «نوبت ما هم مي شود. اين ها مي خواهند از شر ما قديمي ها راحت بشوند.»  
      ديگر غروب شده بود و وقت شام بود. همان سر شب شام مي خورديم . مادر اول سپرتاس پدر را پر مي کرد. دو طبقه 
      بود و توي هم مي رفت . درش را پدر مي بست ، دسته اش را وصل مي کرد و به سر نخي که دور ميخي مي پيچيد، 
      گره مي زد. سر ديگر را که مي کشيد، به ميخي پايين تر مي بست . سپرتاس ، ميان زمين و هوا، تکيه داده به ديوار تا 
      صبح مي ماند. از ترس گربه يا ما نبود؛ يا بود و بعد هم مي خواست توي نسيمي که شب ها مي وزيد خنک بماند. بعد 
      باز نوبت پدر بود. براي بقيه توي يک ظرف مي کشيد، اما اگر نبوديم جدا مي گذاشت ، و توي يک ظرف .  
      پدرها، آن ها که مي آمدند بيرون ، پرسه زني هاي شبانه شان را بعد از شام شروع مي کردند. آقامقتدا تنها قدم مي زد، 
      گاهي هم با پدر اميرو، اگر براي قدم زدن مي آمد. اميرو مي گفت ، همه اش دعوا دارند. کرکاب به پا مي رفتند و 
      مي آمدند، دوِلين ما را دور مي زدند و گاهي تا آن طرف ميدان بزرگي که مال مسابقه هاي فوتبال ما بود، مي رفتند و 
      تا کلانتري . شايد کلانتري را هم دور مي زدند و از پياده رو خيابان حاشيـۀ نخلستان مي آمدند. بقيـۀ پدرها، اگر اهل 
      قدم زدن بودند، نه مثل پدر که نمي رفت ، همان لين ما و خودشان را دور مي زدند و يا دو خانـۀ حسابدار رفاه و خانم 
      و آقايي که مي گفتند دبيرند. دبير شهر بودند. بچه هم نداشتند. تازه آمده بودند. اميرو گفت : بابام مي گويد تا خانه را 
      خالي نکنيد، حساب تان را تسويه نمي کنند.  
      من گفتم : مي دانيم .  
      گفت : خوب ، بياييد خانـۀ ما، يکي دو روز که بيشتر نيست . بابام مي گويد: «هروقت خواستند، بيايند، قدمشان روي 
      چشم .»  
      از خودش در آورده بود. اتاق خالي شان کجا بود؟ خوب ، خانه را بايست خالي مي کرديم . همه همين کار را مي کردند. 
      اما گاهي کار اداري طول مي کشيد. همسايـۀ دست راستي مان هنوز هم نرفته بودند. بازخريد شده بودند. دو پسر 
      بزرگ داشتند، سعيد و مسعود. سعيدشان شر بود. دو دختر هم داشتند، که مدام با اختر ما دعواشان مي شد، 
      10                                                                                                                                  
      به خصوص کوچکه شان . جلو خانه شان را که جارو مي کرد، خاک سرخ را يا دوده ها را يا بگيريم خاکـۀ سيمان و آجر و 
      پوست و هستـۀ هر ميوه اي را که مي خوردند، درست مي آورد جلو درگاه خانـۀ ما مي گذاشت و مي رفت . اول جيغ و 
      جيغ کشي بود و بعد سنگ به در مي زدند و گاهي پاي ما هم به وسط کشيده مي شد. سعيد شر بود، کوتاه بود و 
      چهارشانه . ضرب مشتش حسابي داد آدم را در مي آورد و اگر گارد آدم باز بود، با کله مي زد توي دماغ آدم. اما حالا 
      ديگر دعوايي نداشتيم . مادر مي گفت : هارت وپورت شان ديگر کجا بود؟  
      از يک سال پيش تمام شد. تازه به فکر افتاده بوديم زمين جلو طارمي را چمن بکاريم . همين طوري شروع کرديم ؛  با 
      تيشه و مالـۀ پدر مي کنديم و بعد چند تکه چمن از جايي آورديم و کاشتيم . يک هفته که گذشت چمن ها برگ تازه 
      دادند، سبز روشن بود. داشتند به هم دست مي دادند. بعد ديگر به جد شروع کرديم . دورتادور سهم خودمان را مثل 
      پدر و به کمک شاقول و ريسمانش از سهم همسايه هاي دو طرف مان جدا کرديم و دورتادور را جوي کنديم و کنارش 
      تخم سفساف کاشتيم . جوانه زد و دو برگ کوچک سبز باز شد. دندانه دندانه بود. لولـۀ آبي هم بود، مشترک با 
      سعيد اين ها، اما سرش َپرچ بود و آچار درست و حسابي مي خواست . سطل سطل از توي خانه آب مي آورديم و 
      توي جوي خاکي مان مي ريختيم . فردا، از صبح زود، کندن زمين را شروع کرديم . من مي کندم و داداش حسن با پشت 
      ماله کلوخه ها را صاف مي کرد. کرت بندي هاش را هم من مي کردم ، اما نخ کشي و تراز کردنش با داداش حسن بود. 
      يک سر نخ دور يک نيمه مي پيچيد و آن طرف روي پياده رو باريک مي گذاشت و سر ديگر را، پيچيده دور يک نيمـۀ ديگر، 
      روي لبـۀ طارمي . بعد هم خاک را به موازات نخ پشته مي کرد. چمني که کاشته بوديم ، يک لکـۀ بزرگ سبز بود و نور 
      فروردين ماه در قطره هاي زلال برگ هاي سبز سيرش قوس قزح مي ساخت .  
      پدر روز جمعه يک کرتش را تخم سبزي پاشيد، و ما، نوبت هرکداممان بود، توي راه از باغچه هاي جلو خانه هاي 
      چهاراتاقه بوته اي را از ريشه در مي آورديم و لاي همان گوني ربع قالب يخ مان پنهان مي کرديم و پيش از آن که در خانه 
      را بزنيم در گودال هايي که داداش حسن به خط مستقيم کنده بود مي کاشتيم . يک روز يا دو روز برگ هاي کوکب يا 
      ميمون ، مثل اين که بخواهند پلاسيده شوند، خم شده بر ساقه مي ماندند، اما همين فرداش بود که جان مي گرفتند و 
      بر دمبرگ هاشان مي ايستادند. و فردا، اگر هم شب ديروقت خوابيده بوديم ، دعوامان مي شد که باز نوبت خودمان 
      بشود، حتي اگر پدر بي خواب شده بود و ساعت سه بيدارمان کرده بود. کارت يخ و گوني را برمي داشتيم و مي رفتيم . 
      يدو و خيرالله را بيدار نمي کرديم و تا ايستگاه چهار يک نفس مي دويديم و وقت برگشتن به همـۀ باغچه ها سر 
      مي زديم تا بلکه ُپرَپرترين کوکب را پيدا کنيم .  
      يک روز صبح ديديم همـۀ گل ها لگد شده اند، و سفساف ها همه از ريشه در آمده اند. کار کار سعيد بود. تخم جن 
      ريگ هاي تيرکمانش عدل مي خورد وسط هدف . دنده هاش جلو بود و پايين قفسـۀ سينه اش گود بود. مي گفتند: 
      «بچه که بوده يک گربه را کشته .» قناري شان را خورده بود. گربه حالا شب ها گاهي صداي جيغش مي آمد. سعيد 
      مي شنيد و از خواب مي پريد و جيغ مي زد و دور حياط مي دويد.  
      کاريش نمي شد کرد. دوباره دست به کار شديم . اين بار پدر يک دستمال بستـۀ بزرگ نشاي گل خريد، اما تخم 
      سفساف ها را ما پاشيديم و شب ها توي طارمي مي خوابيديم . همسايه نداشتيم و پدر هم اجازه مي داد. نه ، 
      نمي شد. ما هم نمي گذاشتيم سفساف هاي آن ها حتي سر بزند. بالاخره حسابي دعوامان شد. سعيد هميشه 
      سهم من بود. مادرها هم گلاويز شدند و بالاخره پدر هم چوب به دست آمد و خط و نشان کشيد. اميرو حتي يک ماه 
      بعد از آن ها شروع کرده بود و حالا بلندي سفساف هاش دو وجب تمام شده بود. نشا کاشته بودند. پاييز که شد جلو 
      همـۀ طارمي ها سبز بود و بعضي ها حتي ، مثل بريم و بوارده اي ها، جاي سفساف قلمـۀ شمشاد زده بودند. در هم 
      گذاشته بودند. توي باغچـۀ جلوطارمي ما فقط يکي دو وجب چمن کاري بود، و دورش چند شاخـۀ سفساف ، بلند و 
      کوتاه ، شکسته و ديلاق . زمستان که شد ديگر ول کرديم . امتحان ثلث دوم مسعود قلمه هاي شمشاد را دورتادور 
      باغچه شان کاشت . نه ، ديگر کاري شان نداشتيم و خودمان هم از خير داشتن باغچـۀ کارمندي گذشته بوديم . بعد از 
      امتحانات ثلث سوم پدر مرخصي گرفت و همه به اصفهان رفتيم ، تنها باري که به شهرمان برگشته بوديم . حقوق پدر 
      دو برابر شده بود و مي شد ولخرجي کرد.  
      دروازه نو، پشت بارو، خانـۀ عمه ها بود. خانـۀ خاله شازده چهارسوق عليقلي آقا بود: گنبدي بلند و آجري . زنجيري از 
      بالاي گنبد تا دسترس ما حتي آويزان بود ـ اگر مي پريديم ـ حلقه در حلقه و زنگ زده ، براي آويختن چيزي که نبود. بعد 
      تا خانـۀ خاله همه اش کوچه هاي دراز و پيچ درپيچ بود، هزارپيچ ، و تاقي هاي تاريک . ديوارهاي کاهگلي خانه ها آن قدر 
      بلند بود که با هيچ خيزي نمي شد به سرشان رسيد. دري با آستانـۀ کوتاه و کتيبه اي از کاشي فيروزه ، با دو کوبه و 
      11                                                                                                                                  
      گل ميخ هاي براق . دالاني دراز و تاريک که به ناگهان به حياطي بزرگ مي رسيد، به صورت گرد خاله و طرۀ حنايي رنگي 
      که از لاي چارقدش بيرون زده بود.  
      چقدر خويشاوند! يادمان مي رفت که کي کي است ، آن هم براي ماها که همـۀ عيدهامان فقط پوشيدن لباس نو بود. 
      از سفرۀ هفت سين چيزي شنيده بوديم و يا فقط کوزه سبز کردن مادر را ديده بوديم : لايـۀ نرم و لزج تخم ترتيزک 
      خيسانده را بر پارچـۀ پيچيده بر گرد کوزه مي ماليد و بعد دورتادور را خاکستر مي پاشيد. دست و روبوسي حتي 
      رسم مان نبود. لباس پوشيده و نپوشيده ، يکي دو شيريني برمي داشتيم و مي دويديم بيرون . حالا اما مردها توي 
      اتاق دنگال ، پشت به مخده و شانه به شانه ، نشسته بودند. زن ها همه جا بودند. از ما رو نمي گرفتند. با دو گونـۀ
      گل انداخته و لهجه اي که کلمات را بايست مي کشيدي : بچه هاي عصمت اند.  
      فقط تازه عروس خاله شازده رو مي گرفت . لاغر و ريزه بود و صورتش را انگار نقاشي کرده بودند. مهماني پاگشا بود و 
      خاله ديگر نبود، پشت دود و دمه اي بود که از دهانـۀ سياه آشپزخانه بيرون مي زد، و جلو ديگ هاي سياه بزرگ بر 
      اجاق هايي که آتش زير همه شان گر مي کشيد، کفگير به دست . کوتاه قد بود و چاق و سيني هاي آش رشته از زير 
      ملاقـۀ بزرگ او و از دهانـۀ مطبخ دست به دست مي آمد و به ميان حلقـۀ زن ها و به اتاق دنگال مردها مي رفت . 
      سيني هاي مسي کنگره دار لب پر مي زد و در وسط يک دو قاشق پيازداغ ، مثل ترنج قالي ، قل هاي آخرش را مي زد و 
      خال هاي سفيد کشک ، دورتادور، تنها جايي بود که مي شد قاشق را پر کرد و بي محابا به دهان برد. با نعلبکي هم 
      مي خورديم . بچه هاي کوچکتر توي حوض بودند، لخت بيرون مي آمدند و باز توي آب مي پريدند. گلدان هاي دور حوض 
      را  حتماً پسرخاله ها کنار لچکي هاي چهار طرف حوض مي گذاشتند. شمعداني هم داشتند و فقط يک درخت انار. 
      ميرزاعمو ريش داشت ، توپي و خاکستري که ريشه هاش حنايي مي زد، عرقچين به سر و عبا به دوش . در شاه نشين 
      اتاق نشسته بود. قليان مي کشيد. نوۀ نمي دانم کدام عروسش را روي زانو نشانده بود. مي گفت : اين يکي شب ها 
      مي آيد بغل خودم. حالا فقط اين خدا خيرداده استخوان هاي من پير مرد را گرم مي کند.  
      کسي ـ شايد پدر عروسي که ديگر عروس نبود، اما عروس خاله حتماً بود ـ مي خنديد: حاجي ، يک شب و دو شب 
      که افاقه نمي کند، بايد ديگر تجديد فراش کرد.  
      ـ بله ، حقيقت مي فرماييد، اما مي ماند بستن زنگوله به گردن گربه که دست خودتان را مي بوسد. کاري هم ندارد، 
      يعني بايد قدم رنجه بفرماييد، دو قدم هم که بيشتر نيست ، يک تک پا برويد دم مطبخ همين را هم به حاج خانم 
      بفرماييد.  
      دست بر عرقچين ، سرش را از ضربت کفگيري که در هوا نبود مي دزديد و به قاه قاه مي خنديد.  
      با عمه ها هم به تخته پولاد مي رفتيم ، از روي پل خواجو، پياده و جل و پلاس به دوش يا دست . زاينده رود فقط باريکـۀ
      آبي بود در ميان ريگ هاي کومه کردۀ دو سو و يا پيزرهاي ساقه بلند و سبز، و يا کرت هايي از سبز سير تا سبز روشن . 
      مادرهميشه عجله داشت ، و پدر دردانه اش را جلو نشانده بود و دوچرخه به يک دست جلو جلو مي رفت . هنوز نرسيده 
      مادر غيبش مي زد. جل و جامان را توي اتاقکي مي انداختيم که درهاي چوبي اش از پاشنه در آمده بود، کنار قبرهايي 
      که سنگ روشان ديگر ساييده شده بود. مادر طرف هاي مقبرۀ بابارکن الدين ، کنار يک چهارتاقي ويران 
      نشسته بود،چادر سياهش را به رو کشيده بود، خم شده بود بر دو گور کنار هم ، پدر و مادرش ، پدر بزرگ و مادربزرگي 
      که ديگر شکل و شمايل شان يادمان نبود، و حالا دو پشتـۀ خاک بودند. يکي شان ديگر حتي پشته اي هم نبود: 
      نيميش صاف شده بود و آبشرۀ بام گنبدي چهارتاقي حفره اي بر پايين پاش گشوده بود.  
      مادر اول بر گور مادرش دم مي گرفت : بلند شو، مادر، ببين عصمت ات آمده .  
      رود مي زد و قصه هاش را مي گفت ، تکه به تکه مي گفت ، نه آن طور که براي آباجي شازده تعريف مي کرد: بميرم مادر 
      که به سينه ات زدي ، براي من و بچه هام. گفتي : «نرو، نان ارزان شده . يک چيزي هست با هم مي خوريم .» آن وقت 
      من چنگ زدم به صورتم که : «آبروم را نبر.» خوب ، رفتم ، با سه بچه . زمان جنگ بود، پيداش کردم. نمي داني ننه ، به 
      چه بدبختي . اي ، گذشت . حالا خوب ، الحمدلله ، بچه هام بزرگ شده اند، نان آور نيستند، اما خوب ، ديگر از آب و گل در 
      آمده اند. پير و کورم کردند، ننه !  
      12                                                                                                                                  
      اصفهان همين بود: چند خانه با دالان هاي دراز و کوچه هايي پيچ درپيچ که باريکـۀ آب زاينده رود از رودرودهاي مادر 
      جداشان مي کرد. آب زاينده رود خنک و صاف بود، نه مثل آب گل آلود بهمنشير. عميق هم نبود، از بالاي پل هم که 
      نگاه مي کرديم اصلاً پشت آدم تير نمي کشيد، آن طور که موج هاي ريز و سنگين و گل آلود و دور کارون بود. اما گرداب 
      هم داشت ، و آدم اگر گرفتارش مي شد، مدام دور مي خورد و انگار در آن ته ته ها باز همان جلبک ها را هم داشت . 
      وقتي گردابي نبود مي شد به پشت خوابيد، آفتاب نه چندان گرم غروبي بر چهره ، از کنار پيزرها، ساقه هاي سبز 
      علف ، ريشه هاي آزاد و رهاي کندۀ درخت ها با جريان آب رفت : سينه را از هوا پر مي کني و بعد فقط کافي است دو 
      دست را مثل دو بالک ماهي بر آب بزني .  
      قبرستان آبادان کجا بود؟ هيچ وقت نرفته بوديم . اميرو هم نديده بود. پدر سر يک ماه برگشت به آبادان و ما اواسط 
      شهريور. دورتادور باغچه مان سفساف هاي مانده از سال قبل به شانه مان مي رسيد و جاهاي ُتنُک را هم نشاي 
      سفساف نشانده بودند که حالا ديگر تا زانو مي رسيد. کوکب و ميمون و شاه پسند هم داشتيم . سعيد مي گفت : 
      دزدها دو طرف قالي صاحب باغچـۀ ايستگاه سه را گرفته اند، همان که يک تيغ ميمون کاشته بود، بعد گفته اند: «يک ، 
      دو، سه .» و پرتش کرده اند وسط گل هاش و ده بدو که رفتي .  
      باغچه شان را آب مي داد، با شلنگ درازي که از لولـۀ حياط تا اين جا مي رسيد، بعد هم از روي سفساف ها به گل هاي 
      ما هم مي پاشيد، مي گفت : ببين !  
      رنگين کمان را مي گفت . حيف که نمي شد توي طارمي رفت . پدر همسايه آورده بود، زن و شوهري جوان . مي گفت : 
      کمک خرج مان هستند.  
      آقامحسن جوشکار بود، هميشه از همان در طارمي مي آمد و از همان جا قدسي جون را صدا مي زد. صداي غش غش 
      خنده اش که مي آمد، مادر مي گفت : آخر من دختر جوان دارم ، اين طور که نمي شود.  
      داداش حسن را قلقلک داده بود، يک بار هم موي سر مرا کشيد و به اتاقش فرار کرد. حسن داشت نماز مي خواند به 
      فارسي و برخلاف پدر که نمازش الاکلنگ بود و وقت قيام و رکوع مدام خودش را مي خاراند، دو دست را در راستاي 
      بدن مي گذاشت و چشم از مهرش برنمي داشت . اذيت مي کرد و موهاي ريز پشت گردن مرا چنان مي کشيد که آخم 
      بلند مي شد. دنبالش رفتم . مي خنديد و روي تخت دونفره شان به رو خوابيده بود و يک بالش هم پشت سر و گردنش 
      گذاشته بود. اميرو زياد هم چاخان نمي کرد. راستش پوست آدم ، به خصوص اگر پشت گردن باشد و يا پشت لالـۀ
      گوش ، شور مزه است .  
      اميرو مي گفت : باباي مسعود اين ها را بازخريد کرده اند، اما مانده اند تا بلکه بتوانند مسعود را سرجاي باباشان 
      بگذارند.  
      مي گفت : دنبال آدمش مي گردند که سبيلش را چرب کنند.  
      پدر اهل رشوه دادن نبود، مي گفت : آخر روم نمي شود.  
      مادر مي گفت : رو شدن ندارد. يک چيزي براش بگير، تا اقلاً اضافه کاري به ت بدهد.  
      حالا ديگر حرف از اين چيزها گذشته بود؛ سفره پهن بود و پدر نبودش ، حتي سپرتاسش از ميخ آويزان نبود. مادر 
      انگشت بر بيني گذاشت و به سفره اشاره کرد. خودش نمي خورد. داشت خياطي مي کرد. باز انگار چادر مي دوخت . 
      گاهي هم دشداشه يا زيرشلواري مي دوخت . همين چيزها را بلد بود. پشت چرخ خياطي ژوکي اش مي نشست و 
      لبه هاي چادر را تو مي زد و دو بار از روشان مي رفت . وقتي هم نخ پاره مي شد، اول نوک نخ را تر مي کرد، جلو 
      چشمش توي هوا يا رو به نور چراغ مي گرفت ، به دو انگشت پرزهاش را صاف مي کرد و همين طوري خم مي شد تا 
      مگر خودبه خود سر باريک شدۀ نخ از سوراخي که نمي ديد رد شود. حتي از آن طرف سوزن سر نخ را مي گرفت و 
      مي کشيد. نه ، و باز تر مي کرد. تا نمي گفتيم يا نمي رفتيم ازش بگيريم به کسي نمي داد. علي خواب بود. سهم ما 
      را جدا گذاشته بود. روي سهم پدر بشقابي وارو گذاشته بود. چهار کوفته هم کنار بشقاب ما بود. به مادر نگاه کرديم . 
      داشت نوک نخ را باز تر مي کرد. يک بار کت مرا پشت و رو کرد. نو شده بود. خوشحال پوشيدم. بهمن ماه بود. کت و 
      13                                                                                                                                  
      شلوار داداش حسن هنوز نو بود. پشت يخه و لبـۀ جيب هاي من رفته بود. اما حالا باز همان رنگ قهوه اي کت داداش 
      را داشت ، حتي پررنگ تر، و پرزهاش آن قدر بود که خطهاي سفيدش پيدا نبود. يخه اش باد کرده بود و از زير بغل درز 
      داشت . با دست دوختش . سوزن را خودم براش نخ کردم. پياده مي رفتيم ، تا ايستگاه شش . توي راه به يوسف بر 
      خوردم. ديگر باش حرف نمي زدم. همقد بوديم و کنار هم مي نشستيم . تخمه مي آورد و به من هم مي داد، و من اگر 
      سنجد يا نخودچي کشمش داشتم به ش مي دادم. همـۀ تخمه هاش خندان بود. زنگ راحت پشت به ديوار و رو به 
      آفتاب مي نشستيم . به اشارۀ دندان دو پوست از هم باز مي شد و مغز ترد و شور، با همان طعم و بويي که همـۀ
      تخمه هندوانه ها دارند، روي زبان مان بود. مي گفت : مادرم برام خندان مي کند.  
      مادرش حتي اگر از صبح تا شب مي نشست و با چکش کوچکش يکي يکي روي نوک تخمه ها مي زد، حريف 
      نمي شد. اما هميشه داشت و يک مشت هم به من مي داد. حالا قهر بوديم . دعوامان شده بود. بي خودي بود. 
      گفتم : چرا نگفته بودي که يهودي هستي ؟  
      گفت : مگر نمي دانستي ؟ همه مي دانند.  
      توي کلاس کنار هم مي نشستيم ، اما با هم حرف نمي زديم . از پشت سرم مي آمد. مي دانستم . رسيد، گفت : 
      کت ات را بکن ، مي فهمند.  
      ـ چي شده ؟  
      ـ چي شده ؟ خوب ، معلوم است .  
      نگاه کردم. نو بود، اما پرزهاش زيادي بلند بود، و آن رنگ نو با جاي کاسـۀ زانوي شلوارم نمي خواند. تازه دامن کت 
      هم باد کرده بود. هوا سرد بود و فهميدند. مادر مي گفت : نمي پوشي ، نپوش ، تا عيد از کت نو خبري نيست .  
      داداش حسن گفت : اين ها را کي آورده ؟  
      اشاره اش به چهار کوفتـۀ کنار اسلامبولي بود، که حالا يکيش دست من بود. مغزش آلو هم داشت . مادر گفت : از آن 
      کوفت خورده بپرس .  
      به دردانه خانم اشاره مي کرد که داشت نق مي زد: مال من را خورد.  
      داداش حسن سه کوفته را جلوش توي سفره زمين زد: بگير، کوفتت کن !  
      مادر گفت : خيلي خورده .  
      حسن گفت : چرا ازشان گرفتي ؟  
      ـ مي بيني که ؟ تازه مهم که نيست ، تعارفي آوردند.  
      دردانه به لپ هاي پر من اشاره مي کرد: بگو نخورد. دارد مي خورد!  
      داداش سقلمه اي به ش زد: حالا تو اين ها را بخور!  
      منتظر همين بود. صداش هنوز بلند نشده بود که پدر در دهانـۀ آشپزخانه پيداش شد. لباس کار هنوز تنش بود. 
      مي دانست کي زده است ، يا شايد از پنجره ديده بود. دستش سنگين بود. مادر مي گفت : دست که نيست .  
      با همان پشت دست که اشاره مي کرد، صورت مان گر مي کشيد. اگر شلال مي کرد توي صورت کسي ، حتما 
      خون دماغ مي شد، يا من خون دماغ مي شدم. بند نمي آمد، بالاخره هم خودش مجبور مي شد مرا جلو دوچرخه اش 
      14                                                                                                                                  
      بنشاند و به بيمارستان ببرد. فقط با پشت دست به صورت داداش حسن اشاره کرد: لندهور، چرا بچه را مي زني ؟  
      مادر همان طور که خم شده بود و نوک سه باره ترشدۀ نخ را به طرف سوراخي که نمي ديد مي برد، غر مي زد: فقط 
      زورش به بچه هاي خودش مي رسد.  
      پدر که داشت به طرف باغچه اش مي رفت ، برگشت : لوس شان کردي ديگر.  
      داداش حسن همان طور نشسته بود، با سر خم شده بر سينه . در کش و قوس بلند شدن بود. پدر اگر مي خواست از 
      سر سفره بلند شود، اول کاسه يا بشقابش را پرت مي کرد، مسي اگر بود. بشقاب هاي چيني را مادر وقتي 
      دايي اش مي آمد، مي آورد، يا ميرزاعمو. داداش حسن فقط بشقاب را پس زد و بلند شد. اختر داشت سوزن چرخ را 
      نخ مي کرد. خواهر دوم خواب بود. مادر مي گفت : بچه هاي مول من که نيستند. تازه مگر چه کار کرد؟  
      و به داداش حسن گفت : بنشين سر جات ، غذات را بخور.  
      پدر گفت : بفرما، از گل هم نازکتر به شان نمي شود گفت .  
      مادر دستـۀ چرخش را مي چرخاند و پتـۀ چادر را جلو مي داد. من با يک تکه نان بازي بازي مي کردم. سهم هردومان 
      توي بشقاب بود. داداش حسن داشت مي رفت توي اتاق .  
      مادر گفت : اين هم از امشب . آخرش يک کاري کردي تا يکي شان سر بي شام زمين بگذارد.  
      پدر گفت : مگر چه کار کردم ، زن ؟ خوب ، بچه را زده . تازه ، مي بيني که ؟ تمام شد ديگر؛ آن ممه را لولو برد، بايد 
      خودشان بروند کار کنند. من که ديگر بازنشسته شدم.  
      هنوز بازي بازي مي کردم و صداي چرخ مادر نمي آمد: بازنشسته شدي ، چرا؟ مگر نمي گفتي هنوز شصت سالت 
      نشده ؟  
      ـ صد دفعه بگويم ؟ شناسنامه مناط است . حالا هم چه شصت ساله باشم چه نباشم ، تمام شد، همين است که 
      هست .  
      ـ برو مرد، حرف بزن ، نمي دانم رئيس و رؤسا را ببين ، يکي را که حرف حساب سرش بشود.  
      ـ رفتم ، به پير، به پيغمبر رفتم ، حتي رو انداختم .  
      ـ بايد يکي از آن کله گنده ها را ببيني ، به شان يک چيزي بدهي . نمي دانم دعوت شان کني .  
      ـ دعوت شان کنم ؟ کجا؟ آن وقت مي خواهي همين شله و کوفته ها را جلوشان بگذاري ؟ آن دفعه بس نبود که آبروم را 
      بردي ؟  
      ـ چي ؟ تازه دو قورت و نيمش هم باقي است . با اين شندرغاز مي خواهي مرغ و فسنجان هم درست کنم ؟  
      پدر مسعود و سعيد هم چند تايي را دعوت کرده بود، برده بود باشگاه شرکت . فايده اي نداشته ، شايد هم داشته . 
      سعيد مي گفت : مسعود را استخدام مي کنند، قول داده اند.  
      پدر اهل کافه نبود. قهوه خانه مي رفت . دايي مادر هم که مي آمد، کنار دستش مي نشست و اگر دايي يک بست 
      تعارفش مي کرد، مي کشيد؛ چشم مادر را که دور مي ديد، مي کشيد. دايي ماهي يک بار مي آمد و مادر منقل 
      جهيزه اش را از خاکستر ته تنور پر مي کرد، و بعد چند مشت زغال توش مي ريخت و يکي دو قطره نفت هم روش . 
      تنوره را هم مي گذاشت . دايي آتش مادر را قبول نداشت . اول دو بست مي کشيد، مي گفت : عصمت ، آن قوطي 
      15                                                                                                                                  
      زغالت را بياور ببينم .  
      زغال هاي درشت را، يکي يکي ، با انبر انتخاب مي کرد و دايره وار دورتادور زغال هاي حالا سرخ شدۀ مادر مي چيد، و 
      رديف به رديف بالا مي آمد، طوري که هر رج کوچکتر از رج زيري مي شد. بالاخره به سقف مي رسيد. تاق گنبدي اش را 
      با زغال هاي پهن درست مي کرد، مي گفت : چطور است ، اوستا؟  
      پدر مي خنديد: بابا، اي والله !  
      دايي خم مي شد و از سوراخ هاي پايين فوت مي کرد. وقتي آتش زبانه مي کشيد، شعله هاي سرخ و آبي از 
      سوراخ هاي دورتادور بيرون مي زد، حتي از سوراخ هاي تاق گنبد. بعد ديگر با همان زبانـۀ بلند تاق گنبد حقـۀ وافورش 
      را گرم مي کرد و باز براي خودش مي چسباند و دود نازک و بي رنگ را از سوراخ هاي بيني اش بيرون مي داد. 
      مي پرسيد: خوب ، حالا شما دو تا کلاس چندم هستيد؟  
      مي گفتيم . هميشه همين را مي پرسيد، و بعد مي گفت : چرا؟ مگر حسن بزرگتر نيست ؟  
      و از مادر مي پرسيد: عصمت ، حسنت که انگار يک سال بزرگتر است ؟  
      مادر مي گفت : با هم رفتند دايي ؛ بچه ام پاسوز پدرش شد. مي خواست بگذاردش سر کار.  
      پدر مي گفت : همين امسال است ، قبول شدند يا نشدند، بايد بروند سي خودشان .  
      دايي مي گفت : خوب ، حالا چه مي خواني ، دايي ؟  
      درس و مشق که نبود. دايي مي گفت : آهسته نوشته اند؟ بلند بخوان ما هم بشنويم .  
      مي دانستم آخرش چه مي شود. مي رفتيم حافظ کهنه مان را مي آورديم . از مستأجر ايستگاه سه مان مانده بود. دو زن 
      داشت . زن اول بچه اش نشده بود. دراز و باريک بود، استخوان خالي . سبزه بود، خودش مي گفت . نصرالله خان صداش 
      مي زد: «آي سوسکي !» دومي سفيدرو بود و کمي چاق . مي گفت : زن بايد اقلاً يک پرده گوشت داشته باشد.  
      شير به شير دو تا زاييده بود، بااين همه روزها موش مي شد و توي اتاق شان مي ماند. اما شب که نصرالله خان پيداش 
      مي شد دم درمي آورد: سيني مزه اش را درست مي کرد، ظرف مي شست ، جارو مي کرد. مادر مي گفت : مثل 
      طاووس مست مي خرامد.  
      بعد سه تايي مي نشستند سر سفره . نصرالله خان استکان اول به دوم حافظش را بازمي کرد و دودانگي مي خواند. 
      اول قربان صدقـۀ سوسکي اش مي رفت که باش بخورد. کوکب خانم نمي خورد، وقتي هم هووش دست نصرالله خان را 
      رد نمي کرد، ناله و نفرينش مي کرد. تا بخوابند حتما دعواشان مي شد. فقط بگوومگو مي کردند، اما فردا تا نصرالله 
      خان پاش را مي گذاشت بيرون ، کوکب خانم گيس بافتـۀ هووش را دور مچ مي پيچيد و تا مي خورد مي زدش . يک شب 
      هم ، نصف شب ، از سر و صداشان بيدار شديم . کوکب خانم با کتري زده بود توي سر هووش . مادر مي گفت : اين که 
      زندگي نشد.  
      پدر مي گفت : چه کار کنم ؟ همين ديروز ازش پول قرض کردم.  
      کوکب خانم باز ظهر نشده دعوا را شروع کرد. داد مي زد: سليطه خانم براي من خواب مي بيند، آن هم دو شب پشت 
      سر هم .  
      نصرت ـ مادر مي گفت ـ شب ها توي خواب ، انگار که دارد خواب مي بيند، همه چيز را از سير تا پياز تعريف مي کند. 
      مي گفت : از آن نترس که هاي و هوي دارد، از آن بترس که سر به تو دارد.  
      16                                                                                                                                  
      نصرالله خان بالاخره سوسکي اش را طلاق داد. بعد ديگر دو به دو مي نشستند، استکان هاشان را به هم مي زدند، و 
      مزه دهن هم مي گذاشتند. وقتي شرکت به شان خانه داد، حافظ شان جا ماند، روي تاقچه .  
      من نمي توانستم ، داداش حسن هم غلط مي خواند. از بس دايي هول مان مي کرد. از حفظ بود و پيش پيش بقيه اي را 
      که توش  حتماً مي مانديم مي خواند. پدر مي گفت : حيف نان !  
      سر شام هم دايي به مادر ايراد مي گرفت . چهار سال از مادر کوچکتر بود، اما خوب ، چند دانه برنج را به دو انگشت 
      نرم مي کرد: عصمت ، اين برنجت که هنوز زنده است !  
      وقتي هم به قول خودش شله و کوفته مي شد، مي گفت : پس تو چي ياد گرفته اي ، دايي ؟ مادر خدابيامرزت غذا 
      مي پخت که آدم مي خواست هر پنج انگشتش را بخورد.  
      مادر مي گفت : آخر دايي ، مگر من چند سالم بود که شوهر کردم؟ تازه کي خانه بودم که ببينم مادر خدابيامرزم 
      چطور مي پزد؟  
      دايي قاشق قاشق آب خورشت را دورتادور بشقاب پلو مي ريخت : اگر نخوردي نان گندم ، نديدي دست مردم؟  
      بعد از شام هم باز مي نشست پشت منقلش . گنبدش فرو ريخته بود و همه را جمع کرده بود و روش خاکستر 
      ريخته بود. مادر هم مي نشست پهلوشان ، مي گفت : دايي جان ، خودتان بکشيد. مي بينيد که چند تا نان خور دارد.  
      و دايي از خويشاوندان مي گفت ، از خودش هم مي گفت . مادر يادش مي آورد که بچه که بوده ، چقدر لوس بوده . 
      مي گفت : صبح که مي شد، يک بند نق مي زديد.  
      دايي ته تغاري بوده ، مثلاً آب که مي خواسته مي گفته : من از کاسـۀ چيني مرغه آب مي خواهم .  
      آن قدر مي گفته ، تا بالاخره يکي مي رفته ، کاسـۀ چيني لب شکستـۀ پر از چلغوز را مي برده ، مي شسته و به آقازاده 
      آب مي داده . تازه مگر غذا مي خورده ؟ مادر لب هاش را به هم قفل مي کرد: آهان !  
      مي گفت : کشتيارش مي شديم ، لب باز نمي کرد.  
      خاله اي ، کسي ، دايي را بغل مي زده ، مي برده زير چهارسوق عليقلي آقا. پولي مي داده به متولي مسجد يا 
      دالان داري تا چراغ زير گنبد را روغن بکنند. مادر مي گفت : آن بابا، زنجير چراغ را مي کشيد بالا، تا آقا سرشان را بالا 
      کنند و دهن شان را باز کنند و يک لقمه غذا بخورند. باز، هان .  
      و باز مادر لب هاش را جمع مي کرد و خيره به چراغي که نبود مي ماند. دايي مي گفت : عصمت !  
      دايي مي خنديد، دست بر زانوي باريک و لاغرش مي زد: اي روزگار! حالا کجا هستند که بيايند و ببينند؟  
      اشاره مي کرد به منقل ، يا به وافوري که دستش بود: خاکسترنشينم کرد.  
      دايي خاطرخواه يک دختري مي شود، قول و قرارشان را هم مي گذارند، اما دختر بي وفايي مي کند. حالا هم ... دايي 
      مي گفت : اين هم از زن برادرم. خواستيم ثواب کنيم ، کباب شديم .  
      مادر مي گفت : من خبر دارم ، دايي ، کرم از خود درخت است .  
      دايي موهاي صاف هنوز مشکي اش را با چهار انگشت دست چپ شانه مي زد، سيگاري از قوطي سيگار پدر 
      برمي داشت و با انگشت به پشت دست پدر مي زد. با نوک انبر لايـۀ خاکستر يک زغال را پس مي زد، خم مي شد 
      وسيگارش را روشن مي کرد: نگو، عصمت ، ما ديگر عشق و عاشقي هامان را کرديم . تازه کي چشمش دنبال اين پير 
      17                                                                                                                                  
      سگ است ؟  
      زانوهاش را توي بغلش جمع مي کرد، پکي به سيگار مي زد با گونه هاي فرو رفته ، خيره مي ماند: راه مي رود 
      مي گويد: «نامحرم است .» مي نشيند مي گويد: «سرم باز است ، آمده تو.» عفريته بهانه کرده ، مي خواهد پاي من را 
      از خانـۀ پدري ببرد.  
      مادر پيله مي کرد: دايي ، اين حرف را نزن .  
      ـ نزنم ؟ پس چي ؟ يعني مي گويي خاطرخواه من شده ، آن هم حالا؟  
      تا دير وقت مي نشستند، پدر حتي نمي خوابيد. بيشتر حرفي نمي زد. يک بار فقط از برادر ناکامش گفت که 
      خاطرخواه يک فاحشه شده بود. مي گفت : چيزخورش کرد يا نکرد، نمي دانم . اما تا پاش را گذاشت توي خانـۀ ما، 
      برادره از اين رو به آن رو شد. از صبح تا شب مي نشستند توي آن بالاخانـۀ ما و هي صفحه روي گرام مي گذاشتند، 
      عرق کوفت مي کردند و تخمه مي شکستند. بعد هم که زد به سرش و خدا مي داند کجا رفت .  
      دايي دود را مثل لولـۀ باريکي از دايرۀ کوچک ميان لب هاش بيرون مي داد: خوب ، اوستا، از خودت بگو، تو هم که 
      خيلي اهل نبودي .  
      سي سالش هم نبود، اما بالاي اتاق مي نشست ، پشت به يک متکا و بالشي که روي آن مي گذاشتيم . براي پدر 
      چاي مي ريخت . پدر مي گفت : اهل يا نااهل ، مي بيني که چطور پابند اين ها شديم . پيرمان کردند، دايي .  
      دايي مي خنديد: پير، نه والله ، از روزي که آمدي خواستگاري عصمت جوانتر هم شده اي .  
      دايي فقط يک شب مي ماند و فردا مادر اول از همه خاکستر منقل را توي سطل آشغال مي ريخت و سيني و منقل 
      را با خاکه آجر برق مي انداخت و مي برد توي گنجه اش مي گذاشت ، وافور دايي را هم ، جايي که خودش مي دانست ، 
      پنهان مي کرد. مي گفت : يک دفعه ديدي هوس کرد.  
      پدر مشروب نمي خورد، نصرالله هرچه بفرما مي زد، لب نمي زد. مي گفت : من نيستم ، خان .  
      به رخ ما هم مي کشيد. مادر مي گفت : به قول آغاباجي باران آمده و ترک ها را پوشانده .  
      مادر آن طرف باريکـۀ زاينده رود، وقتي رودرودش را سر مي داد، تکه تکه مي گفت : خوشم که نيست ، مادر. اما خوب ، 
      باباي حسن ديگر اهل شده . برات که گفتم ، پسرک را آورده بود توي اتاق مان ، توي جل و جاي من . گفتم : «اين ديگر 
      کيست ؟» گفت : «جا نداشت ، آوردمش خانه .»  
      خم مي شد و گريه مي کرد، يا در زير چادري که بر صورت و سينه کشيده بود، مشت به سينه مي زد: خير نبيني ، 
      مرد!  
      صداي پا که مي شنيد صورتش را با گوشـۀ چادر پاک مي کرد، مي گفت : اقلاً بياييد يک الحمد بخوانيد.  
      مي گفت : تره به تخمش مي رود، حسني به باباش .  
      مرا مي گفت ، وقتي خانم اميري داشت مي گفت که چه کرده ام. وقتي از سر کوچه ، مثل ناني ، بلند و کشدار داد 
      مي زدم : «آي ناني ، نان تازه !» دماغش مي سوخت ، اما شکايتي نمي کرد. بلندقد بود، بلوز يخه هفت مي پوشيد، 
      موهاش را مي ريخت پشت سرش ، يا با تکان سر از روي شانه ها به پشتش مي ريخت . مي خنديد و انگشت به 
      تهديد تکان مي داد: اي پدرسوخته ها!  
      پدرسوخته گفتن هاش هم يک حبه قند مي شد، وقتي آدم توي چاي بزند و گوشـۀ لپش بگذارد و يا روي زبان و بعد 
      18                                                                                                                                  
      آهسته آهسته مزه مزه کند.  
      از پنجره نگاه کردم ، داشت با مادر پچ پچ مي کرد. دنبال پسر بزرگش کرده بودم ، همين طوري . وقتي هم از جوي 
      سيماني پريد، از پشت گرفتمش . گريه کرد. به مادر مي گفت : ما توي اين محل آبرو داريم .  
      يک دختر کوچک هم داشت . مادر مي گفت : واي به حالت اگر آقاي اميري بو ببرد.  
      سيدعربي يک ساعت تمام حرف زد، از کلاس که آمديم بيرون ، اميرو روي سکوي جلو در افتاد. رنگش شده بود مثل 
      گچ . مي گفت : چيزي نيست ، خوب مي شوم.  
      سيدعربي مي گفت : نبايد تنها باشيد، فکر و خيال هم نکنيد.  
      اميرو سيگار گذاشته بود پشت دستش که نکند. بعد بود که دوب رفت ، با پدرش . مادر مي گفت : خودت را بنداز سر 
      زبان مردم !  
      به پدر نگفت . حالا ديگر فکر و خيال هم نبود، مي دانستم آن لرزش نرم پارچه يا مثلاً بلوز ليمويي قدسي جون انحناي 
      کدام چيز ناديده است .  
      مادر گفت : بلند شو ننه ، غذاي حسن را ببر.  
      پدر گفت : بگذار باشد، اگر خودش خواست مي خورد.  
      دستش را شسته بود، و هنوز از انگشت هاش آب مي چکيد. مادر مي دوخت ، تازگي ها کمتر. از وقتي که توي کوچـۀ
      ما، چهار خانه آن طرف ، خانم خياطي آمده بود، کمتر براش مي آوردند. دو بچه داشتند. پسر کوچک شان همسن علي 
      ما بود. تازگي ها راه افتاده بود و از چهار خانه آن طرف مي آمد و علي را که هنوز کون خيزه مي رفت پنجه مي کشيد. 
      علي گريه مي کرد و خانم خياط مي خنديد: تخم پير است ، عصمت خانم .  
      داداش حسن که قهر مي کرد، ديگر کسي حريفش نمي شد. رفته بود سراغ تاقچـۀ کتاب هاش . کتاب هاي پارسالش 
      بود. تجديدي هم نداشت ، اما همه را جلد کرده بود. مجله هاي کهنه را هم نگه مي داشت . گفت : بردار ببر!  
      برگرداندم. مادر مي گفت : من را بگو، چه خوش خيال بودم. گفتم ، سي سال کار کرده اي ، حتماً يک مايه دستي به ت 
      مي دهند.  
      پدر داد زد: سي سال ؟ سي و پنج سال تمام کار کرده ام.  
      ـ چه فايده ؟ پنج سال کار مي کردي ، بعد ول مي کردي . باز ده سال نشده ، فيلت ياد هندوستان مي کرد. چقدر گفتم : 
      «مرد، نکن ، حالا ديگر بچه داري ؟»  
      ـ حالا که طوري نشده .  
      ـ طوري نشده ؟  
      سر تکان مي داد، و دستـۀ چرخش را مي چرخاند. پدر اسطقس اش هنوز محکم بود. موهاي جلو سرش ريخته بود و 
      سبيلش خاکستري مي زد. شايد هم راست مي گفت و شناسنامه اش را پنج شش سالي بزرگتر گرفته بود. دايي 
      مي گفت : عصمت ، خودت را پير و کور کردي . اوستا را ببين ، ماشاءالله همان است که بود.  
      شايد چهل سالش هم بيشتر بوده . پدر بزرگ گفته : داماد آدم بايد کاري باشد، دست که پشتش مي زني ، خاک بلند 
      بشود.  
      19                                                                                                                                  

      مادر بلند بوده و باريک . حتماً هم مادربزرگ مي بردش حمام و ده بشور، همان طور که حالا مادر خواهر بزرگ را 
      مي شويد و از آن صورت پوست و استخوان بالاخره دو گونـۀ گل انداخته در مي آورد. دست مادر مي لرزيده ، استکان ها 
      هم توي سيني مي لرزيده اند. عمه ها مي نشانندش وسط ، قربان صدقه اش مي روند و عمه کوچکه ، اتاق که خلوت 
      مي شود، بي هوا دست مي کند توي سينـۀ مادر. سينه هاي مادر را شايد پنبه گذاشته بوده اند. کاري به پنبه ها که 
      نداشته ، اصلاً خوشحال شده ، به عمه بزرگه گفته : همين خوب است ، سينه ندارد.  
      مادر اصلاً به کسي حرفي نزده ، حالا مي زند، مي زد، وقتي رسيده و نرسيده سر گور مادرش مي رفت : چقدر 
      مي پرسيدي ؟ خوب ، نااهل بود، گفتم که . حالاش را ديگر خدا مي داند. من که دنبالش نمي روم.  
      مادر از خدا مي خواسته شوهر کند، از بس پدرش دست تنگ بوده . زن دايي مادر شانه را مي دهد دستش ، مي گويد: 
      يادت باشد، اگر ازت پرسيدند، چند سالت است ؟ بگو، شانه ، شانزده سال .  
      مادر هم بلند مي گويد: شانه ، شانزده سال .  
      مأمور سجل احوال مي خندد، به دايي ميرزاعلي مي گويد: خوب ، ميرزا، پس خير است . شيريني ما که انشاءالله 
      يادتان نمي رود؟  
      نخ باز پاره شد. دستـۀ چرخ گير داشت . خواهر بزرگتر گفت : اين که ندوخته ، نخ رد کرده .  
      مادر دسته را بر عکس چرخاند، لبـۀ چادر را بيرون آورد: اين هم از اقبال من .  
      پدر نشسته بود و مي خورد. دردانه را روي زانوش نشانده بود. گفت : حالا مگر مجبوري همين امشب تمامش کني ؟ 
      فردا هم روز خداست .  
      مادر گفت : مگر نبايد اثاث مان را جمع کنيم ؟  
      ـ حالا کو تا پول بدهند؟  
      مادر لبـۀ چادر را بر زانو گذاشت ، سوزني ازپارچـۀ پيچيده بر بدنـۀ چرخ بيرون کشيد. مي خواست نخ دوخته هاي 
      ندوخته را بکشد. مي ديد، اما سوزن که زد، انگشت بر دهان گرفت . زيرچشمي پدر را نگاه کرد، لب گزيد، گفت : حالا 
      چقدر مي خواهند بدهند؟  
      پدر جا خورد، يا اصلاً خواست دردانه را جابه جا کند، اما معلوم بود که نمي گويد، گفت : چه مي دانم .  
      لقمـۀ آخرش را گرفت : هنوز که نگفته اند.  
      به طرف در راه افتادم. پدر گفت : شما ديگر کجا، آقازاده ؟  
      گفتم : جايي نمي روم. همين جا هستم .  
      شلنگ را از ميخ برداشتم : مي خواهم باغچه را آب بدهم .  
      ـ نه ، لازم نکرده . برو درست را بخوان تا...  
      مکث کرد، تا يادش آمد که تابستان است ، ولي حتماً يادش نيامد که تجديدي دارم. نمي دانست که کلاس چندم 
      هستيم . دايي مادر که مي پرسيد، او هم گوش مي داد، بعد لبخند مي زد. لقمه را به دهان گذاشت . صداي راديو از 
      جايي مي آمد. از خانـۀ اميرو اين ها بود. لقمه را فرو داد، گفت : خوب ، نخواندي هم نخواندي ، امسال ديگر سال آخر 
      20                                                                                                                                  
      بود.  
      اولين بار ايستگاه سه ديديم ، استادکاظم خريده بود. همسايـۀ دست چپي مان بود. خانم وطني دست راست ما 
      مي نشست . استادکاظم پنج دختر داشت ، نه ، با صديقه که شوهر کرده بود، شش تا. مي دانستند که مي خرد. جلو 
      خانه را آب پاشيده بودند. صديقه هم آمده بود و بچه به بغل دم در ايستاده بود. از سر کوچه گفتند که آمد. يک جعبه 
      دستش بود و دو دختر همپاش مي آمدند، دامن کت استاد را گرفته بودند و مي دويدند، از بس تند مي آمد. من هم 
      رفتم . توي اتاق استادکاظم وسط ايستاده بود، داشت از توي جعبه درش مي آورد. بزرگ بود و جلوش دگمه داشت ، 
      چند تا. استاد باز خم شد. يک بستـۀ کوچک ديگر هم درآورد، بازش کرد. بچه هاش دورتادور 
      ايستاده بودند.نمي دانستند من هم آمده ام. اگر پري ورپريده شان مي ديد، حتما بيرونم مي کرد. توي جعبه يک سيم 
      برق بود، اما مشکي . استاد راديو را گذاشت روي تاقچه ،دستمالش را در آورد، پاکش کرد، همه جاش را. سيمش را 
      هم توي برق زد. بعد گفت : خوب ، حالا بنشينيد ببينم .  
      من هم نشستم ، چهارزانو، کنار دخترها که به رديف روي زمين نشسته بودند. پري ورپريده همه اش لول مي خورد، و 
      با کاسـۀ زانوش به من مي زد. استاد اول پيشاني اش را پاک کرد، بعد پيچي را گرداند. خرخر مي کرد. پشت به ما 
      ايستاد، گفت : صبر کنيد ببينم .  
      باز خرخر کرد، و بعد صدايي آمد. ورپريده گفت : واي !  
      من گفتم : من که نترسيدم.  
      بعد صدايي درست و حسابي آمد، موسيقي بود و يکي هم مي خواند، زن بود انگار، شايد هم مرد. استاد برگشت ، 
      به ما نگاه کرد و گفت : ياالله ، دست بزنيد!  
      دست زديم . پري با آرنجش به من مي زد: تو نزن !  
      استادکاظم گفت : اي ورپريده ، کاريش نداشته باش .  
      مادرشان هم آمد، دست نمي زد. با دامنش داشت دست هاش را خشک مي کرد. استادکاظم کلاه شاپوش را 
      برداشت ، گذاشت روي تاقچه ، کنار راديو. گفت : نگاه کن ، اين هم مي رقصد.  
      پوست پياز بود، نمي رقصيد، فقط تکان مي خورد. استاد بشکن زد و شروع کرد به قر دادن . پايين تنه اش را مي چرخاند 
      و بشکن مي زد، چه بشکن هايي ، بلندتر از نصرالله خان ، وقتي به قول مادر کوفتش مي کرد و خانمچه اش مي رقصيد.  
      توي بازار کفيشه هم ديديم ، داداش حسن هم بود. به دو رفتيم که پدر را پيدا کنيم . استادکاظم گفت که کجاست . 
      پاتوق پدر بود. مادر داشت درد مي کشيد، سر دردانه بود. گفت : همان اول بازار است ، پيداش مي کنيد.  
      پر آدم بود. جلو درش هم آدم بود. ايستاده بودند. پدر حتما تو بود. راه که نبود برويم تو. راه نمي دادند. دعوا که نبود. 
      ساکت ايستاده بودند و فقط از جايي صداي خرخري مي آمد. بعد که از لابه لاي پاها جلوتر رفتيم ، صداي لرزان و دور و 
      پر از خرخري آمد. پدر آن جا بود، سر يک ميز، آرنج هاش را گذاشته بود روي ميز و دست هاي حلقه کرده زير چانه اش 
      بود. گفتم : بابا!  
      نشنيد. بلند داد زدم. يکي گفت : هيس !  
      از لاي ميز و چهارپايه ها هم نمي شد رفت . شاگرد قهوه چي آن همه استکان و نعلبکي توي دو دستش کود کرده بود. 
      باز گفتم : بابا!  
      شاگرد قهوه چي هم گفت : هيس !  
      21                                                                                                                                  
      صداي قلياني هم مي آمد، اما صداي پيرمردي که توي راديو حرف مي زد، بلندتر شده بود، اما باز مي لرزيد. پدر ديد. 
      داداش حسن هم آمده بود پهلوي من . صدا نمي زد. پدر آمد، عصباني بود. نمي شد دررفت . ميزها را دور مي زد و 
      مي آمد. وقتي رسيد گفت : اين جا چرا آمديد؟  
      شاگرد قهوه چي گفت : اوستا، ببرشان بيرون ، مي بيني که ؟  
      داداش حسن نيامد. پدر برگشت ، دستش را کشيد. داشت گوش مي داد. پدر دوچرخه اش را به در تکيه داده بود، قفل 
      بود. گفتيم . گفت : شما برويد، من مي روم ماما را خبر کنم ، خودتان که بلديد؟  
      پياده آمديم . من هميشه جلو مي نشستم ، اگر بابا سوارمان مي کرد، داداش ترک . پدر نمي گذاشت من ترک 
      بنشينم . ترک کيف اش بيشتر بود.  
      پدر مصدقي بود، نوار هم به سينه مي زد: «صنعت نفت بايد ملي شود.» مي گفت : «همه مي زنند.»  اميرو 
      مي گفت : سگ زرد برادر شغال !   
      مکي هم که آمد نيامد. ايستگاه يک بوديم ، کنار خيابان منتظرش ايستاديم . نديديمش ، از بس شلوغ بود و يک عده 
      همين طور دنبال ماشين مي دويدند، يا حتي جلو ماشين . ما هم دويديم تا آن طرف کفيشه . مي گفتند يکي حتي 
      خواسته بچه اش را جلو ماشين قرباني کند. بعد ترسيديم و برگشتيم . پدر باز داداش حسن را ترک نشاند. توي 
      خيابان ها هنوز هم جمعيت بود، پياده مي رفتند. پدر مي گفت : ايستگاه هفت ماشين را سر دست کرده اند.  
      گاو جلو ماشين کشته بودند و خونش را ماليده بودند به چرخهاش . هرچه مي رفتيم باز آدم بود. بالاخره پياده شديم . 
      پدر گفت : مواظب باشيد، گم نشويد.  
      دوچرخه اش را به تنـۀ درختي قفل مي کرد. باغ جلو شهرداري بود. ما هم ايستاديم .  پدر دستهاي ما را گرفته بود و 
      گوش مي داد. مکي توي يکي از مهتابي هاي شهرداري حرف مي زد. نمي شنيديم ، از بس باد بود، يا دور بوديم . پدر 
      نمي خواست جلوتر برود، همان نزديکي هاي دوچرخه اش بوديم ، اما باز سرک مي کشيد.   
      مادر گفت : اين ها که کاري بلد نيستند، بايد درس شان را بخوانند.    
      پدر گفت : درس بي درس ، بايد بروند سر کار.  
      ـ عار!   
      باز تکرار کرد: عـار.   
      لبـۀ چادر را تا زد و لاي چرخ گذاشت ، پايه را پايين گذاشت و دسته را چرخاند: خودت اين همه عار کردي چه گلي به 
      سر بچه هات زدي ؟    
      سي سال ، يا حتي سي و چند سال . عموحسين ، يا ميرزاحسين غمديده ، آن طور که   پدر مي گفت ، دار و ندار پدري 
      را به باد داده بود و يک دفعه غيبش زده بود. پدر هم که مي بيند دستش به هيچ عرب و عجمي بند نيست ، مي آيد به 
      ولايت غربت ، به آبادان ، بعد با مادر به کرمانشاه و باز به آبادان . آبادان نجار استخدام مي کرده اند و او هم  مي گويد، 
      نجارم. بعد از بنايي سر در مي آورد، با آن دست هاي بزرگ که يک اشاره اش گونـۀ آدم را به آتش مي کشيد. آجرهاي 
      سرخ لندني را به ضرب نوک تيشه نصف مي کرد. وقتي هم گلوله هاي ريز و سياه دوده را مي ديد که ، مثل يک دسته 
      سار، روي طناب مادر نشسته اند، شلنگش را مي گرفت به بند رخت و حتي به کنار، بلندترين شاخه هاي کنار. قند 
      هم مي شکست ، به يک ضربت تيشه کله قند را نصف مي کرد. بقچـۀ قند و چوب زيرقندي و چند کله قند را مادر 
      جلوش مي گذاشت . پايي کنار بقچـۀ قند دراز مي کرد و يک پا جمع کرده ، اول کله قندها را نصف مي کرد، باز همه را 
      نصف مي کرد، آن وقت سراغ تکه هاي کوچک مي رفت و از توشان مکعب هاي کوچک در مي آورد. گاهي هم که دردانه 
      بود يک تکه قند را به دست مي گرفت و با ضرب شست نصفش مي کرد. ما هم مي خنديديم . کارش که تمام مي شد، 
      22                                                                                                                                  
      همـۀ جيرۀ ماهانه را توي يک قوطي حلبي مي ريخت ، خودش را مي تکاند و مي گفت : ننه حسن ، بيا اين ها را جمع 
      کن !    
      بچه ها کنار سفره اي که نبود، خواب شان برده بود. سفره را خواهر بزرگتر جمع کرده بود. داداش حسن توي اتاق 
      خوابيده بود. پدر قوطي سيگارش را باز مي کرد ـ مال عمو حسين ناکام بود، اسمش را روش کنده بودندـ يک سيگار 
      هما برمي داشت و با نوک زبان تر مي کرد، سر چوب سيگارش مي زد، کبريت مي کشيد و رو به باغچه اش فوت 
      مي کرد. مادر حالا ديگر دشداشه مي دوخت . نه ، پدر خيال خوابيدن نداشت ، حتي لباسش را نکنده بود. مادر  گفت : 
      حالا چه کار کنيم ؟  
      پدر سيگار دومش را داشت تر مي کرد. بعد از شام فقط يکي مي کشيد: مي رويم خانـۀ آقامقتدا، خودم باش حرف 
      زدم.   
      مادر دستـۀ چرخش را نگه داشت : چي ؟ برويم کرايه نشيني ، با اين همه بچه ؟ مگر يادت رفته ؟    
      ـ دو سه روز که بيشتر نيست . اين جا که نمي توانيم بمانيم ، همين فردا پس فردا بايد تحويل بدهيم .  
      تارهاي خاکستري و بيشتر جو گندمي سبيل پدر وقتي کبريت مي کشيد، رنگ حنا مي گرفت . بچه ها حالا حتماً روي 
      پل جمع شده بودند، آن طرف ميدان واليبال . چورو بد نمي خواند. گفتم : ننه !    
      نگاه نکرد. نخ پاره نشده بود. خواهر بزرگتر داشت زير شير گوشـۀ حياط ظرف ها را  مي شست . خم شدم و رو به او 
      باز گفتم . چرخ را نگه داشت : چيه ؟   
      موهاش را شانه نمي زد، فقط وقتي حمام مي رفت شانه مي کرد. دايي مي گفت : آخر  يک دستي توي صورت خودت 
      ببر، زن !   
      گفتم : همين امشب برو ازشان بگير.  
      ـ باشد فردا.   
      نخ پاره شد. نشستم ، نوک نخ را تر کردم. گفتم : فردا نيستش ، مي رود سر کار.  
      گفت : فردا عصر.   
      پدر غر زد: چيه سر به جانش کرده اي ؟ بلند شو برو سر کارت .   
      گفتم : دارم براش سوزن نخ مي کنم .   
      نمي رفت ، مادر گفت : حيف نان ! بده به من ببينم .    
      اين بار رفت . سر نخ را از آن طرف بيرون کشيدم و دادم دستش . گفتم : همين حالا.  
      گفت : حالا که خوب نيست . شوهرش هست . تازه اين همه کار دارم.   
      مي رفت ، مطمئن بودم ؛ گفتم : من هم باهات مي آيم .    
      گفت : بيرون ديگر نه .   
      و آهسته گفت : مي بيني که شب شده .   
      23                                                                                                                                  

      دو هفته يک بار، و گاهي که سر به جانش مي کرديم ، هفته اي يک بار مي رفت و مجله هاي کهنـۀ زن حسابدار ادارۀ
      رفاه را مي گرفت . اما من که مجله نمي خواستم ، آن هم حالا. کي حوصله داشت ؟ گفتم : من هم مي آيم .   
      ـ نه خوب نيست . شوهرش نمي گويد: «اين لندهور ديگر چرا آمده ؟»   
      گفتم : دم در مي ايستم .   
      پدر داد زد: ولش مي کني ، يا بلند بشوم؟   
      مادر آهسته گفت : سگ بسته اند.    
      هميشه مي گفت . پدر حريف زبانش نبود، دايي مي گفت . فقط دست بزن داشت . دايي  مي گفت : من چه کاره ام ، 
      دايي ؟ مرد است ديگر.  
      مادر گفت : باشد. پس اول برو رختخواب ها را بياور. اما زود بايد برگردي .    
      پدر گفت : امشب کسي نبايد پاش را از اين خانه بيرون بگذارد.    
      نه ، فايده اي نداشت . بلند شده بود و داشت مي رفت طرف در. کليد به ميخ کنار در آويزان بود. حتي دست اخترمان 
      به ش مي رسيد. ظرف ها را شسته بود. مادر گفت : مي بيني که شمر شده !   
      چه کار مي توانستم بکنم ؟ آقامحسن هم آمده بود. تازگي ها همان سر شب مي آمد، نه مثل پيشترها که اضافه کاري 
      مي گرفت و تا هشت و نه پيداش نبود. قدسي جون مي گفت : من که نمي خواستم زنش بشوم ، مجبور شدم. هي 
      آمد و رفت ؛ اين را بياور، آن را بياور.  
      از صبح بزک مي کرد، تا آقامحسن پاش را از پاشنـۀ در مي گذاشت بيرون . حالا ديگر   قهر بوديم ، بزک مي کرد يا 
      نمي کرد مهم نبود. اما قهر و آشتي که سرش نمي شد. وقتي مادر و داداش حسن مي رفتند ادارۀ رفاه ، يا مي رفتند 
      بازار کفيشه ـ وقتي قهر   نبوديم ـ مي آمد. اگر باز فردا مي رفتند، حتماً باش صلح مي کردم ، همين که از 
      پشت  چشم هاش را مي گرفتم تمام بود. دست هام را مي گرفت که مثلاً ببيند کيست . مادر   مي گفت : حالا چرا عزا 
      گرفته ايد؟ بلند بشويد لباس تان را بکنيد.  
      فعل جمع که به کار مي برد، حتماً مي خواست کاري بکند که باب ميل پدر نبود. پدر  آن طرف باغچه ، دو کنده زانو، 
      نشسته بود. سيگار چهارمش بود. گفت : دختر، برو يک پياله چاي دم کن .    
      بعد از شام از چاي خبري نبود، مگر وقتي دايي مي آمد. قوري گل سرخي را دور از گنبدش مي گذاشت . باز 
      مي جوشيد. بالاخره هم فرو مي ريخت ، يک طرفش و گنبد دايي غار مي شد. نه ، غارها بايد تاريک باشند، مثل همان 
      که پل دختر ديديم ، يا حداقل غاري بود که توش خروارها هيزم آتش کرده باشند، آن هم آتشي که دود نداشته باشد، 
      مثل خورشيدي که در ابرهاي آن طرف شط العرب فرو مي رفت ، وقتي که به تماشاي کشتي موريشس رفته بوديم . 
      خورشيد هم نبود، مخمل عنابي نرمي بود که گرم هم باشد و گاهي هم که شعاعش به ديوارۀ گنبد مي رسيد آبي 
      بشود، شايد هم بنفش ، و زبانه اش انگار که صد زبانک باشند، از ميان سوراخ هاي گنبد سياه بيرون بزنند، تازه نه 
      سرخ که آبي فيروزه اي ، طوري که دست آدم خودبه خود، انگار که کسي مچ آدم را بگيرد و بکشد، دراز شود تا خواب 
      مخملي گلهاي عنابي شان را ناز کند.  
      صبح ها دم کـردن چاي با پدر بود. صبح زود، وقتـي گوني يخ به کول و خيس مي آمديـم ، حتي اگر صف خلوت بود و 
      دنبال بوتـۀ گلـي نگشته بوديم ، باز بيدار بود. اول پريموسش را روشن مي کرد و بعد تلمبه مي زد. مادر مي گفت : 
      جهيزيـۀ باباتان است .   
      24                                                                                                                                  
      يک جفت قالي نيمدار هم داشت که مال وقتي بود که مادر، زمان جنگ ، بالاخره  داداش حسن و من به دنبال و همين 
      اختر به بغل پيداش مي کند. اتاقش بالاي يک قهوه خانه  بوده .    
      مادر گفت : بلند شو مرد، لباست را بکن .   
      ـ بکنم که چي ؟ فردا که سر کار نمي روم.   
      مادر دستـۀ چرخش را نگه داشت : چي ؟    
      ـ همين که گفتم .  
      سپرتاس آويزان نبود، مي دانست ؛ اما باز تعجب کرد. باز چرخش را به صدا در آورد. سرش را زير انداخته بود. موهاي 
      شانه نکرده روي پيشاني و حتي چشم چپش ريخته بود. چادر چيتش روي يک شانه اش بود. تارهاي سفيد را 
      نمي کند، مي گفت : نکن ، مادر! چه  فايده ؟ باز در مي آيد.   
      خواهر بزرگتر پريموس را نمي توانست روشن کند. بايستي سوزن مي زد. نمي دانست . پدر گفت : بيخود تلمبه نزن 
      دختر، در مي گيرد.   
      مادر گفت : خوب ، پس بلند شو، خودت اين تحفـۀ نطنزت را روشن کن .    
      همان دو سه تلمبه کافي بود تا نفت از سوراخ ريز بالا بپرد. پدر سنگ را بعد روش مي گذاشت و کبريت مي کشيد، 
      آن وقت حسابي تلمبه مي زد. تکان نمي خورد. مادر دشداشـۀ يدو اين ها را از روي دامنش پس زد، بلند شد: همينم 
      مانده که تو هم آتش بگيري .  
      بالاي سر اختر که رسيد، سنگ را برداشت و سوزن را از دستش گرفت و با آرنج هلش داد عقب . خم شد. 
      نمي توانست ، نمي ديد، از بس سوراخش ريز بود. کبريت هنوز دست خواهر بزرگتر بود. نمي دانست . گفتم : بده به 
      من !   
      مادر گفت : تو يکي برو عقب ، آن قدر به سرم هست .    
      پدر گفت : ببين چه علم صراطي راه انداخته ؟  
      بالاي سر ما ايستاده بود. دست هاش را توي جيب گشاد لباس کارش کرده بود. اين جا و آن جا لک سيمان داشت . پدر 
      گفت : نوکش کج شده . مگر نمي بيني ؟   
      مادر نمي ديد، اما به دو انگشت راستش کرد: بيا خودت درستش کن .  
      حالا مي شد رفت . از در حمام بالا که مي رفتيم روي بامش بوديم ، بعد همين که از آن طرف ديوار آويزان مي شديم ، 
      تمام بود. پدر اهل دويدن نبود. پسرعموش که  آمده بود، با آن قد ديلاقش ، تا هر جا مي رفتيم مي آمد، زيرشلواري 
      راه راه به پا و با پاي برهنه . دستهاي درازش را تکان تکان مي داد و با آن شلنگ هاي بلند و پاهاي سفيد مي آمد. مادر 
      مي گفت : بالاخانه اش را اجاره داده بود.  
      ايستگاه شش بوديم . روي پشت بام پيدام کرد. مچ پاهام توي دست هاش بود، مي گفت : اگر ديگر درس نخواندي ، از 
      همين جا مي اندازمت پايين .   
      مادر گفته بود: واي !  
      دو دستش را دراز کرده بود که بگيردم. بعدش آن طور شدم که مي شدم. مادر   مي گفت : خدا بگويم ، مرد، چه کارت 
      25                                                                                                                                  
      کند که بچه ام را ناقص کردي .   
      وقتي از در بالا مي رفتم ، پدر حتي برنگشت . کبريت کشيده بود، حتماً بعد سنگ پريموسش را سر جاش گذاشته بود. 
      توي کوچه صداي پريموس را شنيدم ، داشت تلمبه مي زد. کوچه روشن بود. آقامقتدا با شورت و زيرپيراهني رکابي ، 
      کرکاب به پا، دم در خانه شان ايستاده بود. ديدم ، اگر نه برگشته بودم. سلام که کردم ، گفت : سلام ، پسرم. خوبي ، 
      خوشي ؟    
      اسِنشِل دو دستش بود. ما يک اش را هنوز تمام نکرده بوديم . طوري گرفته بود که ببينم .  
      گفت : 
      ?Can you speak English ـ 
      گفتم : 
       .Yes ـ 
      هميشه مي پرسيد، بعد چيزي مي گفت که نمي فهميدم. خنديد، گفت : پس شما توي مدرسه چي ياد گرفته ايد؟   
      ـ هيچي .  
      مغز سرش مو نداشت . موهاي بلند و صاف طرف چپش را روي طاسي وسط ، پهلوبه پهلو، مي خواباند. چورو 
      مي گفت : ناکس ، انگار جد اندر جد آسفالت کار بوده .    
      گفت : نه ، نه ، بايد بخواني ، به دردت مي خورد.   
      همه اش هفت مي آورديم ، يا مثلاً ده . مثلثات و انشا تجديدي آورده بودم. گفت : به بابات گفتم ، هروقت خواستيد 
      مي توانيد بياييد خانـۀ ما. چهار تا اتاق داريم ، شما مي توانيد توي يکيش بنشينيد، تا وقتي کار بابات درست بشود.   
      بازي که مي کرديم ، مي آمد همان حوالي قدم مي زد. اگر باد و طوفان مي شد، دست روي موهاي خوابيده و براقش 
      مي گذاشت و مي رفت . توي خانه شان ديگر مهم نبود. وقتي دردانه خانم را قلمدوش مي کرد، موهاي درازش روي 
      گوش چپ مي ريخت . دردانه مي زد روي طاسي سر آقامقتدا و مي خنديد. آقامقتدا هم مي خنديد و شکمش 
      تکان تکان مي خورد. مادر نمي خواست خواهر برود، تازگي ها. مي گفت : وقتي برويم ، دل شان مي سوزد.   
      بچه ها روي پل نشسته بودند، دو طرف . چورو داشت مي خواند. نه ، نبايست مي رفتم .  نرفتم . انداختم پشت خانـۀ
      آقامقتدا، پياده رو خياباني که از آن طرف باغچه ها مي گذشت . آن طرفش يک جوي بزرگ سيماني بود، پر آب ، ته اش 
      هم لجن داشت . بعدش هم ديوار پليتي شرکت بود، با سيم هاي خاردار بالاش . وقتي اين جا آمديم ، ديوار شرکت 
      صاف نبود. به اندازۀ يک ميدان شکم داده بود. انبار آهن قراضه هاشان بود. خيلي راحت مي شد به انبار زد. 
      شمش هاي سرب و سيم هاي مسي را خوب مي خريدند. ما اهلش نبوديم ، اگر مي گرفتند مکافات بود. از جاهاي 
      ديگر مي آمدند. پايين پاي ديوار پليتي را مي کندند، هر شب يک کم ، و بعد مي رفتند تو. ناطور داشت ، اما نمي ديد. 
      يک شب يکي شان را با تير زدند. حکومت نظامي که بود، زدند. ما که به خرج مان نمي رفت ؛ توي چمن آقامقتدا 
      داشتيم بازي مي کرديم ، شايد هم کشتي مي گرفتيم که ماشين ارتشي ايستاد، بعد عقب عقب آمد تا درست 
      رسيد جلو طارمي آقامقتدا. ما حالا ديگر ايستاده بوديم و نگاه مي کرديم ، که يک دفعه سربازها ريختند پايين ، دو تا دو 
      تا و از دو طرف ، بعد دو صف شدند، اما تا خواستند چمن را دور بزنند، فرار کرديم و به کوچه زديم . دِر يکي دو خانه باز 
      بود، چند تا از زن همسايه ها جلو در خانه هاشان نشسته بودند. بعضي ها به کوچه هاي دوم و سوم و بعدتر فرار 
      کردند. تفنگ به دست دنبال مان مي کردند. فرداش انگار آقامقتدا گفته بود: تا ساعت ها بعد زير پل ها و حتي توي آن 
      26                                                                                                                                  
      جوي طرف نخلستان را مي گشتند.   
      چورو مي گفت : شرط مي بندم خودش خبر داده .  
      پدر اميرو گفته بود: من مي شناسمش ، اين کاره نيست ، اما خوب ، بعيد هم نيست .   
      سعيد مي خواست با تيرکمان بزندش ، مي گفت : از روي پشت بام درست مي زنم توي مغز سرش .   
      داداش حسن گفت : نه ، او نبوده ، ماشين مرتب مي رفت و مي آمد.  
      سعيد گفت : برو بابا، شماها هم هي ...  
      مسعود باز داد زد: سعيد!  
      شر بود. اگر مسعودشان نبود، حتماً باز شروع مي شد. ديگر نمي رفتيم . خم ديوار شرکت را همان وقت ها صاف 
      کردند. چند روز طول کشيد تا آهن پاره هاي باقيمانده را بردند. ناطور داشت ، چند تا چوب به دست ، يک اتاقک هم 
      داشتند. بالاخره هم رفتند و زمين ناصاف سرخ رنگ براي ما ماند که جان مي داد براي فوتبال . نشانه مي گذاشتيم 
      آن طرف جايي که قرار بود گل باشد و مي زديم . سنگ هاش رااين طوري بيرون ريختيم ، بعد هم افتاديم به جان هرچه 
      آهن و ميخ و سيخ بود. بالاخره هم با دست يا پا، يا به دم تيشه و يا پرۀ ماله هاي پدر صافش کرديم . اما خاک 
      همچنان سرخ ماند و باران که مي آمد خاک سرخ را تا توي کوچـۀ ما مي آورد، و باد، فردا يا پس فرداش ، خاک سنگين 
      و سرخ را لوله مي کرد و روي ما مي ريخت .  
      فقط سطح خاک از ميخ و سيخ پاک شده بود. وقتي مي افتاديم ، حتماً چيزي توي پامان  مي رفت ، يا توي کاسـۀ
      زانوهامان ، مثل همان روز که زانوي چپم دريد. شلوارم را جر  داده بود. تا عيد از شلوار نو خبري نبود. کندم و زانوم را 
      با چيزي بستم . مادر مي گفت : شورت به پا، با يک گله بچه آمدي در خانه . شلوارت دستت بود. شورتت را آن قدر 
      پايين کشيده بودي که زخم پات معلوم نشود. من که خر نبودم ، آن هم با آن همه بچه .  
      دعوا نکرد. دوا سرخ مي زد و مي بست . حتي مي توانست خودش خارهاي درشت را با  دندان از پاي آدم بيرون 
      بکشد، از بس زمين خار داشت ، يا خرده آهن ، يا شيشه .  صاف شد و يک دست ، خاک نرم سرخ . جان مي داد براي 
      بازي . اما حيف ! ما به کمک پوست پاهامان و دندان هاي مادرها، يا شلوارهاي پاره هرچه توي خاک بود بيرون 
      کشيده بوديم ، اما حالا داشتند توش ساختمان مي کردند. فقط ميدان کوچک جلو طارمي ها مانده بود. ميدان بزرگ 
      پشت کلانتري به درد مسابقه مي خورد. نفس آدم مي بريد. آن جا را هم داشتند مي ساختند. خط کشي هاشان را که 
      کرده بودند، و حالا هم داشتند پي مي ريختند. حالا کو تا هم محله اي هاي تازه سر برسند؟    
      بعدش انداختم جلو طارمي هاي لين چورو اين ها. دو کوچـۀ ديگر ايستگاه بعد بود. باز   هم بود. ايستگاه سه خودمان 
      هم مي نشستيم . رفته بوديم ، مدام. فايده اي نداشت ، اما مي رفتم . رفاه ايستگاه چهار بود. ماشين يخ هم ايستگاه 
      چهار مي ايستاد. ايستگاه شش که دبيرستان فرخي بود. خودمان هم مي نشستيم . بازار ايستگاه هفت بود. 
      خانه مان توي ايستگاه سه فقط دو اتاق داشت ، جلو و عقب . عقبي را نصرالله خان مي نشست . سوسکي اش را 
      بالاخره طلاق داد و شب ها، وقتي مي آمد، سيني مزه اش روي تاقچه آماده بود. با خانمچه اش مي نشستند و به 
      قول مادر کوفت مي کردند و نصرالله خان ، مست که مي شد، دو دانگ حافظ  مي خواند.   
      خانم وطني ، همين جا، شلنگ به دست مي ايستاد. حياط خانه و باغچه شان را آب پاشيده بود، و حالا نوبت جلو 
      درشان بود. بعد سراغ کوچه مي رفت ، جلو خانـۀ ما و حتي اوستاکاظم ، و بعد ديگر به هر رهگذري که رد مي شد، 
      حتي اگر مرد بود، آب مي پاشيد. شرجي بود و آب خنک ، به خصوص پشنگه هاي شلنگ ، مي چسبيد. ما فرار 
      مي کرديم . گريه کنان مي رفتيم پيش مادر. گاهي حتي از روي ديوار آب مي پاشيد روي سرمان . چهارپايه اي 
      مي گذاشت و مي آمد بالا. مادر اگر نان مي پخت قربان صدقه اش مي رفت که نکند.    
      مي گفت : پاک است ، به خدا. من که ازش چيزي نديدم.   
      27                                                                                                                                  

      ناغافل از پشت سر مي آمد و شورتم را پايين مي کشيد و فرار مي کرد. اذيت نمي کرد.  شوخي بود. گندگز، يا رطيل 
       ـاگر پيدا مي شدـ و بيشتر سوسک هاي سياه و بزرگ هميشه دم دستم بود، توي جيب و توي يک قوطي کبريت . در 
      مي آوردم و دنبالش مي کردم ، تا توي خانه شان هم مي رفتم . جيغ زنان مي دويد، و انگار که همين حالا دارند از پاهاي 
      سفيد و لاغرش بالا مي روند، دامنش را جمع مي کرد و خودش را مي انداخت توي بغل آقاي وطني . آقاي وطني چاق 
      بود و بلندقد. با زيرپيراهن رکابي و زيرشلواري به پا تا دم اتاق مي آمد، دو دست چاق وُپرموش را باز مي کرد و 
      خانم وطني اش را بغل مي کرد. مي خنديد و خانم وطني برمي گشت و به گندگزي که بر سر دست گرفته بودم  نگاه 
      مي کرد. جيغ مي کشيد. گندگزها دست و پاهاشان را توي هوا تکان مي دادند و شاخک هاشان چپ و راست 
      مي شد، انگار که بخواهند روي بازوي لخت و سفيد خانم وطني راه بروند. آقاي وطني مي گفت : مگر چه کرده است ؟   
      ـ آب مي پاشد.   
      ـ تو که خيس نيستي ، پسر؟  
      ـ ديروز پاشيد.   
      نمي گفتم که شوخي مي کند. زشت بود. مي گفت : بيا بنداز به جونش .   
      خانم وطني جيغ مي زد و مي رفت لاي آن دست هاي چاق و پرمو و هي مي خواست سرش را پشت بازوهاي لخت 
      آقاي وطني پنهان کند.  
      عکسش را توي اتاقش زده بود. موهاش کوتاهتر از حالا بود، مثل ستاره هاي فيلم هاي   لورل و هاردي . صورتش 
      قشنگتر از حالاش بود، وقتي برمي گشت و مي گفت : پدرت را   درمي آورم. من را مي ترساني ؟  
      وقتي مي گفت ، مثل عکسش مي شد که نيمرخ بود و همه اش به آدم نگاه مي کرد و لبخند مي زد. نبودند، جاي 
      ديگري رفته بودند، ايستگاه هفت شايد، يا دوازده . ايستگاه پنج هم بودند. قبل از اين که برويم اصفهان ، ديدمش . 
      مي رفتيم شنا، يا شايد گنجشک زني . چورو هم بود. گفت : چي ، تويي ؟ چه بزرگ شده اي .  
      يک دفعه بوسيدم. آشنا بود، اما يادم نمي آمد. گفت : من را نشناختي ، پدرسوخته ؟  
      همان طور لبخند زد، گفت : ببين ، خانـۀ من اين جاست ، حتماً بيا، خودت تنها.   
      نمي خواست اذيت کند. چورو مي گفت : برو بزن به بدن . خوب تکه اي است .  
      نرفتم . قدسي جون راه نمي داد، مي گفت : من که نمي خواهم باش زندگي کنم .  
      از صبح تا ظهر مي خنديد. چورو دوب رفته بود، تعريف مي کرد. چاخان نبود. خانم وطني کجا بود؟ يک دختر برداشته بود، 
      از پرورشگاه شايد. يک روز آمدند. سرد بود. دستکش داشت و پالتو با يخـۀ خز، يا اين طور چيزها. قشنگ هم بود. اما 
      صورت خانم وطني پر از چروک شده بود، از مادر هم مسن تر مي زد. همين فردا يا پس فردا بايستي به دبيرستان 
      مي رفتم و ريزنمراتم را مي گرفتم . اميرو هم تجديدي داشت . چند تا؟ نمي گفت . مي گفت : چيزي که نيست .  
      سگ ها تا کجا مي رفتند، يا ناني ، يا زن هاي عرب با آن باديـۀ بزرگ شير و کاسه هاي لعابي کوچک سرشير 
      گاوميش ؟   
      زير آن دامن هاي بلند و پرچين انگار چيزي نمي پوشيدند. يک روز که بالا زديم ،  فهميديم . نمي توانستند کاريش کنند. 
      با يک دست طبق را مي گرفتند و با دست ديگرشان مي خواستند ما را عقب بزنند. اما مي خنديدند و به عربي فحش 
      مي دادند، يا گُوّاد گُوّاد مي کردند. ديگر يادم نمي آمد که حتي ديده باشم . کجا بود که بزرگترين لوله را در زمين کار 
      مي گذاشتند تا فاضلاب بسازند؟ دهانه اش از قد پدر هم بلندتر بود. فردا نوبت يخ گرفتن من بود، اگر هم نبود، جلوتر 
      28                                                                                                                                  
      نمي رفتم . انداختم از خيابان طرف نخلستان . کندن حفار هم يادم بود؛ آن جرثقيل هاي بزرگ با آن دست يا بازوهاي 
      بلند و   آهني شان خاک رس را خروار خروار چنگ مي زدند و در انترناش هاي باري شرکت مي ريختند و مي بردند تا 
      جايي بريزند. نمي دانستيم کجا. بعد آب بالا آمد و مد که مي شد، بيشتر عصرها، تا لبـۀ گودال را آب مي گرفت ، که 
      ديگر گودال نبود يا برکه . به ش حفار مي گفتند. جان مي داد براي شنا کردن ، از جوي پرلجن کنار ديوار شرکت که صد 
      پله بهتر بود. طولش را نمي شد تا کرد. فقط يکي دو تا توانستند. ما از دو سوي درياچه مي رفتيم و آن ها در آن وسط 
      شنا مي کردند و به محاذات ما مي آمدند. طي کردن عرضش آسان بود. کسي مي توانست ادعا کند شنا بلد است 
      که لااقل عرضش را طي مي کرد. نزديکترين فاصله اش جلبک داشت و من همه اش فکر مي کردم که حالاست که دور 
      پاهام بپيچند. گاهي هم غرق مي شدند، سرشان توي جلبک هاي آن ته گير مي کرد، اگر شيرجه مي رفتند. گاهي 
      هم آن ته پاشان قفل مي شد. براي همين هم مادرها آن همه مي ترسيدند. اما نمي شد، از بس گرم بود و هوا انگار 
      که ايستاده باشد، مثل وقتي نفس من مي گرفت ، و هي خرخره ام را چنگ مي زدم ، يا سينه ام را. هرچه آب سرمان 
      مي ريختيم باز نمي شد. مادر زير پنکـۀ سقفي مي خوابيد و ما، اگر هم در قفل بود، از ديوار مي پريديم و مي رفتيم . 
      توي آب بوديم که پيداشان شد. مادر چورو با  آن پستان هاي مشکي و دامن رنگين و چرخان جلوجلو مي آمد. از سر 
      همان خاکريز سنگي برداشت و از آن بالا پايين آمد. به يک دست هم بال مينارش را گرفته بود. فحش مي داد، فقط 
      به چورو. بعد هم بقيـۀ مادرها بالا آمدند، چادر به سر يا چارقدبسته . لب آب که رسيدند، مادر چورو سنگ را پرت کرد. 
      به کسي نخورد، وسط آب بوديم . حالا ديگر مي توانستيم پادوچرخه بزنيم يا فقط دو دست را مثل بالک ماهي 
      تکان تکان بدهيم تا روي آب بمانيم . اما نمي رفتند، بايستي مي آمديم بيرون . لباس هامان را  برداشتيم و فرار کرديم . 
      همه اش تقصير مادر چورو بود؛ رفته بود و مادرها را يکي يکي از خواب بيدار کرده بود. ديگر نمي آمديم ، يا من نمي آمدم ، 
      حالا که قدسي جون بود و ظهرها هوس يه قل دوقل مي کرد، البته وقتي قهر نکرده بودم. از آقامحسن مي ترسيد، 
      مي گفت : کور خواندي ! من که نمي توانم به خاطر تو اسير اين مرد بشوم.  
      به شط بهمنشير هم رفتيم ، همان جا که معمولاً گاوميش ها به آب مي زدند، و در پناه  نيمدايرۀ کوهان هاي سياه و 
      پوزه هاي فيرفيرزن و شاخ هاي نوک برگشته شان شنا کرديم . کوسه ها از گاوميش مي ترسيدند، وگرنه تا پا توي آب 
      مي گذاشتيم ، تمام بود. آدم نمي فهميد، آن قدر تند مي زد که يک دفعه مي ديد که يک پاش نيست . برگشتم . روي پل 
      کسي نبود. چراغ اتاق خانم حسابدار ادارۀ رفاه روشن بود. نمايش نمي دادند. زن و شوهر خوابيده بودند. 
      قدسي جون اذيت مي کرد. مي خواست طلاق بگيرد، برگردد خانـۀ پدرش . مي گفت : قول بده که مي آيي سراغم .   
      کجا؟ نمي دانستم . جايي در شهر بود، نزديک اسکله ها. با پدر رفته بوديم ، همان وقت  که مکي آمد. کشتي 
      موريشس دور از ساحل لنگر انداخته بود و جاشوها يا سربازهاي  انگليسي با بالاتنه هاي لخت و کلاه ملواني به سر 
      روي عرشه قدم مي زدند. پرچم انگليس هم پيدا بود، باد مي خورد. مکي گفته بود، شيرهاي نفت را باز مي کنيم و 
      آتش مي زنيم .  
      ما که نشنيديم ، از بس همهمه بود و باد توي برگ هاي باغ جلو شهرداري افتاده بود و   پدر نمي خواست جلوتر برويم ، 
      و تازه هي سرک مي کشيد و دوچرخه اش را مي پاييد.  
      کنار ساحل تانک هم بود، لوله هاشان را رو به آب يا موريشس گرفته بودند. کوچک مي زد، اما مي شد فهميد که بزرگ 
      است . اميرو مي گفت ، من هم رفتم .    
      چاخان نمي کرد. بريم و بوارده هم رفته بود، مي رفت ، با اتوبوس هاي کارمندي .  اتوبوس هاي کارگري يک لاري بود که 
      دورتادورش را تور سيمي کشيده بودند، شبکه هاي لوزي لوزي . صندلي هم داشت ، تخته اي . اما جا نبود. 
      مي ايستاديم ، اگر پدر سوارمان مي کرد، يا مي رفتيم تا سکوطوري که آن جلو بود و بر لبه اش ـاگر جا بودـ 
      مي نشستيم . راننده در اتاقک خودش بود. اما ما پياده مي رفتيم تا ايستگاه شش ، يا ايستگاه يازده ، وقتي که 
      دبيرستان آن جا بود. ناهار هم برمي گشتيم خانه . بعد هم دست هامان را توي جيب هامان مي کرديم ، کتاب ها زير 
      بغل ، مي رفتيم . هوا سوز داشت ، نوک بيني و گوش ها سوزن سوزني مي شد. به سينه کش آفتابي ديواري که 
      مي رسيديم ، همان قدر مي مانديم که چند تايي سنجد يا نخودچي و کشمش توي دهان بريزيم .  
      کار هر روزمان بود، وقتي مي خواستيم راه بيفتيم ، مي گفتيم : خداحافظ .  
      مادر مي گفت : خداحافظ .   
      29                                                                                                                                  

      و سرش را به چيزي گرم مي کرد. باز مي گفتيم : ننه ، خداحافظ .   
      مي گفت : خوب ، خداحافظ ديگر.   
      به سومين يا چهارمين بار که مي رسيد، خندان مي آمد، کيسه به دست . گره نخ را باز  مي کرد، دهانه اش را 
      مي گشود و از چيزي که توش بود، يکي يک مشت به ما مي داد. گاهي هم انجير داشت . توي صندوق جهيزه اش 
      مي گذاشت و کليدش توي جيبش بود. اگر يادش مي رفت ديگر فردا، يا پس فردا، کيسه خالي بود. مي گفت : 
      مي بينيد که ، همه اش را خودتان کوفت کرده ايد.   
      پدر در را باز کرد. پيراهن و زيرشلوار تنش بود. گفت : کجا رفته بودي ؟    
      نمي خواست بزند، و گرنه حرفي نمي زد. اما من عقب رفتم . گفت : حالا هم نمي خواهي بيايي تو؟  
      چند بقچه توي حياط بود، گره خورده و آماده . مادر داشت شکستني هاش را توي   صندوق جهيزه اش مي چيد. 
      هميشه دورشان يک چيزي مي پيچيد، پيراهني يا يک زيرشلواري ، دور هرکدام يکي . مي گفت : از بس کرده ام ، ديگر 
      عامل شده ام.    
      اما آن همه غذا پخته بود و باز شله و کوفته مي پخت . دايي مي گفت : مي خواستي از  همسايه ها ياد بگيري ، دايي ، 
      از هرکس يک چيزي . اين که خورشت نيست .  
      مادر مي گفت : دايي ، آخر بوده که من درست کنم ؟  
      داداش حسن هم بود. مي گفت : آقامقتدا آمد، گفت که : «اگر مي خواهيد بياييد، همين حالا هم مي توانيد.»  
      اسنشل به دست ، حتماً. داشت قالي هاي نيمدار پدر را لوله مي کرد. خواهر بزرگتر حتماً جارو کرده بود. داداش حسن 
      گفت : ياالله ديگر، تو هم کمک کن .  
      مادر گفت : چرا داد مي زني ؟    
      پدر گفت : بي حرف . ياالله ببينم .   
      و يک چادرشب را بلند کرد و به دستم داد، تشک و لحاف بود. از ايستگاه شش که به سه رفتيم روز بود. به ايستگاه 
      يازده با باري شرکت رفتيم و من و داداش حسن روي بارها نشستيم . بنگله سرخ ها يادم نبود، يا آن اتاقک بالاي 
      قهوه خانه ، يا قطاري  که مادر باش آمده بود، با سه بچه . مادر رود مي زد: چي بگويم ، مادر؟ از کجاش بگويم ؟ چقدر 
      اجاره نشيني کرده باشم خوب است ؟  
      تا خانـۀ آقامقتدا راهي نبود. هفت در يعني درست مي شد هفت شش تا، چهل و دو  قدم. بي بار به دو قدم هم 
      نمي رسيد؛ يک شلنگ و سر کوچه بوديم . صندوق را من و  داداش حسن برديم . پدر نمي آمد. بعد هم تازه از در خانـۀ
      آقامقتدا که رد مي شديم ،   بايستي نصف طول چمن را تا طارمي شان مي رفتيم . چيزها را توي اتاقي که به طارمي 
      راه داشت مي گذاشتيم . اتاق لخت بود، فقط يک عکس قدي به ديوار بود، با سردوشي و قپه و سينـۀ پر مدال و 
      واکسيل و واکسيل بند. پرچمي هم کنارش بود، پارچه اي . وقتي سيني و ديگ و ديگبر را گذاشتم زمين ديدم. 
      آقامقتدا گفت : پرچم انگليس است .  
      گفتم : خودم فهميدم.  
      ـ خيال بد نکن ، بيا سرش را بگير.  
      30                                                                                                                                  
      سنجاق هاي ته گرد را داشت از عکس در مي آورد و به لب مي گرفت . دو طرفش را گرفتيم . توي راهرو معطل ماند. 
      جويده جويده گفت : خوب ، اتاق منير که نمي شود. آن   يکي هم اتاق خانم خانم هاست . آن يکي ، عادلانه اگر قضاوت 
      بشود، نصفش مي شود  مال من .  
      جلوجلو مي رفت . مي شد لوله کند و خودش ببرد. بعد عقب عقب مي رفت و چشمش به دست هاي من بود، مبادا به 
      ديوار بخورد: از اين طرف .  
      اتاق خواب شان بود. خانم خانم هاش هم نشسته بود، چهارزانو، و داشت سرش را شانه مي زد. از من رو نمي گرفت ، 
      حتي اگر عمه مي گفت . پاهاي چاق و سفيدش هم پيدا بود. چهارزانو نمي توانست بنشيند. موهاش را جلو سرش 
      ريخته بود و با شانـۀ چوبي داشت فرق باز مي کرد. بلند بود و سياه و تک و توکي تارهاي سفيد. موهاي سفيد مادر 
      بيشتر بود، حالا ديگر حنا مي بست . بعد از حمام چادرش را توي حياط پهن مي کرد و مي نشست به شانه کردن . 
      پشتش را خواهر بزرگتر کيسه مي کشيد. آب گرم هم براش مي برد. خانم خانم ها دامنش را کشيد روي پاهاش . فرق 
      باز کرده بود و گونه هاش سرخ تر مي زد. گفت : اين را ديگر چرا اين جا مي آوري ؟   
      آقامقتدا همان طور پشت به او ايستاده بود. نگاهم کرد. لپ هاش را باد کرده بود و سر   تکان داد. اگر فوت مي کرد، 
      حتماً سنجاق ها مي ريخت .   
      خانم خانم ها گفت : آخر آدم حسابي ، کي تو اتاق خواب زنش اين لندهور را مي برد؟  
      آقامقتدا بالاخره لپ هاش را خالي کرده بود. گفت : برويم ، بابا. اين جا هم که  نمي شود.  
      به ديوارهاي راهرو نگاه مي کرد، يا به من ؟  
      ـ خوب ، چاره چيست ؟   
      با شانه دري را باز کرد. اتاق خانم خانم ها جاي سوزن انداز نداشت . ديده بودم. تمام تاقچـۀ پنجرۀ رو به خيابان پر بود 
      از چراغ هاي آويزي و کاسه و بشقاب و لاله . يک کمد هم داشت که شيشه اي بود و پشت شيشه ها چند جفت 
      کبوتر و يک جفت جغد بود. چيني بودند. پرنده هاي آهني هم داشت و مجسمـۀ آدم. روي صندلي هاش پارچه 
      کشيده بود. گلدان هاش را کنار ديوار گذاشته بود. يک صندوق آهني هم بود، اما ديگر گل ميخ هاي صندوق مادر را 
      نداشت . روش ترمه پهن کرده بود. آقامقتدا باز جويده گفت : خيلي خوب ، حالا موقتاً مي زنيمش به اين ديوار.    
      زديمش به ديوار. من هم کمک کردم. پرچم را هم آورد و همان جا کنار عکس به ديوار تکيه داد. بعد عقب رفت ، از 
      ميان ميز و صندلي رد شد، سرش را راست گرفت : خوب که نشده ، کج کج است ؛ اما، خوب ...  
      دست بر تارهاي براق خفته بر طاسي سرش کشيد، انگار که باد بيايد: خيلي بمانيد، دو هفته بيشتر نمي شود. 
      برويم .  
      گفتم : اين کيه ؟   
      گفت : همين طوري زده ام ، کسي نيست .   
      بيرون که مي آمديم ، آهسته گفت : يک قولي به من مي دهي ؟   
      ـ چه قولي ؟  
      به سمت عکس که پيدا نبود، اشاره کرد: همان ديگر. به کسي نمي خواهد بگويي ، مردم دهن شان چفت و بست 
      ندارد، تازه نمي فهمند.   
      31                                                                                                                                  
      سرش را نزديک آورد، پيشاني اش عرق کرده بود: به خصوص به اميرو نگو. مي شناسيش که .  
      دست مي کرد توي جيبي که نداشت ، گفت : يک دقيقه صبر کن .  
      به اتاق خواب رفت و برگشت ، شلوار به دست و با دست ديگر توي جيب هاش را مي گشت . فهميدم. گاهي از اين 
      کارها مي کرد. مي شد فردا شب به سينما رفت ، اما  اگر هم نداشتيم مي شد ديد، از درز ديوار پليتي پيدا بود. 
      گاهي هم با سعيد   مي رفتيم ، اگر دعوامان نشده بود. چفته مي گرفت و من پا بر شانه اش مي گذاشتم و  به دو 
      دست کنگره هاي نوک تيز را مي گرفتم . حسابي مي شد ديد، اما بايست براي سعيد يا هرکسي که آن پايين بود 
      تعريف مي کردم ، تندتند. سئانس دوم نوبت سعيد بود که تعريف کند، همه اش يادش مي رفت . داد مي زدم : سعيد، 
      حرف بزن ، تخم جن !   
      يک چيزي مي گفت ، يا مي گفت : صبر کن ببينم .   
      باز نمي گفت . اگر خودش بود، وول مي خورد، يا مي نشست ، مي گفت : مي گويي ، يا نه ؟   
      لبه هاي تيز را محکم مي چسبيدم و لگد مي پراندم : بلند شو، ديگر.  
      و بعد تندتند تعريف مي کردم که حالا مثلاً جيمي کجاست وقتي تارزان و دختره را بسته اند به درخت .   
      گفتم : نه ، نمي گويم ، باور کنيد.  
      دويدم بيرون . مادر گفت : فقط همين يکي مانده .  
      سبک بود، از درز چادرشب سرخي آتشين رويـۀ ساتن لحاف مادر پيدا بود. تشک و  لحاف جهيزيه اش بود. فقط براي 
      ميرزاعمو، شوهرِ خاله تهراني ، مي انداخت . اغلب   مست مي آمد، و باز اغلب وقتي که ما خواب بوديم . از صداي 
      استفراغش بيدار مي شديم . پدر و مادر زير دو بالش را مي گرفتند و تا دهانـۀ چاهک وسط حياط مي بردند. صبح ها 
      هم صبحانه نخورده مي رفت ، اصلاً نمي ديديمش . مادر مي گفت : رانندۀ اتوبوس است .   
      گاهي حتي نمي دانستيم آمده است ، اگر استفراغ نکرده بود. صبح لحاف مادر را روي ديوار ديديم . وسط ساتن قرمز، 
      روي گل و بوته هاش ، خاکستر پاشيده شده بود، مثل وقتي که دردانه خانم روي تشک مادر مي شاشيد. يک دفعه 
      بي هوا خوانديم :  
      شاشو، شاشو، شرمنده  
      جارو به دنبش بنده ،  
      بچه ها بياين تماشا  
      شاشو زده به حاشا.   
      بعد باز خداحافظمان را گفتيم . دفعـۀ سوم بود. سرد بود و دستهامان را توي جيب هاي کت مان کرده بوديم ، کتاب ها 
      زير بغل . مادر نيامد، باز داد زديم : «ننه ، خداحافظ !» که يک دفعه جارو به دست پيداش شد. معلوم بود که مي خواهد 
      بزند: پدر سوخته ها، مگر نگيرمتان .   
      لحاف ظهر ديگر نبود؛ خشک نشده جمعش کرده بود. گفتم : اين را خودت هم مي تواني ببري ، يک چيز ديگر بده .   
      گفت : ديگر چيزي نيست ، بقيه اش باشد فردا شب .   
      داداش حسن را توي راه ديده بودم. مادر گفت : قربانش بروم ، بغل کن و بدو. نمي خواهم همسايه ها بفهمند.  
      همسايه ها خواب بودند، فقط لاي در خانـۀ اميري اين ها باز بود، داداش حسن گفت .  مادر گفت : سليطه خانم !  
      32                                                                                                                                  

      اصلاً اسمش را همين گذاشته بود، اما اگر مي فهميد که باز از سر کوچه فرياد زده ايم : «ناني ، آي نان تازه !» تهديد 
      مي کرد که به پدر مي گويد، تا سياه مان کند. خانم اميري مي پريد بيرون ، به خصوص اگر صداي ناني را از ته کوچه 
      مي شنيد. فرار مي کرديم . اگر به کسي مي گفت ، حتماً جلو در و همسايه خيطش مي کردم. همه حالا ديگر 
      مي دانستند. مادر مي گفت : خدا به دور! انگار خصم اش را دم در چال کرده اند.   
      پدر تا ساعت نه خواب بود. مادر همه اش مي رفت و مي آمد: بيدار شو، مرد.  برو ببين چه خاکي به سرمان شده .  
      بالاخره رفت . ما هم بيرون نرفته بوديم . همه اش صداي چيز جمع کردن قدسي جون   مي آمد. فقط خواهر بزرگتر رفت 
      و باز جلو در را آب و جارو کشيد. جو طوري جلو خانه ها  بود، سيماني ، و هر همسايه اي که جلو خانه اش را 
      مي شست ، آشغال هاش را به اين طرف مي راند. شر درست مي شد. خواهر بزرگتر هم شر بود. مادر ديگر حالا 
      حوصله نداشت . سر صف آب ، توي ايستگاه شش ، اگر دعوا مي شد، يک پاي دعوا بود. پدر دو حلب بزرگ پر از آب را 
      به دو سر چوبش مي آويخت . از صبح سحر چند راه مي رفت و بالاخره حّبانه را پر مي کرد. ما سطل سطل مي آورديم . 
      حتماً هم دعوامان مي شد و مادر سر مي رسيد. دو پتـۀ چادرش را روي شکم گره مي زد. گاهي کار به چوب کشي 
      پدرها هم مي رسيد و زن ها بيخ گيس هم را، اگر  گير چنگ شان مي افتاد، مي گرفتند. حالا ديگر حوصله اش را 
      نداشت ، گفت : بيا تو، سليطه خانم . نگذار صدات را بشنوند.   
      صلات ظهر ناهار خورده و نخورده مي زدم بيرون . داداش حسن نيامد. جيب هاي شلوار و   حتي پيراهن آستين کوتاهم 
      را از هرچه ريگ گرد که داشتم پر مي کردم. داداش حسن  همه اش مي گفت : ده تا تير مي زني ، يکيش بالاخره 
      مي خورد.  
      حتي اگر يک بند گنجشک هم مي آوردم ، باز مي گفت . از توي جعبـۀ چرخ خياطي مادر يک تکه کش برداشتم و رفتم . 
      هر گنجشکي که مي زدم ، يک تکه از کش را دور يک پايش گره مي زدم. کش مي آمد. گنجشک ها که يک جا ثابت 
      نمي نشستند، مدام تکان مي خوردند، به اين طرف و آن طرف سر تکان مي دادند و زود مي پريدند. اما بالاخره مي خورد. 
      مي افتادند، پر و بالي تکان مي دادند. سرشان را همان جا به يک ضرب مي کندم تا حرام نروند. حسن نمي خورد. 
      گوشت نيم پخته و خونابه دار را به نيش مي کشيديم و لب هامان را با پشت دست پاک مي کرديم . مادر هم 
      نمي خورد، اما کباب شان مي کرد. کنار نخلستان درخت زبان گنجشک زياد بود. نرفتم . انداختم از ميان خانه هاي 
      تازه ساز ميدان سرخ خودمان و از ايستگاه دو به طرف نخلستان رفتم . آن جا ديوار نداشت ، نخل هاش بلند بود. وقتي 
      به يکي شان مي خورد، حتي بعد از ده تا سنگ که حرام مي شد، از سعفي به سعف ديگر مي افتاد و بعد يک راست 
      از آن بالا پايين مي آمد. بال بالي مي زد، و با يک يا هر دو بال گشوده پخش زمين مي شد. فقط دو سه تا زدم. 
      درخت هاي پياده رو هم داشت .ُپرتوپ بودند و کوتاه . صداشان مي آمد، بعد يک دفعه مي پريدند. الله بختکي 
      مي انداختم . بايستي پشت به خانه ها مي ايستادم ، آن طرف جوي سيماني ، تا به قول مادر چشم و چار کسي را در 
      نياورم. حوصله نداشتم .   ريگ هاي گرد را در چلـۀ تيرکمان مي گذاشتم و به دست چپ ، تا آن جا که زورم مي رسيد و 
      کش هاش کش مي آمد، مي کشيدم و سنگ مي رفت ، سوت مي کشيد و مي رفت . اگر مي خورد، آن طرف جوي 
      سيماني مي افتاد. کش مادر دراز شده بود. فقط گنجشک مي زديم . اما يک دمجنبانک همه اش آن دور و بر مي پريد. 
      مي نشست بر لبـۀ جوي بي آب ، يا روي سيم برق و مدام دم  تکان مي داد؛ يا بلند مي شد، چرخي مي زد و بر بدنـۀ
      مايل جوي سيماني مي آويخت . هر جا مي رفتم ، باز بودش . همين طوري زدم ، اما کش را تا جا داشت کشيدم. ريگش 
      هم عالي بود. هر وقت پيدا مي کردم برمي داشتم براي وقتش . هنوز داشت دم تکان مي داد و يا مي خواست باز بلند 
      شود که به ش خورد، به بالش . بلند شد با يک بال . يک بالش افتاده بود. يک باله مي پريد. لنگر برداشته بود و به يک 
      طرف يله مي شد. چرخيد و بال بال زد و به پايين افتاد. بالاي سرش که رسيدم ، چشم هاي گردش هنوز باز بود، بعد 
      پرۀ پلک هاش کمي جلو آمد و دو هلال کوچک و سفيد درست کرد. دمش را هنوز مي جنباند. گوشتش حرام بود. بعد 
      ديگر رسيدم به ايستگاه خودمان ، رو به خانه هاي ايستگاه خودمان هم زدم. حتماً مي افتاد توي خانـۀ خانم ادارۀ
      رفاهي . مجله هاي کهنه شان را هم گاهي خودش مي فرستاد. اول داستان هاي مسلسلش را مي خواندم ، بعد ديگر 
      هرچه بود. مادر مي گفت : اين يک کار را ديگر بگذار کنار.   
      نخلستان آن طرف گداري که به سلاخ خانه مي رفت ، ديوار داشت . حالا ديگر به نخلستان نمي زديم . هوا که دم 
      مي کرد و گاهي حتي پيراهن به تن مان چِپ چِپـۀ آب مي شد، يا پدر مي گفت : «سر کار امروز سه بار پيراهنم را در 
      آوردم و چلاندم ،» کاظم از سر ديوار يک سطل رطب يا خرما مي گذاشت اين طرف . دوست شده بوديم . گاهي هم 
      33                                                                                                                                  
      مي آمد بازي ، توي گل مي ايستاد، دشداشه به پا. فقط بايست توپ هاي هوايي را بگيرد. نمي توانست . اما توپ اگر 
      زميني بود، فقط دو پاش را باز مي کرد. شايد هم مي ترسيديم . از ديوار مي پريديم آن طرف و هرکس از درختي بالا 
      مي رفت . ميان پنگ هاي خارک مي گشتيم . برنده کسي بود که اولين رطب را پيدا مي کرد: ميان آن همه بلور براق و 
      زرد طلايي گاهي ته يکي شان کمي قهوه اي مي زد؛ يا وقتي ديگر همـۀ خارک ها رطب مي شد، ظهر گرما، 
      دسته جمعي مي رفتيم . يکي فقط از نخل بالا مي رفت و بقيه اين طرف و آن طرف گوش به زنگ مي ايستاديم . اميرو يا 
      چورو و بيشتر يدو که خودش عرب بود، پنگ را مي بريدند و خوشـۀ پر و پيمان آن همه نيمي زرد و نيمي قهوه اي را 
      پايين مي دادند. مي گرفتيم و مي دويديم و تا عرب ها چوب به دست برسند از ديوار اين طرف پريده بوديم . خارک اش 
      دهان را جمع مي کرد، اما شيرين بود، مثل قند، و رطبش شيرين شيرين بود و پوستش به سق مي چسبيد. ديگر 
      نمي رفتيم ،   از وقتي جنازه را پيدا کردند، نرفتيم . پدر چه گريه اي کرد، آن هم به ياد آن ناکام ، ميرزاحسين غمديده . 
      حکومت نظامي بود و عصرها تا هفت فقط بيرون مي مانديم . هشت ديگر قدغن بود. پدرها مي آمدند و ما را 
      مي بردند. بو را اول ما شنيديم . روز دوم پدر چورو گفته بود: چيزي نيست ، حتماً بوي لاش مرده است .  
      سگ هايي که زير ماشين مي رفتند، مي انداختندشان پشت خاکريز. بالاخره فهميدند.  تابستان بود، اما ديگر 
      هيچ کس توي طارمي ها نمي خوابيد. پيداش کردند. توي نخلستان بر  لبـۀ جوي آب درازبه دراز خوابيده بود، لباس کار 
      به تن و يک لنگ سرخ روي صورتش ، انگار که خواب است و خودش هم لنگ نمداري را روي صورتش انداخته است . اما 
      از بس مگس دورش پرپر مي کرد، مي فهميديم که خواب نيست .    
      پدر چه گريه اي مي کرد، مي گفت : پدر سوخته ها پوست صورتش را کنده اند تا کسي  نشناسدش .   
      کنار باغچه نشسته بود و گريه مي کرد. مرده را گذاشتند توي آمبولانس و بردند. گريـۀ پدر از همان جا شروع شد، 
      وقتي که دکتر يا پرستاري خواست لنگ را از صورت مرد پس بزند. مگس ها بلند شدند و توي هوا چرخيدند، و لنگ 
      که با صداي خشي از صورت بي پوست مرد کنده شد، بر گوشت پخته نشستند. پدر يک دفعه زد زير گريه . از  مردها 
      فقط او گريه کرد. مادر مي گفت : برادرش بوده . زنش چيزخورش کرده بوده . بعد هم يک دفعه غيبش زده .  
      چهل سالي داشته ، شايد هم بيشتر. از سينه تا پاي مرد زير يک ورقه گل بود. وقتي مد مي شده ، آب تا سينه اش 
      بالا مي آمده . ديگر نمي رفتيم . جوي آب همان پشت ديوار بود. روي سرشاخه هايي هم که از ديوار نخلستان بيرون 
      زده بود، گنجشک بود، اما به   ضرب ريگ ـ اگر از ده تا يکي مي خوردـ حتماً آن طرف ديوار مي افتادند. يکي دو تا 
      هم  افتاد. همين طور رفتم تا آن طرف کلانتري ، از پشت خاکريز. وقتي ديگر کش جاي خالي نداشت برگشتم . بالا هم 
      که مي گرفتم سرش به زمين مي رسيد. توي کوچه زن ها گله به گله نشسته بودند. سليطه خانم دم در نشسته بود و 
      در هاون کوچکي چيزي مي کوبيد. مادر حوصلـۀ کباب کردن نداشت . همسايه هامان داشتند اسباب کشي مي کردند. 
      مادر گفت : بيا  برو کمک کن .   
      گفتم : مي خواهم خودم کباب بکنم .  
      گفت : بهانه نياور، برو کمک کن .  
      ـ چرا؟   
      ـ خودت بهتر مي داني . من که خر نيستم .    
      مي دانست . يک طرف کمدشان را با داداش حسن گرفتم ، طرف ديگرش را آقامحسن و   قدسي جون گرفتند. زبانک 
      مي انداخت . صبح ها، اگر مادر به ادارۀ رفاه مي رفت يا بازار، ديگر عالي بود. ظهرها هم مي خوابيد. دست هاي تپلش 
      را بالاخره از لا نيم لاهاي  گوشت لغزنده اما نرم ران ها يا سر و سينه اش بيرون مي کشيدم و آهسته 
      پشتش  مي زدم. از صداي غش غش خنده اش مادر حتماً بيدار مي شده . از صبح هم بزک مي کرده ، و تا صداي 
      فِيدوس شرکت بلند مي شد، مي رفت پاک مي کرد. اما نمي دانست که دارد اذيت مي کند. شب ها از توي طارمي 
      صداشان مي آمد. قربان صدقـۀ هم مي رفتند. پسر بزرگ سليطه خانم به مادرش گفته بود. دنبالش کردم و درست 
      وقتي آن طرف جوي سيماني پريد، گرفتمش . مادر مي گفت : تره به تخمش مي رود، حسني به باباش .   
      34                                                                                                                                  
      به من طعنه مي زد. پدر اگر مي گفت : «ما ديگر، دايي ، آردمان را بيخته ايم و الک مان را آويختـه »، مادر مي گفت : خوب 
      است ، خوب است . خيال مي کني يادم رفته ؟  
      نمي دانست . من و داداش حسن ديده بوديم . پسرک شِرنده اي ترک دوچرخـۀ پدر نشسته بود. از بازار کفيشه که 
      برمي گشتيم ، ديديم . صداش هم زديم . برنگشت . ما را ديده بود و حالا داشت تندتند رکاب مي زد. گوشت خريده بوديم 
      و رطب . بنشن و حتي روغن مان را از رفاه مي گرفتيم ، ماهانه . وقتي برمي گشتيم ، داداش حسن معمولاً يک رطب 
      خودش مي خورد و يکي هم به من مي داد. ساک خريد هميشه دست خودش بود. گاهي هم فقط خودش مي خورد. 
      گفت : نمي خواهد به مادر بگويي .  
      گفتم : چي را؟   
      گفت : يعني نفهميدي ؟  
      نمازش را مي خواند، به فارسي . گفت : قدسي جون را هم ولش کن ، براي خودت دردسر درست مي کني .   
      گفتم : چه دردسري ؟    
      گفت : مگر نشنيدي آقامحسن چه گفت ؟  
      تندتند مي رفت . خودش هم نمي خورد.   
      آقامحسن بالاي ماشين رفت تا به راننده کمک کند. باز هم بود. قالي را داداش حسن  لوله کرده بود. قدسي جون 
      گفت : بگير، مواظب هم باش کسي نفهمد.   
      يک تکه کاغذ توي مشتم گذاشت . درست وسط جادۀ باريک ميان باغچه اي ايستاده بود که ديگر مال ما هم نبود. 
      سفساف ها آن قدر بلند شده بودند و پرتوپ که کسي نمي ديدمان . کج کردم و از ميان گل هايي که کاشته بوديم رد 
      شدم. در چوبي باز بود. آقامحسن حالا تنها بالاي ماشين بود، داشت صندلي ها را جابه جا مي کرد. کاغذ مچاله شده 
      را لاي سفساف هاي باغچه اميرو اين ها انداختم . سيدعربي مي گفت : نبايد تنها باشيد؛ آدم که تنها  است ، هزار 
      جور فکر و خيال مي کند. بعد ديگر دست خودش نيست .  
      مي گفت : کور مي شويد، دست تان رعشه مي گيرد.   
      مي گفت : ورزش کنيد، تا مي توانيد پياده بياييد.    
      نه ، فايده اي نداشت . تازه فکر و خيال نبود. کافي بود قدسي جون سقلمه اي بزند، يا صداي غش غشانش از طارمي 
      بيايد، مثل قلپ قلپ آبي که از دهانـۀ تنگ کوزه بريزد. ايستگاه شش حبانه داشتيم . حالا فقط پدر کوزه داشت ، 
      شب ها روي تنور مي گذاشت و يک ريگ پهن صاف هم بر دهانه اش مي گذاشت . گلوله هاي گرد و چرب دوده شب ها 
      هم پايين مي آمدند، روي بالش يا لحاف مي نشستند. ملافـۀ پدر، خال خال ، سياه مي شد. پدر هر شب ريگ اش را 
      مي شست و مي گذاشت بر دهانـۀ کوزه اش . ما حق نداشتيم بخوريم . حبانه مان ده سطل هم بيشتر آب مي گرفت . 
      آبش صبح ها خنک بود. نم آب از دورتادورش نشت مي کرد، اشک مي بست و از خط دايرۀ ته اش مي چکيد. 
      سيدعربي مي گفت : تنها به حمام نرويد. با پدرتان  برويد.   
      اميرو گفت : آقا، توي مستراح که ديگر نمي شود با کسي رفت .  
      همه خنديديم . قدسي جون اذيت مي کرد. مادر مي گفت : کرم از خود درخت است .   
      مي آمد و مي رفت ، روي در ضرب مي گرفت ، مي گفت : زود باش ، به اميد آغابي بي ات نباش .  
      35                                                                                                                                  
      سيدعربي مي گفت : بعدها اگر زن گرفتيد، ديگر نمي توانيد با حلال خودتان طرف  بشويد.   
      موهاش کرنلي بود، مثل ما، ما که نه ، مثل بزرگترها که بعضي هاشان هم پيراهن  سفيد مي پوشيدند و يک روز هم 
      که دبيرستان را محاصره کردند، همه شان را از دم گرفتند. چند تا از سومکايي ها را هم گرفتند. البته فردا همه را آزاد 
      کردند، جز مبصر ما و يکي ديگر که کلاس ششم بود، بلند و چهارشانه ، مي گفت : خيال کرديد. شما ريزه ميزه ها را 
      درسته قورت مي دهند. يکي خوابش برده بوده ، کبريت زده بودند به موهاش .    
      مي گفت : «به رُم»، و اشاره مي کرد به آن جاش و مي خنديد. سيدعربي عصرها قرآن درس مي داد. فقط ما 
      ريزه ميزه ها مي رفتيم . حتي پيش از آن که مدير بگويد: «فردا همه بايد موهاشان را بزنند و گرنه ، نيايند.» ما که 
      نداشتيم ، سيدعربي داشت و بيشتر بچه هاي کلاس هاي بالا. سيدعربي هم زده بود، از ته و با تيغ . مي خنديد. 
      پشت سرش قلمبه بالا آمده بود، مثل دو کله اي ها شده بود. دنبالش تا دم دفتر رفتيم . مي گفت : نبايد به نامحرم نگاه 
      کنيد.  
      وقتي برگشتم ، قدسي جون توي طارمي ايستاده بود. کاغذ دستش بود، صافش کرده بود. گفت : چرا انداختيش ؟    
      گفتم : مگر چي بود؟   
      گفت : نشاني خانـۀ بابام بود.    
      ـ مگر با آقامحسن خانه نگرفتيد؟   
      کاغذ را اين بار توي جيب پيراهنم گذاشت : نه ، طلاق مي گيرم. بيا، منتظرتم .    
      گفتم : ما مي رويم اصفهان .  
      گفت : حالا کو تا برويد.  
      سيدعربي مي گفت : هميشه بايد درس تان را بلد باشيد، اصلاً همه جا کلاس درس است .  
      پياده مي آمد، از جايي آن طرف کلانتري ، آن طرف کفيشه . کنار ميدان مي ايستاد و صدامان مي زد: با توام ، آي !    
      توپ را ول کردم و رفتم ، شورت به پا. گفت : ضَرَبَ را صرف کن ببينم .   
      دفترش را داشت درمي آورد و من صرف مي کردم : ضرب ، ضربا، ضربوا ...    
      داشت ورق مي زد. محمد ننه سکينه جُّلتي بود. پا به توپ از کنارم رد شد، حتماً گل   مي زد. مسابقه نبود، اما خوب ، 
      نبايستي مي باختيم : ضربت ، ضربتا، ضربن .   
      گفت : حواست به درس باشد.  
      به پل بيني اش نگاه کردم ، بعد هم به موهاش که حالا ديگر کمي بلند شده بود و باز مي خواست کرنلي بشود. 
      مضارع اش را هم مي خواست ، بعد هم صيغـۀ امر. ديگر امر غايب را نپرسيد و دويدم ، داد زد: خوب بود، پانزده .   
      انشا و مثلثات تجديدي آوردم. انشا که معلوم است چرا. اين ها را که حالا مي نويسم ،   مي ترسم نشان کسي 
      بدهم . دبير رياضي نمره به جانش بسته بود، مي گفت : خوب بود، بارک الله ، بارک الله !   
      بارک الله دومي را مي کشيد، و عينکش را از روي پيشاني بر دو چشمش مي لغزاند. بعد هم با آن ته مداد سبزش که 
      اصلاً نوک نداشت ، چيزي جلو اسم آدم مي نوشت ، بلند مي گفت : دو.   
      36                                                                                                                                  

      اگر پابه پا مي کرديم ، يا مثلاً سرک مي کشيديم ، مي گفت : برو بنشين . صفر.    
      کي مي توانست ثلث سوم ، توي امتحان کتبي ، حتي اگر خرخواني مي کرد، نمرۀ قبولي بياورد؟ ضريب دو هم که 
      مي شد، باز کم مي آورديم . سيدعربي مي گفت : مسخره است ، جانم . خوب ، لاي هر قرآني بالاخره مو هست . موي 
      پدر يا مادر، يا خودتان . اگر هم قديمي باشد، موي پدر بزرگ .    
      ما هم شنيديم و به دو رفتيم که پيدا کنيم . مي گفتند: امام زمان به نشانـۀ ظهورش يکي يک مو لاي همـۀ قرآن ها 
      گذاشته .   
      لاي قرآن سفرۀ عقد مادر هم بود، کوتاه بود و سياه . پياز مو نداشت . سيدعربي مي گفت : ايمان به اين چيزها 
      نيست .  
      مادر مي گفت : من نمي دانم .  
      پدر مي گفت : شايد.    
      سيدعربي مي گفت : يعني اگر کسي مو را پيدا نکرد، پس ديگر امام نيستش يا ظهورش نزديک نيست ؟   
      و هي حديث مي خواند، يا روي تختـۀ سياه مي نوشت و کلمه به کلمه معني مي کرد.  موي کرنلي اش را که تراشيد، 
      کلاس فوق العاده اش شلوغ تر شد. حتي بزرگترها هم آمدند. دو تا از سومکايي ها هم بودند. با توده اي ها بزن بزن 
      کرده بودند، يکيش مبصر خودمان . وزنه بردار بود. ما مي ترسيديم ، و وقتي اتوبوس مي آوردند که ببرندمان ، 
      سوار   مي شديم و مي رفتيم و تمام راه جاويد شاه مي گفتيم . گلومان درد مي گرفت ، و صدامان خش دار مي شد. 
      سرمان را از شيشه بيرون مي کرديم و داد مي زديم . مبصرمان نمي آمد. مکي هم که آمد، دنبال ماشينش دويديم ، تا 
      آن روز که از پشت کلانتري آمدند. توي اتوبوس هاي کارمندي بودند، زن و مرد، يا سوار کاميون . مردها بيشتر انگار 
      عمله بودند، با موهاي دورزده . زن ها مي رقصيدند. بزک کرده بودند و دامن مي چرخاندند و بشکن  مي زدند. ماشين 
      آهسته مي آمد. مي خواندند:    
      رپتو، آي رپتو  
      مصدق کّله کدو، زير پتو، زير پتو.  
      کلمـۀ مصدق را مي کشيدند و پا مي کوبيدند. پدر آمد و گفت : بياييد خانه .  
      اول دست مرا چسبيد، بعد داداش حسن را صدا زد. در خانه را بست و ديلم را پشت در گذاشت : خودتان که ديديد، 
      تمام شد، حالا بايد درس تان را بخوانيد.  
      هميشه همين را مي گفت . تجديدي نداشتيم . يادش آمد، گفت : من را مي بينيد؟ سي و سه سال کار کردم (کف 
      دستهاش را نشان مي داد)، حالا، حالا چي دارم؟ اگر چهار کلاس سواد داشتم ...   
      آه کشيد. سعي کرديم ، اما نمي کشيد. انگشت گره دار و خط خطي سيمان برده اش را روي حرف الف مي گذاشت و 
      مي ماند، يا روي آ. به آب ، بابا نرسيده گفت : از ما گذشته .   
      صداي مصدق کله کدو از خيابان حاشيـۀ ديوار پليتي شرکت مي آمد. دايره و تنبک هم مي زدند. پدر کليد را توي 
      مشتش گرفته بود، نمي آويخت ، گفت : شب ها هم ديگر نبايد بيرون برويد.  
      از همان وقت شروع کرد؛ کليد را مي گذاشت زير سرش و مي خوابيد. غلت مي خورد يا  نمي خورد، مادر کليد را بر 
      مي داشت ، در را باز مي کرد. آبستن بود، سر ته تغاري . بر  سکوي جلو در مي نشست و مي گفت : همين دور و برها 
      بازي کنيد.   
      37                                                                                                                                  

      همان جا نمي ماند، اما در را باز مي گذاشت ، بعد از آن شب که سربازها ريختند که بگيرندمان ، باز مي گذاشت . 
      مي گفت : آخر بچه بايد بازي کند. مي خواهي توي خانه همه اش از سر و کول من بالا بروند؟  
      بوي کباب مي آمد، حتماً اخترمان داشت کباب مي کرد. اما باز هم اثاث داشتند، يک زيلو هم بود. من بردم. وقتي به 
      آقامحسن مي دادم ، نگاهش کردم. کاش مي گفتم :  «ببخشيد، آقامحسن »، يا «حلال کنيد، آقامحسن »،  همان طور 
      که قدسي جون به مادر مي گفت ، وقتي صورتش را مي بوسيد. آقامحسن گفت : با من کاري داري ؟   
      گفتم : نه .   
      قدسي جون حتي مي خواست دست مادر را ببوسد. صداي گريه اش هم مي آمد، وقتي که زيلو را تا مي زدم. اميرو 
      جلو باغچه شان ايستاده بود، کراوات هم زده بود. موهاش را هم روغن زده بود و يک بري فرق باز کرده بود. زنش هم لب 
      طارمي نشسته بود و سبزي پاک مي کرد. گفت : مي توانستيد بياييد خانـۀ ما. ما ناسلامتي همشهري هستيم .   
      گفتم : هفت هشت روز که بيشتر نيست .    
      گفت : باشد. آن ها غريبه اند.   
      زنش گوشـۀ چادر را به دندان گرفت . فقط چشم هاش پيدا بود. صداي ِپرِپر کبوتر که آمد، بالا را نگاه کرد. معلق 
      مي زد: دو، نه ، سه تا زد، بعد لبـۀ پشت بام نشست ، کنار ماده اش . بغبغو مي کرد و دنبالش مي گذاشت . سينه ُپرباد 
      مي کنند، گردن مي گيرند و   جلوجلو مي روند، با دو بال باز که شاه پرهاي يکي از بال هاشان برزمين کشيده 
      مي شود. گفتم : يک اتاق شان را داده اند به ما.    
      گفت : ما که جدايي نداشتيم .   
      خبر دستگيري فاطمي را اميرو داد، خانـۀ چورو اين ها بوديم . پدرش روزنامه مي خريد.   براي روزنامه نرفته بوديم . 
      اميرو آمد، گفت . خوانده بود. گفتم : مطمئني ؟  
      از بس املايش غلط داشت . همه اش مي خواست من تصحيح کنم . املاها تقسيم مي شد بين چند تايي که از پانزده 
      بيشتر مي آوردند. مي گفت : تشديدها را نگير، لامذهب .  
      موقع تشديد سرفه مي کرديم ، اما غلط مي گذاشت ، يک جايي ، همين طوري ، مي گذاشت . ضربدر يک چهارم حساب 
      مي شد. گفت : البته که مطمئنم .   
      باور نمي کرديم . آورد. وقتي هم اعدامش کردند، گفت : مي آيي خودکشي کنيم ؟  
      گفتم : باشد، موافقم . اما با چي ؟   
      نمي دانست . گفتم : با ترياک چطور است ؟  
      نداشتيم . ترياک هاي دايي مادر، اگر هم چيزي ازش مي ماند، غيب مي شد تا مبادا  پدر هوس کند. گفتم : با طناب 
      هم مي شود.  
      قهرمان هاي هدايت ، چندتاش که خوانده بوديم ، فقط با ترياک خودکشي مي کردند.   اميرو با دست کشيد به گردنش 
       ـ سياه و بلند بودـ و انگشت هاش را روي خرخره اش جمع کرد، گفت : نه .    
      من مي خواستم ، از بس مدام نفسم تنگي مي کرد، و يک چيزي مثل حباب توي گلوم  بزرگ مي شد و نمي ترکيد. 
      حتي طنابش را پيدا کردم و جايي گذاشتمش . شايد دويديم با پاي برهنه ، و يادمان رفت ؛ يا بوته هاي ميموني که 
      38                                                                                                                                  
      مي کنديم از يادم برد. حباب بودش ، مثل آدامس بادي که هي بادش مي کرديم و گاهي حتي قد يک توپ سه پوسته 
      مي شد. نمي ترکيد و تا نرمه بادي به صورت مان بخورد، وقتي که شرجي بخار آب معلق بود، مي دويديم . 
      گفت :  امشب مي رويم سينما، مي خواهي ، تو هم بيا.   
      گفتم : کار دارم.  
      ـ اسباب کشي ؟    
      آن ها هم شنيده بودند. سليطه خانم پدر سوخته ! بايستي همين فردا صبح حسابي خيطش کنم . باز هم اثاث بود، 
      بردم. راننده ماشين را روشن کرده بود. ساعت ديواري را  آقامحسن گرفت و يک جايي گذاشت . گفتم : اين آخريش 
      بود.    
      خواستم بيايم ، صدام زد و پريد پايين . گفت : صبر کن ، کارت دارم.    
      با چشم هاي ريزش نگاهم مي کرد و نفس نفس هاش مثل سوت از ميان لب هاي بسته اش بيرون مي زد. دست به 
      جيب کرد، مثل آقامقتدا. رسمش نبود. با دست راست دستم را گرفت ، گفت : يک دقيقه بيا اين جا .  
      رفتم پناه ماشين که يک دفعه دستم را پيچاند و به پشتم برد. نمي شد کاريش کرد. داد هم نزدم ، فقط گفتم : آخ !  
      دست کرد توي جيب پيراهنم . چاقوي ضامن دار دستش بود. بازش نکرده بود. کاغذ را در آورد و از همان بالاي سرم باز 
      کرد و خواند، بلند. گفتم : ول کن ، آقامحسن ، دستم دارد مي شکند.  
      که تقـۀ پريدن تيغه را شنيدم. چپ دست بود، مي دانستم . گرفت جلو صورتم ، گفت : خوب نگاهش کن .    
      نفس نفس مي زد، درست زير گوشم و دستم را بيشتر مي پيچاند. برگـۀ تيغه درست جلو بيني ام بود، با شيار 
      عمودي هواکش کنارش . وقتي مي زنند، اگر توي گوشت نچرخانند، هوا  به تن آدم مي رود. گذاشت زير چانه ام. 
      گفت : خوب ، حالا خوب گوشت را باز کن .  
      بلندبلند مي گفت ، درست توي گوشم . موتور ماشين روشن بود، اما اگر هم تمام گاز   بود مي شنيدم. گفت : اگر 
      آن جا پيدات بشود، به خداي احد و واحد، با همين از مردي مي اندازمت .    
      گفتم : من که ...   
      ـ خفه !   
      نوک تيغه تيز بود، برداشت ، دستم را بيشتر پيچاند تا خم شدم و زد به پشتم ، با کندۀ زانو، گفت : حالا برو گمشو!  
      برگشتم . گارد گرفته بود. چاقو به دست چپ ، دست راستش را هم مشت کرده بود. فقط نوک تيغه پيدا بود. انگشت 
      شستش را گذاشته بود روي برگـۀ تيغه . گفتم : به خدا تقصير من نبود.    
      گفت : بود يا نبود، فقط واي به حالت اگر باز ببينمت .    
      که از پشت سر يکي زد، راننده بود. با لگد زد. گارد نگرفته بود، گفت : برو ديگر، بچه پررو!  
      طناب را کجا گذاشته بودم که يادم نمي آمد؟ قدسي جون حتماً جلو نشسته بود. اميرو   نبود. زنش همچنان سبزي 
      پاک مي کرد. ما که رفتني بوديم . اما چند روز هم چند روز   بود. پدر آمده بود، گليم را داشت خودش مي انداخت . 
      دوچرخه اش را به ديوار تکيه داده بود. خرجينش کنار باغچه بود، يک نصفه پنگ رطب توش بود، زير شير آب دو هندوانه 
      بود و يک خربزۀ کوچک . شير آب را روشان باز کرده بود. پدر گفت : بگو حسن هم بيايد، خودت هم هر چه مي خواهي 
      39                                                                                                                                  
      بردار.  
      مادر گفت : دست نگذار، خودم به ت مي دهم .   
      پدر گفت : بگذار بخورد.  
      مادر گفت : حالا توپ ببند توش .    
      و راه افتاد به طرف حمام ، باديـۀ آب به دست ، غر مي زد: اقلاً نمي گويد تا آدم خيالش راحت شود.  
      پدر داد زد: حالا هرچي ، من که هنوز نمرده ام.   
      خواهر بزرگتر توي حمام بود، مادر داشت براش آب مي برد. پدر خودش داد، چند خوشه را کند و داد، گفت : بنشين 
      همين جا بخور.    
      جليقه تنش بود با چهار جيب . پول خردهاش را آن جا مي گذاشت . ساعتش هم بود. پيراهنش هم جيب داشت . مادر 
      مي گفت : لاي بند ليفه اش مي گذارد.  
      يک بار ريخته بود توي مستراح . مادر هم رفت کمک ، انبر به دست . پول ها را شستند و  پهن کردند روي تنور. فقط چند 
      اسکناس بود. پدر همان جا ايستاده بود و روي اسکناس ها ريگ مي گذاشت . مادر مي گفت : نمي رسد.   
      مي گفت : کشش بده تا برسد.  
      مادر گفت : نمي خواهد جايي بروي ، اختر که تمام شد برو خودت را بشوي . پشت دست هات را نگاه کن ، انگار پشت 
      ماهيتابه . صورتت را ببين .   
      ديگ ديگ آب گرم درست مي کرد و مي آورد، با چراغ خوراک پزي و يا پريموس پدر، اگر  پدر بود و روشنش مي کرد. 
      لاي در را که باز مي کرديم ، مي گفت : بيايم پشتت را کيسه بکشم ؟  
      بد طوري کيسه مي کشيد، ما را که ديگر نه ، نمي گذاشتيم . حتي به صورت اختر  کيسه مي کشيد و اختر و اقدس و 
      دردانه خانم را، يکي يکي ، با گونه هاي گل انداخته و پشت دست هايي که پوست انداخته بود، مي فرستاد بيرون . 
      وقتي کوچک بوديم به جز و وز مي افتاديم ، و باز با آن کيسـۀ مويي هي مي کشيد، و حالا باز مي گفت : گربه شويي 
      نکن ، درست بشوي !    
      به پدر گفت : شما هم برويد، اقلاً يک کيسه ليف بزنيد، خانـۀ مردم که نمي شود حمام رفت .  
      پدر داشت پريموسش را تلمبه مي زد، گفت : مي روم حمام ، چاي که خوردم مي روم.   
      ـ پس اين دو تا را هم ببر!   
      پدر داد زد: حالا مي گذاري دو تا پياله چاي بخوريم ؟  
      پس پول گرفته بود، و مادر تا ذله اش نمي کرد و از دهنش نمي کشيد، ول کن نبود. کت و شلوار سورمه اي راه راه پدر را 
      ماهوت پاک کن مي کشيد، گاهي حتي کيسـۀ نمدار مي زد. شاپوي قهوه اي را فقط ماهوت پاک کن مي کشيد. پدر 
      سرش نمي گذاشت ، دستش مي گرفت ، حتي اگر راه مي رفتيم . تندتند مي رفت ، شلنگ انداز و ما بايست 
      مي دويديم ، حتي حالا که ديگر بزرگ شده بوديم . اولين بار وقتي تصديق شش ابتدايي مان را گرفتيم ، تنش کرد. توي 
      سينما ما دو طرف پدر نشسته بوديم . پدر کلاهش را به دست داشت و مي چرخاند و سرش آن بالا مستقيم رو به 
      پرده بود. تارزان بود. وقتي ما مي خنديديم ، همـۀ سينماي تابستانـۀ بهمنشير مي خنديدند، به ما نگاه مي کرد و 
      40                                                                                                                                  
      لبخند مي زد و باز نگاه مي کرد، از همان بالا و با گردن شق . اما وقتي تارزان ، دو دست بر دو سوي دهان ، آن طور نعره 
      مي زد که مي زد و بعد به کمک ريشه هاي معلق و بلند طناب مانند درخت ها از درختي به درختي تاب مي خورد و 
      مي آمد تا ما براش کف بزنيم ، پدر اول به ما و بعد به همه نگاه مي کرد و فقط کلاهش را به دو دست مي چرخاند. 
      بالاخره هم تارزان به دام افتاد، دست هاش را از پشت بستند و شکارچي ها با آن کاسکت هاي سفيد، شورت به پا، 
      تفنگ هاشان را چاتمه   بستند و چند قدم آن طرف تر دور آتش نشستند. پدر گفت : خوب ، برويم . ديگر تمام شد.    
      تمام نشده بود. گفتيم : مگر نمي بينيد؟  
      کلاهش را به سر گذاشت و دست هاي ما را گرفت و از جلو صف آدمهايي که نشسته بودند و غر مي زدند، 
      کشيدمان بيرون . گفتيم : بابا، آخر تمام نشده بود.   
      گفت : ديگر کاري نمي تواند بکند. مگر نديديد، دست هاش بسته بود، تازه با آن همه دشمن ؟ دست خالي هم که بود.  
      بعدش چي شد؟ نفهميديم . حتماً طوري شده ؛ معمولاً با کشيدن طناب به پوستـۀ زبر   درخت يا مثلاً حلبي 
      شکسته اي باز مي کرد، يا ميمونش مي آمد و بازش مي کرد، يا جيمي ، پسر جنگل ، بالاخره يک طوري . پدر مي گفت : 
      دروغ است .    
      مي رفت ، تند. کلاه به دست و ما به دنبالش مي دويديم که برسيم .  
      مادر گفت : همين امشب تمامش مي کنيم ، گور پدر حرف مردم. حالا که همه مي دانند از کي پنهان کنيم ؟   
      پدر گفت : چرا ديگر امشب ؟ همين حالا. بجنب ، بابا.  
      داداش حسن هم بود. زن عبدو نشسته بود دم در، بچه به بغل . دختر کوچک سيدصالح هم بود، با مف هاي آويزان . در 
      خانـۀ اميرو اين ها باز بود، کبوترها به رديف بر لبـۀ پشت بام نشسته بودند، اما توي حياطشان کسي نبود.  
      حمام ايستگاه دو بود، شرکت ساخته بود. پدر مي گفت : خودتان همديگر را بشوييد.  
      خودش را دلاک مي شست . تا آمد، ما ديگر خودمان را شسته بوديم . پدر را مشت و مال مي داد، گفت : چرا 
      ايستاده ايد مرا نگاه مي کنيد؟ زبان که داريد، بگوييد لنگ براتان بياورد.  
      دلاک رفته بود روي شانه هاي پدر و با دو پا تا پايين سر مي خورد. مادر هنوز شب نشده  جاها را انداخته بود، توي 
      طارمي آقامقتدا اين ها. عمه خانم يک سيني چاي آورد. يک بافه از موهاي حنابسته اش از مقنعه بيرون مانده بود. 
      اقدس داشت رطب مي خورد. مادر توي يک سيني ريخته بود. هندوانه ها را گذاشته بود توي سيني مسي ، کارد 
      پهلوش بود. پدر هميشه پاره مي کرد، وقتي مي آمد. پدر چورو داشت از آن طرف رد مي شد. پيراهن آستين کوتاه 
      سفيد پوشيده بود با شلوار، اما کرکاب به پا داشت . صداي تق تق کرکاب هاش را، حتي اگر نگاهش نمي کرديم ، 
      مي شنيديم . آن طرف را نگاه مي کرد، ميدان مسابقـۀ ما را، يا شايد خط کشي هاي سفيد و پي هايي که تازه 
      ريخته بودند. دست هاش را پشتش قلاب کرده بود و مي رفت . پدر بعد آمد، وقتي ديگر سفره را انداخته بوديم . حاضري 
      بود، گفت : مي خواستي  يک چيزي بپزي .    
      مادر گفت : وقت داشتم ؟   
      هندوانه را پاره کرد، زرد بود. دومي بد نبود. گل نمي کرد، قاچ قاچ مي کرد، اما ديگر شتري اش نمي کرد، مثل خربزه 
      که هر قاچ را کاردي مي کرد تا وقتي وسطش را به دست بگيريم ، مثل کوهان شتر بالا بيايد. به هر کدام يک قاچ داد. 
      ته تغاري خواب بود. دردانه خانم پيش زن آقامقتدا بود، اما يک باريکه براش گذاشت ، بزرگتر از مال من و حتي 
      داداش حسن . پدر همان طور لباس پلوخوري به تن و کلاه به دست ، رو به چمن سبز چرخيد. هندوانه اش را مي خورد. 
      مادر گفت : بلند شو دختر، برو آن ورپريده را   بياورش .  
      41                                                                                                                                  
      اختر گفت : چند دفعه بروم؟    
      ـ حالا کجا هستش ؟  
      ـ توي اتاق خانم خانم ها.   
      به من گفت : مادر به قربانت ، تو برو. ياالله بگو، يادت نرود.    
      در اتاق خواب بسته بود. صداش نمي آمد. عمه خانم روي جانمازش ايستاده بود، داشت نيت مي کرد. صداي آقامقتدا 
      مي آمد، داشت انگليسي مي گفت ، باز حتماً مي پرسيد:  
       ?Can you speak English ـ 
      نپرسيد. پشت به من روي يک صندلي دسته دار جهيزيـۀ خانم خانم هاش نشسته بود، کت و شلوار به تن . موهاش را 
      هم کناربه کنار بر طاسي سرش خوابانده بود. روبه روش ، به ديوار، همان عکس تمامقد بود. چوب پرچم را کنار عکس 
      به ديوار ميخ کرده بود و سر   پرچم را بالاي عکس به ديوار سنجاق زده بود. جمله اي مي گفت ، يا از توي کتابش 
      مي خواند و به عکس نگاه مي کرد.  
      داشتم عقب عقب در مي رفتم که خوردم به سينـۀ خانم خانم ها. گفت : مي بيني ؟ آقا جني شده . هر شب کارش 
      همين است . گفتم : دارد انگليسي مي خواند، اسنشل دستش است . آقامقتدا انگشت اشاره اش را تکان مي داد، رو 
      به عکس ، و مي خواند. خانم خانم هاش گفت : باور نکن ، جانم . من مي شناسمش .  
      و خنديد.    
      آن روز که من هم شده بودم ، همان طور که مي شدم ، آمده بود. مادر مي گفت : از در پريدم بيرون ، جيغ هايي مي زدم 
      که نگو. نمي دانستم چه کار کنم . يک طوري شده بودي ،  حتي مثل وقتي نبود که توي گواتر سرخ ها شدي . 
      دست هات مثل دست چلاق ها شده بود، پاهات را مرتب مي زدي به زمين . کف از دهنت مي آمد. وقتي بغلت کردم ، 
      مثل گنجشک سرت خم شد روي شانه ات .   
      بعدش شدم که با قدسي جون قهر کردم ، از بس اذيت کرده بود. مادر و داداش حسن  رفته بودند ادارۀ رفاه . اختر هم 
      مواظب اقدس و ته تغاري بود. من داشتم مجله ورق   مي زدم ، شايد هم بقيـۀ يک داستان مسلسل را مي خواندم. 
      قدسي جون زبانک انداخت و رفت توي اتاق شان . باز برگشت و موي مرا کشيد که اشکم درآمد. وقتي مي رفت ، پا 
      گذاشت روي مجله که جلو روم باز بود. پاش را گرفتم . چه زوري داشت . مي گفت : ولم کن ، بروم.  
      ولش هم که کردم نرفت . شوخي شوخي انگار کشتي شد. اميرو دوب رفته بود، مي گفت :  پدرم برام ژتون گرفت .  
      توي صف ايستاده بود و خانم ، ابرو قيطاني با موهاي فرزده اما سفيدچهره ، هي مي رفته دستشويي . آدامس دهنش 
      بوده و تق تق صداش را در مي آورده . به اميرو چشمک زده بوده . چاخان مي کرد، شايد هم نه . بعدازظهر هم نخوابيدم. 
      يه قل دوقل بازي مي کرديم . يک هفته بود کارمان همين بود. سيدعربي گفته بود: نبايد تنها بمانيد.  
      مادر زير پنکه خواب بود. داداش حسن توي آن اتاق بود. ما توي اتاق قدسي جون بازي مي کرديم . سيدعربي 
      مي گفت : به نامحرم نبايد نگاه کرد.  
      توي حمام نمره هم اگر پدر نمي بردمان ، با داداش حسن مي رفتيم ، زمستان ها، که آب   گرم کردن کار داشت . اصلاً 
      دسته جمعي مي رفتيم با چورو و سعيد. سعيد خيلي ناتو بود. از دهانـۀ راه آب توي نمرۀ پهلويي را نگاه مي کرد. 
      درازکش مي خوابيد و مي گفت که حالا چه مي بيند. يک بار حتي دست دراز کرد و تا جيغ زني بلند نشد، دستش را 
      پس نکشيد. شسته و نشسته ، گفتيم خشک بياورند و زديم بيرون . قدسي جون مي گفت : من که نمي خواهم  با 
      42                                                                                                                                  
      اين سياه برزنگي زندگي کنم ، طلاق مي گيرم.  
      بعدش من سه روز توي رختخواب افتادم ؛ همه اش مي گرفت و ول مي کرد، انگار که يکي گلوي آدم را بگيرد، يا دو 
      پاي آدم به جلبک هاي ته آبگير گير کرده باشد و هرچه هم  دست و پا بزند، نتواند شاخک هاي باريک اما دراز و 
      چسبندۀ جلبک ها را از دور مچ پاها يا حتي زانوهاش باز کند. شاخک ها هي بيشتر مي شد، و با تکان خودبه خودي 
      آب سنگين باز شاخک هايي هم که خيلي دور بودند، جلو و جلوتر مي آمدند، پيچ و تاب مي خوردند و مي آمدند دور 
      گردن و سينه ام مي پيچيدند و من هرچه مي کردم از خواب بيدار نمي شدم.    
      مادر مي گفت : چشم هات رفته بود مغز سرت . صدات هم که مي زدم ، نمي شنيدي ، همه اش چنگ مي زدي به 
      سينه ات .   
      پيشترش ، توي گواتر سرخ ها خودم را خراب کرده بودم. حالا نه . قدسي جون به مادر گفت : شما بايد حلال کنيد، هر 
      بدي ، غلطي از من ديديد، به بزرگي خودتان ببخشيد.  
      دردانه خانم گفت : آقامقتدا با عکس حرف مي زند، هو هو!   
      آقامقتدا برگشت ، پاپيون زده بود. گونه هاش مثل دو گل هندوانه بود. انگشت بر بيني اش گذاشت و به دردانه خانم 
      گفت : هيس !  
      دردانه باز گفت . آقامقتدا مجبور شد بلند شود که دردانه دررفت و خانم خانم هاش هم به دنبالش . آقامقتدا گفت : 
      مي بيني ؟ نمي گذارند.   
      کتابش را بست و گذاشت روي ميز، پاپيونش را باز کرد، گفت : هر کاري جايي مي خواهد؛ مثلاً تو، راستش را بگو، 
      مي تواني کله معلق بزني و مثلاً انشا بنويسي ؟   
      دستمالي از جيب کتش در آورد و عرق پيشاني اش را پاک کرد، بعد کتش را هم در آورد. اشاره کرد بروم تو، در را 
      بست ، گفت : فقط براي تو مي گويم : ببين ، آن اتاق که شده مسجد، از صد متري اش هم نمي شود رد شد، يا اصلاً 
      درش بسته است . حالا منير کجاست ؟ توي حمام ، پهلوي شير آب . آب شير را هم قبول ندارد. مي گويد: «دستم را 
      که نمي توانم کر بدهم .» پس هي بشور، هي آب بکش . آن هم از خانم خانم ها. همه اش کتاب مي خواند. اين مال 
      کيه ؟ حجازي ، مستعان . خوب است چند بار من همـۀ کتاب هاش را سوزانده باشم ؟ باز مي خرد. هرچه مي گويم : 
      «اين که کار نشد»، مگر به خرجش مي رود؟ در عوض من مي خواهم ترقي کنم ، مي داني ...   
      آهسته ، اصلاً زيرلبي ، گفت : بايد انگليسي خواند. حرف ندارد.   
      سر راست گرفت و بلندتر از پيش گفت : آن ها برگشته اند، خودت که مي داني ، توپ شان هم حسابي پر است . با اين 
      لهجـۀ کازروني من يا اصفهاني بابات هم که نمي شود انگليسي حرف زد. به آدم مي خندند، جانم . لهجـۀ آدم بايد 
      آکسفوردي باشد، اين طوري . رو به عکس کرد و انگليسي حرف زد، بلندبلند. وقتي برگشت ، باز بر پيشاني اش عرق 
      نشسته بود. پاک نکرد. گفت : به کسي که نمي گويي ؟   
      گفتم : نه .   
      جني نشده بود. حالا ديگر وقتي به سراغم مي آمد، مي فهميدم ، از بس خسته مي شدم ، بي حال و لخت ، راه رفتن 
      که هيچ ، حتي ناي ايستادن نداشتم . شوهر خانم خياط آمد و رد شد، بچه به کول . مي فهميدم دارد شروع مي شود. 
      خانم وطني چه کار کرده بود که آن بلا را  سرش آوردم؟ از سر شب سوسک جمع کردم. دور چراغ تيرهاي برق پشه 
      بود، آن قدر که اگر از زيرش رد مي شديم ، حتي ما، به سر و صورت مان مي خوردند. کافي بود کهنه اي نفتي را سر 
      چوبي بزنيم و روشن کنيم . آتش مي گرفتند، جرق جرق صدا مي کردند، مثل ملخ توي ماهيتابه . آتش دست به هم 
      مي داد و گر مي کشيد تا زير چراغ . پشه ها هي مي چرخيدند، اما گندگزها فقط يکي دو چرخ مي زدند و به زمين يا 
      ديوار مي خوردند، سوسک ها هم . توي گوني جمع مي کردم. آقاي وطني بودش . براي فردا مي خواستم . به چندين 
      43                                                                                                                                  
      چراغ سر زدم و هي جمع کردم و ريختم توي يک گوني . توي هم مي لوليدند و مي خواستند بيايند بالا.  گندگزها 
      خاکي رنگ بودند و چشم هاي ريزشان شبق مشکي بود. بال بال مي زدند و يا شاخک هاشان را تکان تکان مي دادند. 
      در گوني را بستم و جايي گذاشتمش . آقاي وطني فردا مجبور بود برود سر کار. توي بيمارستان کار مي کرد، هفت ، 
      هفت و نيم مي رفت . چند بار رفتم و از لاي درز سطل زباله شان نگاه کردم. هنوز نرفته بود، يک رديف کفش 
      واکس زده ، مردانه و زنانه جلوش بود و باز داشت واکس مي زد. خانم وطني داشت ظرف هاش را آب کشي مي کرد. 
      آشغالي صبح زود آشغال ها را مي برد، سطل آشغال را مي چرخاند و آشغال ها را توي گاري اش مي ريخت و با جارو 
      پاکش مي کرد و باز سطل چرخان را سر جاش بر مي گرداند. آقاي وطني که رفت ، من هم آهسته سطل را 
      برگرداندم بيرون و گوني را گذاشتم توش ، طوري که وقتي چرخاندمش دهانـۀ باز گوني رو به کف سيماني حياط 
      خانم وطني باشد. چه جيغ هايي مي زد!   
      توي طارمي نشسته بودم ، اول کف پاهام مورمور مي شد، سوزن سوزن ، مثل وقتي که  خواب شان مي برد. سعيد 
      داشت از پياده رو آن طرف رد مي شد. نگاه مان مي کرد. پدر فقط کتش را کنده بود، درازکش خوابيده بود، سيگار 
      مي کشيد. بعد باز سعيد آمد، با پدرش بود. از خيابان آن طرف مي رفتند، آن هم استاد تقي کچويي که خودش هم 
      بازنشسته شده بود، اما با بيست سال سابقه . پدر فقط دوازده سال براش مانده بود. هنوز نرفته بودند، مانده بودند تا 
      بلکه مسعود دستش بند بشود. از ادارۀ رفاه هم که  آمدند، زنش گفت : کرايه اش را مي دهيم ، مفتي که 
      نمي نشينيم .    
      فقط ده روز مهلت دادند. چهار تا کارگر و يک سرکارگر بودند. مادر بچه ها گفت : ما هم مثل خودتانيم ، جايي که 
      نداريم .   
      سرکارگر دستکش برزنتي دستش بود، جوان بود و بلندقد. مي گفت : خانم اگر تا ده روز ديگر بلند نشويد، مجبوريم 
      اثاث تان را بريزيم بيرون .   
      بعد هم دو تا همسايـۀ روبه رويي آمدند. برق کار بودند و جوان ، ده سال بيشتر کار نکرده بودند، نه مثل پدر که سي و 
      چند سال کار کرده بود و هر به چند سالي سابقه اش را گرفته بود و رفته بود به اصفهان . همه کرکاب به پا مي آمدند و 
      انگار که با هم دارند حرف مي زنند، از آن طرف چمن ، يا از حاشيـۀ آن ور پياده رو رد مي شدند، بعد هم عرض خيابان 
      حاشيـۀ ديوار پليتي شرکت را که طي مي کردند و مي انداختند از جلو طارمي هاي خانه هاي اين طرف ، تا باز وقتي 
      لين ما را هم دور زدند، باز بيايند و رد شوند. پدر رفت تو. مادر مي گفت : اين ها مگر ديوانه شده اند؟   
      بد کاري کردم که تيرکمانم را دادم به پسر بزرگ سليطه خانم . مادر مي گفت : ما که  تماشا نداريم .  
      داداش حسن گفت : بيا بگير بخواب .  
      نمي توانستم . پاهام ، هر دو پا، از نوک انگشت هام تا کندۀ زانوها سوزن سوزن مي شد و سينه ام خس خس مي کرد. 
      نگفتم ، مثل ديوانه اي که قفل کرده بود و هيچ نمي گفت .   دنبال سگ روي زمين چهار دست و پا کشيده مي شد و با 
      چشم هاش که دودو مي زد، نگاه مان مي کرد. حتي ناله نمي کرد. دهانش کف کرده بود و سگ مي کشيدش . کلاهش 
      که افتاد و سر گرش پيدا شد: نيم کره اي مسي اما عرق کرده و نيم دايره ايِ شوره بستـۀ دورش که خاکي هم بود، 
      دست دراز کرد و کلاه عرقچين طورش را برداشت و سرش گذاشت . ما دنبال شان مي رفتيم ، کف مي زديم و 
      مي خوانديم :  
      لولـۀ کمپاني ، هاريو!   
      هستـۀ زردآلو، هاريو!   
      ناطور کله گنده  
      از بچه ها کي مونده ؟  
      از محلـۀ ما نبود، سگ آورده بودش ، دنبال خودش کشانده بود و آورده بود تا از کوچـۀ ما شروع کند. گفتم : ننه ، دارد 
      شروع مي شود.   
      44                                                                                                                                  
      نشنيد، از بس پدر داد و هوارش بلند بود، مي گفت : کي رفته سر پول ها؟  
      مادر گفت : حالا مگر طوري شده ؟    
      حتماً اول از ما پرسيده بود، رو به من و داداش حسن . نمي ديدم. شاخک ها و حتي ريشه هاي دراز و چسبندۀ
      جلبک ها مثل بافه هاي مو، اما سبز که هي جمع بشوند و باز نه باد که آب پريشان شان کند، مي آمدند و دور سينه ام 
      مي پيچيدند. پدر داد زد: چرا  رفتي سر پول ها؟   
      چنگ مي زدم به سينه ام. نمي شد. پدر دست بزن داشت . ورمي آمدند و باز با موج آب نه ، که با کش و واکش هاي 
      سنگين زير آب مي رفتند و مي آمدند و با خودشان هرچه شاخک بود، دور يا نزديک ، مي آوردند و دور گردنم 
      مي پيچاندند. مادر گفت : بله ديگر، بزن ! اين هم دست مزدم.   
      گفتم : ننه ، دارد شروع مي شود.    
      مادر گفت : همه اش نه هزارتومان گرفته اي ، اگر ...   
      کي گرفته بود؟ به عمد و به يک چرخش سر موهاش را مي ريخت روي شانـۀ راستش تا سفيدي گردنش را ببينم . 
      سعيد اين بار هم تنها بود. همين سعيد بود که گربه را  گرفته بود، انداخته بود توي گوني و برده بود جايي ، شايد توي 
      يک خرابه . چکش و ميخ هم داشته ، دو ميخ بزرگ . بعد هم دو پرۀ گوش گربه را به ديوار ميخ کرده بود. گربه چنگ 
      زده بود به دست هاش . پايين دنده هاش گود گود بود. چه زوري داشت ! گارد آدم که باز مي شد با کله درست مي زد 
      توي دماغ آدم ، و خون فواره مي زد. سيد مهدي لين پنج هم حتماً همين طورها شده بود: با سر شيرجه زد توي آب و 
      ديگر بالا نيامد. سرش گير کرده بود. پا را نمي شد کاري کرد، چه برسد به سر. ديگر نفهميدم ، هي مي گفتم : اين 
      بچه ها مال کيه ؟  
      و يادم نمي آمد که بعدش چي ؟ کف مي زدم و مي خواندم. همه اش خوانده بوديم . من فقط شنيده بودم که يکي 
      خواسته سر بچه اش را ببرد، مثل همان گاوي که سر بريده بودند و خونش را ماليده بودند به چرخ هاي جلو ماشين 
      مکي ؛ اما مي ديدم. کارد حتي خوني بود. نبريده بود. يادم بود، و هي مي خواندم و بعدش يادم نمي آمد. فقط جيغ 
      مادر را شنيدم. عمه خانم را صدا مي زدند. آقامقتدا را صدا مي زدند. مرا گرفته بودند، و باز  انگار با دست هام داشتم به 
      سينه ام پنجول مي کشيدم ، گردن و حتي خرخره ام را خراش مي دادم.  
      مادر مي گفت : وقتي آمدم ديدم افتاده اي روي زمين . فکر کردم مرده اي . دهانت کف کرده بود، دست و پاهات چوب 
      شده بود، مثل چلاق ها، دهانت يک بري شده بود، تخم چشم هات رفته بود مغز سرت ، سفيد سفيد شده بود.  
      مادر مي گفت : عمه خانم يک تکه آهن گذاشت روي سينه ات و هي قرآن خواند.  
      نيل هم آب زده بودند و دور مچ دست ها و ساق پاهام را خط کشيده بودند. چشم هام را  هم سرمه کشيده بودند و 
      دوازده خال هم روي سينه ام گذاشته بودند، به نشان   دوازده امام.  
      صبح حالم بهتر بود، اما ناي رفتن نداشتم . چمدانم را داشتند مي بستند. صداي  پريموس مي آمد. مادر گفت : تو بايد 
      بروي اصفهان ، اين جا بماني ، خدا مي داند ...  
      تنهايي هم مي توانستم . پارسال رفته بوديم ، هيچ وقت توي اتاق خودمان نرفتيم ، اتاق آفتاب گير پسرعمه رضا بوديم ، 
      سه دري بود. مادر گفت : با ميرزاعموت مي روي .   
      چورو هم آمد ديدنم . اميرو هم آمد. خوب خوب بودم. اميرو گفت : من دروازه نو را بلدم ، اصلاً مي پرسم . وقتي آمديم ، 
      مي آيم سراغ تان .    
      مادر مي گفت : اصفهاني نيستند، از لهجه شان مي شود فهميد.    
      45                                                                                                                                  

      ميرزاعمو هنوز خواب بود، نرفته بود. مادر گفت : گفته مي نشاندت بغل دست خودش .  
      صبحانه هم که مي خورديم ، گفت : نترس ، توي راه عرق نمـي خورد.   
      تا ميرزاعمو بيدار بشود، آمدم بيرون . کنار خانه مان از سر کوچه هم پيدا بود. چقدر بزرگ شده بود، نوکش درست 
      رسيده بود به بام خانه . صداي گنجشک هاش مي آمد. از همين جا هم اگر ريگي ، البته گرد، مي انداختم ، حتماً به 
      يکي شان مي خورد.  
      46                                                                                                                                  
    • توسط KarBar
      بسم الله الرحمن الرحیم
      بدون تو هرگز داستانی بر اساس واقعیت گردآوری شده در 75 بخش :
       
    • توسط KarBar
      بسمه تعالی
      دانلود رمان آتش افزار گمشده
      | رمان اندروید، دانلود رمان جاوا، رمان PDF، دانلود رمان EPub |

       
       
      خلاصۀ داستان رمان ایرانی آتش افزار گمشده :
      تعداد صفحات: 324 صفحه پی دی اف ؛ 1268 صفحه پرنیان
        رمان جاوا : جهت مشاهده این بخش باید در عضو انجمن باشید یا وارد انجمن شوید. .
      دریافت رمان آیفون : جهت مشاهده این بخش باید در عضو انجمن باشید یا وارد انجمن شوید. .
      دریافت رمان اندروید : جهت مشاهده این بخش باید در عضو انجمن باشید یا وارد انجمن شوید. .
      دریافت رمان پی دی اف : جهت مشاهده این بخش باید در عضو انجمن باشید یا وارد انجمن شوید. .